تبليغاتX
:: زمانه ::
نگاهی گذرا به دین، فرهنگ، هنر و جامعه

 واقعا نمی‏دانم این ایده از کجا به ذهنم رسید. شاید از اثرات دیدن فیلم "ضیافت" بود. این‏که مثلا چند سال دیگر قرار بگذاریم و دور هم جمع شویم و ببینیم بعد از گذشت این همه سال هر کدام‏مان چه راهی را رفته‏ایم و به کجا رسیده‏ایم؟ همان روزها خیال‏پردازی هم می‏کردیم که مثلا فلانی آن موقع کجاست و چه می‏کند؟ خلاصه ایده آن‏قدر جذابیت داشت که کسی مخالفت نکند و نه توی کار نیاورد. اما باید یک روز خاص را انتخاب می‏کردیم که از یادمان نرود. مثلا اگر می‏گفتیم: ده سال دیگر، فلان ساعت و فلان جا، شاید هیچ‏کس یادش نمی‏ماند که در چه سال و ماه و روز و ساعتی قرار است هم‏دیگر را ببینیم. این‏طور شد که هشتِ هشتِ هشتاد و هشت را انتخاب کردیم که این کنار هم قرار گرفتن هشت‏ها یادمان بیاندازد که قرار است دور هم جمع شویم. قصه برای هشت سال پیش است. هشت سال پیش که با عده‏ای در مدرسه با هم بودیم و این قرار را گذاشتیم. همان‏طور که پیش‏بینی می‏شد، بعد از این‏که دوره‏ی با هم بودن‏مان در مدرسه تمام شد، آهسته آهسته رابطه‏های‏مان هم به انتها رسید. اما شاید همان چند تا دوستی که با هم بودیم و این قرار را گذاشته بودیم هم ته دل‏شان بر این باور بودند که دوباره هم‏دیگر را در یک روز به خصوص خواهیم دید. حتی اگر هشت سال از هم‏دیگر بی‏خبر باشیم. و قطعا هیچ کدام‏مان، تصورش را هم نمی‏کردیم که این روز به خصوص که قرار است همه هشت‏های تقویم کنار هم قرار بگیرند و ما راس ساعت هشت، جلوی خیابان هشتم باشیم، تولد امام هشتم –علیه‏السلام- هم باشد. ولی این‏چنین بود.

 روز موعود فرا رسید. من شماره‏ی دو سه نفر از دوستانم را بیش‏تر نداشتم که البته همان‏ها را هم مطمئن نبودم که تغییر نکرده باشد و احتمال هم می‏دادم که چند نفر از آن‏ها هم شماره‏ی من را داشته باشند. از صبح منتظر بودم تا ببینیم کسی یادش هست یا نه؟ اما انگار، گذشت روزها باعث شده بود که همه این روز را فراموش کنند. کمی ناراحت بودم. اما به هر حال گلایه‏ای هم نداشتم. ساعت شش بعد از ظهر بود که تصمیم گرفتم برای همان چند نفری که شماره‏شان را داشتم پیامک بزنم و این روز را یادآوری کنم. موقعی که داشتم متن پیامک را می‏نوشتم کمی احساسات هم قاطی ماجرا کردم و این روز را به دوستانم یادآوری کردم و ناراحتی خودم را از این‏که نتوانسته‏ایم دور هم جمع شویم، ابراز کردم! پیامک را ارسال کردم و ناباورانه چند دقیقه‏ای بیش‏تر طول نکشید تا این‏که دوستانم یکی‏یکی پاسخم را دادند. همه‏شان از این‏که این روز را از یاد نبرده‏ام ابراز خرسندی کردند و اصرار داشتند که همان شب دور هم جمع شویم. مثل یک رویا بود، اما حقیقت داشت. قرار شد هرکس هر چند نفر از دوستان سابق را که هنوز مختصر رابطه‏ای با هم دارند –حتی آنهایی که روح‏شان هم از چنین قراری باخبر نبوده- را با خودش بیاورد. در عرض نیم ساعت، همه چیز داشت درست می‏شد با این‏که خیلی نمی‏شد امیدوار بود که بقیه‏ی بچه‏ها، آمادگی این را داشته باشند که ساعت هشت، جلوی خیابان هشتم باشند. شماره‏ی چند نفر دیگر را هم پیدا کردم و به‏شان زنگ زدم اما یا جواب نمی‏دادند یا شماره اشتباه بود و یا قبلا برای آن روز برنامه‏ریزی کرده بودند و از این‏که نمی‏توانستند در این ضیافت شرکت کنند، عذرخواهی می‏کردند.

 ساعت هشت خودم را به خیابان هشتم رساندم. دو تا از بچه‏ها آمده بودند و با گذشت زمان بر تعدادمان افزوده می‏شد. قیافه‏ها خیلی تغییر نکرده بود و فقط کمی مردانه‏تر شده بودند. جالب این‏جا بود که وقتی تعدادمان را شمردیم، هشت نفر شده بودیم! بین دیالوگ‏هایی که در میان‏مان رد و بدل می‏شد، "دیگه چه خبر؟" بیش‏تر از بقیه تکرار می‏شد و البته خبرها هم تلخ و شیرین داشتند. شیرین‏هایش مثل ازدواج یکی از دوستان بود و تلخ هایش هم مثل اخراج یکی از دانشگاه به دلیل فعالیت‏های سیاسی و البته خبر فوت یکی دیگر از دوستان که باورش برای همه‏مان سخت بود. اما حقیقت داشت.

* * *

 هشتِ هشتِ هشتاد و هشت، برای ما به مرور خاطراتی که حالا یک‏سره شیرین بودند تبدیل شده بود و به غیر از این‏که تولد امام رضا –علیه‏السلام- بود و همین می‏توانست تا مدت‏ها برایم جالب و شگفت‏انگیز باشد، طعم و مزه‏ی دیگری هم داشت. با دوستان سابق، دیداری تازه کردم و خاطره‏ای بی‏نظیر برای همه‏مان شکل گرفت و برای همیشه می‏توانیم از این روز به عنوان یک روز به یاد ماندنی، یاد کنیم. اما این روز، در نوع خودش برای من تجربه بسیار مفید و تامل برانگیزی هم بود. و آن‏چه در این روز بیش‏تر از همه برایم جلب توجه می‏کرد، تغییرات ظاهری و باطنی‏ای بود که در دوستان دیروزم ایجاد شده بود. با این‏که من و دیگر دوستانم فارغ از این‏که هر کدام چه‏گونه فکر می‏کنیم و با وجود اختلاف نظر و سلیقه‏ی فاحشی که داشتیم، به دور از هر گونه احساس ناخوشایندی در کنار هم بودیم و از آن لحظات لذت می‏بردیم و حتی این تمایل در همه‏مان وجود داشت که این دور هم‏نشینی‏ها تداوم داشته باشد اما در آن شب، گذشت زمان و "اصل تغییر" در آدم‏ها بیش از هر زمان دیگری برایم جلوه پیدا کرد. شاید برای درک به‏تر تغییرات اجتماعی –که البته قضاوتی بر روی خوب یا بد بودن‏شان ندارم- این یک تجربه تکرار نشدنی بود. و ذهنم متوجه مسئله "هدایت" در ساختار یک نظام سیاسی-فرهنگی-اجتماعی شد. تصویرهایی که از گذشته در ذهن داشتم با آن‏چه که امروز می‏دیدم هم‏خوانی نداشتند. حقیقت آن است که جامعه و آدم‏هایش تغییر می‏کنند و بروز این تغییرات اجتناب ناپذیر است و اگر این جریان اجتماعی درست هدایت نشود به مسیری می‏رود که به احتمال قریب به یقین، مطلوب نیست. مشکل اصلی ما هم این است که گروه‏های مرجع مستقل، فکر شده، قابل اعتماد، صحیح و نظام‏مندی نداریم تا وظیفه‏ی هدایت را در جامعه انجام دهند. آن‏چه که به نظر من می‏آید این است که فرق چندانی ندارد که "قدرت" دست اصلاح‏طلبان باشد یا اصول‏گرایان و جامعه فارغ از این دعواهای جناحی راه خودش را می‏رود. زیرا خیلی وقت است که اندیشه "قدرت برای قدرت" جای‏گزین "قدرت برای هدایت" شده است.  ما امروز آن‏چنان در باتلاق سیاست گرفتاریم و آن‏قدر درگیر افشاگری و پوززنی و منافقین سبزپوش اغتشاش‏گر فریب‏خورده‏ی آمریکایی (!) شده‏ایم که یادمان رفته پیام‏بری که همه داعیه‏ی پیروی‏اش را داریم برای چه به پیام‏بری مبعوث شد و وظیفه ما چیست؟ انما بعثت لاتمم مکارم الاخلاق.

 وقتی از "اصول" فاصله گرفته‏ایم و با "اصلاح" بیگانه شده‏ایم باید این آمادگی را داشته باشیم که هرچه به جلوتر می‏رویم با این تغییرات که ممکن است مطلوب ما نباشد کنار بیاییم. و وای از آن روزی که وظیفه‏ی خود را به درستی انجام ندهیم و بعد از آن هم نخواهیم این دگرگونی را بپذیریم. واقعا دلم نمی‏خواست این چند سطر را در انتهای خاطره‏ی این روز به خصوص بنویسم و علت این‏که این‏طور زده‏ام به صحرای کربلا برای این است که ناراحتم. چرا که اصلا انتظار نداشتم و دوست نداشتم که بعد از این همه سال، دوستانم (و البته سایر هم‏نسلانم) را یکی از یکی فشن‏تر و سیگاری‏تر و خودباخته‏تر و و غیره‏تر ببینم!

زمانه بر سر جنگ است یا علی مددی

مدد ز غیر تو ننگ است یا علی مددی

+ نوشته شده در  جمعه 15 آبان1388ساعت 3:44  توسط م.زمانه  | 

جناب آقای متروی تهران

سلام علیکم

احترما باید به استحضار برسانم که بنده چه‏قدر ساده بودم. و البته کمی قدرناشناس که زحمات طافت‏فرسا و بی‏شائبه شما را گاهی مورد انتقاد قرار می‏دادم. اگرچه داستان چیز دیگری بوده است و در پس این پرده ظاهری که من می‏دیدم، مسائل دیگری وجود داشته است و من از آن‏ها بی اطلاع بوده‏ام و این جهل من نسبت به موضوع، باعث می‏شد که شما را –البته گاهی از اوقات- مورد لعن و نفرین قرار دهم. من همیشه فکر می‏کردم علت تاخیرهای مترو، چیزهایی مثل: نقص فنی، ترافیک مسیر، تعداد زیاد مسافران، قطع برق و یا کمبود واگن و ... بوده است. و واقعا نمی‏دانستم که مترو به غیر از کاستن از حجم ترافیک خیابان‏ها، به‏بود وضعیت حمل و نقل شهری و بین شهری، جابه‏جایی تعداد زیادی از مسافران، هزینه کم‏تر و حمل و نقل سریع‏تر، برگزاری دوسالانه عکس و پوستر، ساختن فیلم کوتاه، افزایش مهارت هل دادن در دو سطح فردی و گروهی و از خجالت هم درآمدن دولت و شهرداری، کاربردهای دیگری هم دارد!

و من، امروز وقتی برای چهارمین هفته متوالی –که سه هفته آن به خاطر تاخیرهای شما بوده است- نتوانستم خود را به کلاس "جامعه‏شناسی انقلاب" برسانم، فهمیدم که شما چه‏قدر به فکر ما هستید و نخواستید که من "تئوری‏های انقلاب" را بیاموزم. به خصوص وقتی باخبر شدم که در آن جلسه کذایی، استاد محترم، نکاتی را درباره انقلاب‏های مخملی و رنگی ذکر کرده است. و این اقدام شما احتمالا باعث حذف درس مذکور می‏گردد و به تبع آن این‏جانب نه تنها تعلیق و اخراج نخواهم شد بل‏که احتمالا موجب می‏شود که بنده یک ترم اضافه‏تر هم در دانش‏گاه بمانم! و من ساده‏لوح که از تدبیر و درایت شما آگاه نبودم، ساده‏انگارانه خیال می‏کردم که اگر دو ساعت زودتر به سمت دانش‏گاه حرکت کنم، دیگر مشکلی پیش نخواهد آمد. اما زهی خیال باطل! چرا که هوش‏یاری و اقدام به موقع شما تمام نقشه‏های من را نقش بر آب کرد و دو ساعت زودتر حرکت کردن همانا و یک ساعت دیرتر رسیدن، همان.

و نمی‏دانم که آیا از ابراز احساسات آن جمعیت چند هزار نفری‏ای که در ایست‏گاه صادقیه حضور داشتند و بعد از آمدن هر قطار احساسات خود را بروز می‏دادند با خبر هستید یا خیر؟ و البته این سوال برایم به‏وجود آمده که آیا تمام آن چند هزار نفر هم مثل من باید سر کلاس "جامعه‏شناسی انقلاب" حاضر می‏شدند و آن‏ها نیز شامل تدبیر و درایت و هوش‏یاری شما شده‏اند و یا این‏که همه آن‏ها باید به پای من می‏سوختند؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آبان1388ساعت 23:59  توسط م.زمانه  | 

و اینک، سرزمین روزنامه‏چی‏ها

 انگار نه انگار هفته پیش توی همین مصلی نمایش‏گاه دیگری بوده است. همه چیز عوض شده و اصلا با هفته پیش قابل مقایسه نیست. نمایش‏گاه مطبوعات خیلی شیک‏تر و منظم‏تر از نمایش‏گاه رسانه‏های دیجیتال است. در نگاه اول، غرفه خبرگزاری فارس بیش‏تر از بقیه به چشم می‏آید با طراحی خاص و رنگ نارنجی‏اش. جز یکی‏دوتا روزنامه و خبرگزاری، دیگر خبری از نشریات و خبرگزاری‏های اصلاح‏طلب نیست. در خوش‏بینانه‏ترین حالت، نحوه چینش غرفه‏ها مشکوک است! جاهای خوب نمایش‏گاه، آن‏هم در متراژ بالا، دست خبرگزاری‏های دولتی و کیهان است. باید بروم غرفه موج چهارم تا برای پرونده جدید سایت یعنی ژورنالیسم اصول‏گرا، قرارها را هم‏آهنگ و کارها را تقسیم کنیم. قرار می‏شود از فرصتی که در این چند روز وجود دارد استفاده کنیم و از افرادی که به جریان اصول‏گرایی نزدیک هستند مصاحبه بگیریم و سفارش مطلب بدهیم. روز اول است و نمایش‏گاه خیلی شلوغ نیست. هنگام خروج از نمایش‏گاه، سردبیر هفته‏نامه والفجر را می‏بینم که معرکه گرفته است. پیرمرد ساده‏دل و خوش‏مشربی است.

مردی از روستای فطرت‏آباد

 با مازیار به غرفه ماه‏نامه هابیل می‏رویم. خیلی مشتاقم که محسن‏حسام مظاهری -سردبیر هابیل- را ببینم. مخصوصا بعد از انتخابات که به خاطر موضع گیری‏اش مطرود برخی از دوستان شده است. محسن‏حسام را می‏بینم. گوشه‏ای نشسته و مشغول صحبت بود. خودش به طرف‏مان می‏آید. می‏گویم: خیلی ارادت داریم آقای مظاهری! می‏گوید: قبل از انتخابات یا بعد از انتخابات؟ انگار، نیش و کنایه دوستان کار خودش را کرده است. یک ساعت جلوی غرفه هابیل با هم حرف می‏زنیم و صحبت‏های خوبی میان‏مان رد و بدل می‏شود. محسن‏حسام یک انقلابی به معنای واقعی کلمه است. به حرف‏های‏مان که بیش‏تر شبیه درد دل است با حوصله گوش می‏کند و پیش‏نهادات خودش را هم می‏گوید. صحبت با کسی که مواضع مشترکی با هم داریم و درد هم‏دیگر را به خوبی می‏فهمیم، آرامم می‏کند. من تا قبل از این، محسن‏حسام را ندیده بودم اما نوع برخورد افرادی که سابقه آشنایی با او را داشته‏اند –و نمودشان در کامنت‏های وبلاگش مشخص است- برایم جالب و تاسف‏آور است. محسن‏حسام مظاهری یکی از آن‏هایی است که آدم را به آینده امیدوار می‏کند.

ماجرای شیخ اصلاح‏ناپذیر اصلاحات

 کروبی آمده است نمایش‏گاه. جو نمایش‏گاه، کاملا متشنج شده است. به هر زحمتی که بود از نمایش‏گاه خارج می‏شود. اما فضای نمایش‏گاه هنوز ملتهب است. مردم دو دسته شده‏اند و علیه یک‏دیگر شعار می‏دهند. حتی در چند مورد درگیری به‏وجود می‏آید. شعارهای گوناگونی که در نمایش‏گاه سر داده می‏شوند، حکایت از گسستی عمیق در میان مردم می‏کنند. همیشه از این‏که روزی این اتفاق بیافتد نگران بودم. این‏که مردم در مقابل مردم قرار بگیرند.

چلچراغ یا همشهری جوان؟ مسئله این است

 با مازیار قدم می‏زدیم که به صورت اتفاقی به غرفه چلچراغ رسیدیم. خلوت و سوت و کور بود! یاد روزهایی افتادم که غرفه چلچراغ یکی از شلوغ‏ترین غرفه‏های نمایش‏گاه بود. خیلی وقت است که چلچراغ را نخوانده‏ام. چندتا از شماره‏های اخیرش را برمی‏دارم و ورق می‏زنم. نسبت به قبل کمی تغییر کرده اما رقیب، هم‏چنان به‏تر کار می‏کند. بحث می‏کشد به مقایسه همشهری جوان و چلچراغ. شهرزاد همتی که یکی از نویسندگان نشریه هم هست این مقایسه را برنمی‏تابد. هرچه می‏گوییم همشهری جوان قرابت فرهنگی بیش‏تری با فضای امروز جامعه ایران دارد و بیش‏تر به درد جوان‏ها می‏خورد، نمی‏پذیرند.

انقلابی یا ضد انقلاب؟ ایضا مسئله این است

 با مصطفی از نمایش‏گاه بیرون می‏آمدیم که توی محوطه، مجتبی و امیر را می‏بینم. ناخواسته بحث سیاسی می‏شود، مثل همه بحث‏های این روزها. نوع صحبت کردن‏شان خیلی جالب است. رسما از غیرخودی‏ها به حساب می‏آیم. توی صحبت‏های‏شان تقسیم‏بندی "ما" و "شما" وجود دارد. کمی آن طرف‏تر سردبیر والفجر با چند نفر بحثش شده. می‏گوید: همین مانده که این‏ها به ما درس اسلام بدهند. کمی عصبانی است اما کم‏کم آرام می‏شود. می‏گویم: حاج‏آقا! ما توی برخوردهای‏مان باید خیلی دقت کنیم که مبادا با رفتارمان کارخانه دشمن‏سازی درست کنیم. می‏گوید: حرف شما درست است اما این‏ها اهانت می‏کنند. می‏گویم: اگر به مقدسات توهین کنند که خودمان خانه‏شان را آتش می‏زنیم! با خنده می‏گوید: تو که از من هم تندتری...

لحظاتی بعد سوار تاکسی می‏شوم. توی تاکسی با یکی از مسافرها هم‏بحث می‏شوم. آرام آرام بحث سیاسی می‏شود. می‏گوید: از بعد از انتخابات دل و دماغ کار کردن ندارم. فضا خیلی سنگین شده. بغضی گلویم را می‏فشارد. با هم صحبت می‏کنیم و هر کدام استدلال‏های خودمان را می‏آوریم. موقع پیاده شدن می‏گوید: خیلی حرف هست برای گفتن اما به هر حال شما انقلابی هستید و هر حرفی را نمی‏شود جلوی شما زد! از حرفش تعجب می‏کنم. لحظاتی پیش امیر و مجتبی از این حلقه بیرونم رانده بودند حالا او، انقلابی خطابم می‏کند و می‏ترسد که در مقابلم حرف بزند! خدا آخر و عاقبت همه ما را ختم به خیر کند.

پدر، عشق، پسر

 عده‏ای دارند شعار "صل علی محمد، بوی بهشتی آمد" سر می‏دهند. می‏روم سمت شلوغی‏ها تا ببینم چه کسی آمده؟ لختی بعد خودم را در کنار دکتر سید علی‏رضا بهشتی –فرزند شهید بهشتی- می‏یابم. اما لحظاتی بیش‏تر طول نمی‏کشد تا جو دوباره متشنج شود. از یک طرف فریادهایی در طرف‏داری از سید بهشتی شنیده می‏شود و از طرف دیگر شعارهایی در ضدیت با او. عده‏ای بهشتی را به جرم حمایت از یک کاندیدا، "سید آمریکایی" خطاب می‏کنند. اگر صحنه‏های بی‏حرمتی به بهشتی را با چشمان خودم نمی‏دیدم، هرگز باور نمی‏کردم. جو به مراتب بدتر از روز آمدن کروبی است. مردم باز دو دسته شده‏اند و علیه یک‏دیگر شعارهای تندی سر می‏دهند. در نظرم کسانی که امروز علی‏رضا بهشتی را "سید آمریکایی" خطاب می‏کردند همان‏قدر جاهل و کژاندیشند که جماعتی در روز قدس، شعار "نه غزه، نه لبنان" سر دادند. اگر سی سال پیش خود شهید مظلوم بهشتی، آمریکایی خطاب می‏شد، امروز تاریخ تکرار شده است و فرزندش آمریکایی خوانده می‏شود. و من در این گیر و دار تکرار تاریخ، از خودم می‏پرسم: به راستی انقلاب ما به کجا می‏رود؟

و اما، پایان نمایش‏گاه

 روز آخر نمایش‏گاه است. مسئولان غرفه‏ها یکی‏یکی در حال جمع کردن بار و بندیل‏شان هستند. نمایش‏گاه آخرین نفس‏های خود را می‏کشد اما تب بحث‏های سیاسی هم‏چنان داغ است و جمعیت زیادی در مقابل غرفه خبرگزاری‏های رجانیوز و تابناک که ازقضا در کنار یک‏دیگرند، جمع شده‏اند و در گروه‏های چند نفری، بحث‏های تند سیاسی می‏کنند. از بلندگوی نمایش‏گاه چندبار اعلام می‏شود که مسئولان غرفه‏ها وسایل خود را جمع و غرفه‏ها را تخلیه کنند و این یعنی پایان کار نمایش‏گاه. می‏روم سمت غرفه والفجر تا برای آخرین بار، سردبیر والفجر را ببینم. پیرمرد باعشقی است. یک طرف غرفه‏اش پرچم فلسطین را زده و طرف دیگر پرچم حزب‏الله لبنان را. خستگی در صورتش موج می‏زند اما لبخند رضایت‏مندانه‏ای روی لبانش نشسته است. می‏گوید: دیدید، یک‏تنه امسال هم این غرفه را سرپا نگه داشتم. به ایمانش غبطه می‏خورم. می‏پرسم: حاج آقا، نشریه شما روی دکه هم می‏آید؟ می گوید: نه، فقط توی نماز جمعه و برخی از ادارات دولتی توزیع می‏شود. می‏پرسم: دفترتان کجاست؟ می‏گوید: دفتر نداریم و بعد از چند لحظه دوباره می‏گوید: دفتر و دکه ما، دل شما جوان‏های ارزشی است!

نمایش‏گاه تمام می‏شود و سقف پرنور شبستان، بی‏نور می‏شود! همه غرفه‏ها تقریبا تخلیه شده است و دیگر خبری از نمایش‏گاه روزهای پیش نیست و بیش‏تر شبیه ویرانه‏های یک نمایش‏گاه شده است. عده‏ای هم در این لحظات آخر مشغول جمع کردن غنیمت هستند! از مصلی که بیرون می‏روم، باد خنکی به صورتم می‏زند. با خنکی باد هم‏مسیر می‏شوم تا جایی که خستگی اجازه می‏دهد. من خسته‏ام اما باد خستگی نمی‏شناسد و می‏رود سمت دیگری و من سوار مترو می‏شوم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 0:24  توسط م.زمانه  | 

بدون شک بعضی از اتفاق‏ها در تاریخ، تاثیرگذاری زیادی دارند و تاثیرشان تا مدت‏ها به قوت بر جامعه وجود دارد و مبدا خیلی چیزها می‏شوند. مثل انقلاب اسلامی که مبدا بزرگی در تاریخ ایران شد و خیلی چیزها به قبل از انقلاب و بعد از انقلاب تقسیم شد. یکی از این اتفاق‏های مهم و تاثیرگذار تاریخی، انتخابات دهم ریاست جمهوری بود. وقایع پیش‏آمده در قبل و بعد از انتخابات باعث شد تا یک مبدا جدید در تاریخ انقلاب ایجاد شود. یکی از این تغییرات مهم، تحولاتی بود که در اردوگاه حزب‏اللهی‏ها یا اصول‏گرایان به وجود آمد و آن‏ها را به دو دسته عمده تبدیل کرد. در سطرهای بعدی سعی می‏کنم اشاره‏ای به ویژگی‏های کلی این دو دسته داشته باشم.

حزب‏اللهی‏های نوع الف:

این دسته از حزب‏اللهی‏ها همان دسته‏ای هستند که عمده مردم آن‏ها را به اسم حزب‏اللهی می‏شناسند. در این دسته همه‏جور آدمی پیدا می‏شود. از چماق‏به‏دست و تندرو تا قشر فرهیخته و دانشگاهی و اهل اندیشه و قلم. همه حزب‏اللهی‏هایی که در این دسته جای می‏گیرند به محمود احمدی‏نژاد رای داده‏اند و با این‏که تعدادشان خیلی کمتر از 24 میلیون و 527 هزار و 516 نفر است اما معتقدند که 25 میلیون نفرند. حزب‏اللهی‏های نوع الف عمدتا محمود احمدی‏نژاد را "دکتر" خطاب می‏کنند و بدون شک محمود احمدی‏نژاد آرمانی‏ترین شخصی است که می‏تواند رهبری آن‏ها را برعهده بگیرد و شخصا بعید می‏دانم که در خرداد 1392 کسی بتواند جای خالی او را برای‏شان پر کند. حزب‏اللهی نوع الف در آراء و نظرهایش از قاطعیت زیادی برخوردار است و تعدای از آن‏ها اهل برخوردهای سیاه و سفیدند.  حزب‏اللهی نوع الف به شدت هاشمی‏ستیز است و در مقابل دوم خرداد از حماسه سوم تیر و اخیرا بیست و دوم خرداد حرف می‏زند. دکتر را ناجی انقلاب اسلامی می‏داند و از این که توانسته انقلاب را از دست دین‏فروشان نجات دهد، او را می‏ستاید. حزب‏اللهی‏های نوع الف، میرحسین موسوی را مقصر اصلی حوادث پس از انتخابات می‏دانند. حزب‏اللهی نوع الف، "کیهان" را روزنامه محترمی می‏داند و به "وطن امروز" می‏بالد. خبرهایش را از رجانیوز می‏گیرد و نیم‏نگاهی هم به الف دارد و همین‏طور به خبرگزاری‏های فارس و ایرنا مراجعه می‏کند. پای صحبت‏های حسن عباسی و رحیم‏پور ازغدی می‏نشیند و به مجلس حاج منصور ارضی و سعید حدادیان می‏رود. در این دسته دانشجوها و کسانی که آرمانی‏تر فکر می‏کنند معمولا از خوانندگان مجله راه هستند و وحید جلیلی را به عنوان تئوریسین ایده‏های سیاسی و فرهنگی‏شان پذیرفته‏اند. حزب‏اللهی‏های نوع الف از دست دکتر به خاطر انتصاب "اسفندیار رحیم‏مشایی" به سمت معاون اولی و تاخیر در عزل او بعد از نامه رهبری و انتخاب او برای رئیس دفتر رئیس جمهور، حسابی عصبانی هستند.

حزب‏اللهی‏های نوع ب:

برشمردن ویژگی‏های کلی این دسته به دلیل وجود آراء و نظرات متفاوت کار سختی است. اما نقطه اشتراک‏شان این است که مخالف یا منتقد محمود احمدی‏نژاد هستند. در بین‏شان آدم تندرو و چماق‏به‏دست وجود ندارد و بیش‏تر تلاش می‏کنند خود را آدم‏هایی فرهیخته و اهل فرهنگ و اندیشه و قلم نشان بدهند. ظاهر مرتبی دارند و خیلی نشان نمی‏دهد که حزب‏اللهی هستند. ولی هستند. در انتخابات ریاست جمهوری دهم بیش‏تر به میرحسین موسوی و محسن رضایی رای داده‏اند و در بین‏شان تعداد کمی هم وجود دارد که با دلی شکسته به محمود احمدی‏نژاد رای داده‏اند و البته تعدادی نیز به یک رای سفید به نظام اسلامی اکتفا کرده‏اند. تعدادشان از حزب‏اللهی‏های نوع الف کم‏تر است اما نرخ رشد بیش‏تری نسبت به حزب‏اللهی‏های نوع الف دارند. حزب‏اللهی‏های نوع ب معمولا نه در اردوگاه خودی‏ها جای دارند و نه در اردوگاه غیرخودی‏ها و به دلیل نداشتن رهبر (منظور فردی مانند احمدی‏نژاد است) و اختلاف نظر در جزئیات، نتوانسته‏اند خود را به عنوان یک "گزینه سوم" یا "اقلیت قدرت‏مند" معرفی کنند اما در نهایت توانایی اجماع بر روی فردی مثل "قالیباف" را دارند. محمود احمدی‏نژاد را معمولا "محمود" یا "احمدی‏نژاد" خطاب می‏کنند. محافظه‏کاری یکی از ویژگی‏های حزب‏اللهی نوع ب است و عمدتا نوع نگاهش به مسائل، خاکستری است. با هیچ‏کس به صورت قاطع موافق یا مخالف نیست. در بین حزب‏اللهی‏های نوع ب دیدگاه واحدی نسبت به هاشمی وجود ندارد. برای این دسته، دوم خرداد یک نقطه سیاه و تاریک در تاریخ انقلاب نیست، اگر چه انتقادات زیادی هم نسبت به دوران موسوم به اصلاحات دارند. منتقد عمل‏کرد دوره 4 ساله دولت احمدی‏نژاد هستند. حزب‏اللهی‏های نوع ب هر دو طرف ماجرا را در حوادث پس از انتخابات مقصر می‏دانند اما نسبت به عمل‏کرد صدا و سیما، بسیج و نیروی انتظامی انتقادهایی جدی دارند. حزب‏اللهی نوع ب نسبتی میان خود و "روزنامه کیهان" و نمونه‏های مشابه نمی‏بیند و با مواضع آن‏ها اختلاف نظر اساسی دارد. حزب‏اللهی نوع ب برای آگاهی از اخبار به تابناک سر می‏زند و نیم‏نگاهی هم به الف دارد و هم‏چنین به خبرگزاری‏های مهر و ایسنا مراجعه می‏کند. در روزهای اخیر عماد افروغ و علی مطهری به مرکز ثقلی برای حزب‏اللهی‏های نوع ب تبدیل شده‏اند. جوان‏ترهای این دسته برای پی بردن به حقیقت انقلاب اسلامی، معمولا به تحقیق و تفحص در صحیفه امام و آثار و اندیشه‏های شهید مطهری و شهید بهشتی مشغولند و در میان علما و مراجع چند صباحی است که به "آیت‏الله جوادی آملی" ارادت پیدا کرده‏اند. روزنامه "تهران امروز" سابق، کم‏کم داشت جای خود را در میان این دسته باز می‏کرد که توقیف شد. اصولا اسفندیار رحیم‏مشایی برای این دسته اصلا مسئله نیست.

آینده حزب‏اللهی‏ها:

بدون تردید در اردوگاه اصول‏گرایان نیز از ابتدا اختلاف نظرهایی وجود داشته است اما حوادث پیش‏آمده در قبل و بعد از انتخابات دهم این مرزبندی‏ها را پررنگ‏تر کرد. با وجود این، پیش‏بینی آینده حزب‏اللهی‏ها اصلا کار ساده‏ای نیست و فعلا فقط باید به آینده چشم دوخت. باید صبر کرد تا ایام سرمستی حزب‏اللهی‏های نوع الف به پایان برسد و حزب‏اللهی‏های نوع ب نیز، خود را از بحران هویتی که اکنون گریبان‏گیرشان شده است، خلاص کنند و برای تردیدها و ابهاماتی که برای‏شان به‏وجود آمده پاسخ مناسبی پیدا کنند تا از این بلاتکلیفی خارج شوند. آن‏وقت باید دید حزب‏اللهی‏ها از میان تعامل و هم‏زیستی مسالمت‏آمیز و تقابل کدام را انتخاب می‏کنند؟ آینده از آن حزب‏اللهی‏هاست. فقط باید منتظر ماند و نگاه کرد!

 

بازتاب‏های این یادداشت:

آدم باشیم، حزب‏اللهی بودن پیش‏کش / حسام مطهری منش

دسته‏های بی‏دسته / محمدمهدی شیخ‏صراف + (پاسخ من)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 مرداد1388ساعت 0:19  توسط م.زمانه  | 

متن زیر که درباره "گرایش مردم به رسانه‌های خارجی و تاثیر آن‌ بر جامعه" است را برای سایت موج چهارم نوشتم و حالا به دلیل رکود و کسادی وبلاگ زمانه (!) آن را روی وبلاگ هم قرار می‌دهم. متن را در این‌جا هم می‌توانید بخوانید.


وقتی همه خوابیم!

چندان فرقی نمی‌کند که در کجا زندگی می‌کنید، تنها کافی است به پشت‌بام خانه خود بروید و از آن‌جا نگاهی به پشت‌بام‌های اطراف بیندازید تا متوجه تعداد زیادی از آنتن‌های ماهواره بر روی آن‌ها شوید که بیان‌گر نفوذ ماهواره‌ها به داخل خانواده‌های ایرانی است.

احتمالا برای شما هم پیش آمده که در جمعی حضور پیدا کرده باشید که درباره برنامه‌ای که شب گذشته از طریق ماهواره تماشا کرده‌اند صحبت می‌کنند و این سوال برای‌تان به‌وجود آمده باشد که علت روی آوردن مردم به ماهواره‌ها در چیست؟ و یا چه تفاوتی میان برنامه‌هایی که در خارج از کشور تولید و از طریق ماهواره‌ها پخش می‌شوند با برنامه‌هایی که در داخل کشور و توسط سازمان صدا و سیما تولید و پخش می‌شوند، وجود دارد؟ و اصلا چرا باید رسانه‌های خارجی دست به تولید برنامه و تاسیس شبکه‌های فارسی زبان بزنند؟

و باز احتمالا برای شما هم پیش آمده است که خسته از یک روز کاری برای گذراندن اوقات فراغت خود در مقابل تلویزیون نشسته باشید و بعد از چند بارعوض کردن کانال‌های آن، چیز دل‌چسبی نصیب‌تان نشده باشد و با بی‌حوصلگی کنترل تلویزیون را به گوشه‌ای پرت کرده باشید.

فکر می‌کنم کلید حل این معما همین‌جا باشد. علت اصلی روی آوردن مردم یک کشور به شبکه‌های ماهواره‌ای خارجی را باید در عدم توفیق رسانه محلی در جلب رضایت و اعتماد مخاطبانش جستجو کرد. عاملی که موجب ریزش بخش قابل توجهی از مخاطبان و روی آوردن آن‌ها به شبکه‌های خارجی می‌شود، مسئله عدم اغنای مخاطب و نداشتن جذابیت کافی است.

وقتی رسانه‌های داخلی و در صدر آن‌ها تلویزیون نتوانند پاسخگوی نیاز و سلیقه مخاطبان خود باشند و در سنجش نیاز مخاطبان خود غفلت کنند و برنامه‌های تولیدی آن‌ها متناسب با شرایط روز جامعه و سلیقه مخاطب  نباشد، روی آوردن به تلویزیون‌های خارجی که عمدتا از غول‌های رسانه‌ای دنیا نیز محسوب می‌شوند، امری طبیعی و غیر قابل انکار است. اگرچه کشور ایران در ساخت سریال‌ها و فیلم‌های سینمایی و تولیدات تلویزیونی، مقام خوبی در دنیا دارد اما واقعیت آن است که تعداد سریال‌ها و فیلم‌های ارزشمند و قابل تامل که صفت ماندگاری نیز به خود بگیرد، آن قدر پایین است که شاید در طول یک سال، تعداد انگشت‌شماری از آن‌ها نمره قبولی بگیرند. 

دنیای امروز را عصر ارتباطات لقب داده‌اند و همه قدرت‌ها در صدد تسخیر افکار عمومی هستند. رسانه‌ها و به خصوص تلویزیون تاثیر عمیقی بر زندگی ما دارند. امروزه وظیفه رسانه تنها سرگرمی نیست و بسیاری از افکار ما از طریق رسانه‌ها ساخته می‌شوند و شکل می‌گیرند. در بیشتر پژوهش‌هایی که در رابطه با تلویزیون صورت می‌گیرد، بر روی سه موضوع بیشتر از موارد دیگر تاکید می‌شود: تاثیر تلویزیون بر روی رفتار کودکان، تاثیر پخش اخبار بر روی جامعه و نقش تلویزیون بر ایجاد نگرش‌های سیاسی مردم.

تاکید بر روی این سه نکته به خوبی به نقش تلویزیون بر شکل‌دهی افکار و رفتار ما اشاره می‌کند و آن‌چه که مشخص است، امروزه با گسترش وسائل ارتباط جمعی، انتقال فرهنگ از طریق رسانه‌ها صورت می گیرد. گسترش شبکه‌های فارسی زبان مانند "شبکه‌های لوس‌آنجلسی"، "صدای آمریکا" و "بی‌بی‌سی فارسی" این نکته را یادآور می‌شود که قدرت‌های دنیا این‌بار با هجمه قوی‌تری فرهنگ کشور ایران را نشانه گرفته‌اند.

آنتونی گیدنز، جامعه‌شناس مشهور انگلیسی در کتاب "جامعه‌شناسی" می نویسد: "موقعیت برتر کشورهای صنعتی و بیش از همه ایالات متحده آمریکا در تولید و گسترش رسانه‌ها، سبب شده است که بسیاری از محققان از امپریالیسم رسانه‌ای سخن بگویند. گفته می‌شود که یک امپراتوری فرهنگی ایجاد شده است. اعتقاد بر این است که کشورهای جهان سوم به ویژه در برابر آن آسیب پذیرند، زیرا منابع لازم را برای حفظ استقلال فرهنگی خود در اختیار ندارند."

او در ادامه می نویسد: "صادرات تلویزیونی آمریکا، همراه با آگهی‌های تجاری تبلیغاتی، فرهنگی تجاری را انتشار می‌دهد که شکل‌های محلی بیان فرهنگی را تباه می کند."

در علم ارتباطات، تقریبا این اتفاق نظر وجود دارد که اولین وظیفه رسانه، آموزش و آخرین وظیفه آن سرگرمی است و رسانه‌ها که عمدتا در اختیار گروه‌های مسلط در جامعه هستند به انعکاس شیوه نگرش آن‌ها می‌پردازند. احتمالا شما نیز این جمله را شنیده‌اید که بزرگ‌ترین دانش‌گاه، صدا و سیماست. حال اگر در این دانش‌گاه، مسئله آموزش جدی گرفته نشود، غول‌های رسانه‌ای دنیا، با راه‌اندازی شبکه‌های فارسی زبان و تولید برنامه برای تمام گروه‌های سنی و به خصوص کودکان، به انتقال فرهنگ خواهند پرداخت. گیدنز در بخش دیگری از کتابش می نویسد: "تاثیر فزاینده تلویزیون شاید مهم‌ترین تحول در وسائل ارتباط همگانی در سی یا چهل سال گذشته باشد. اگر روندهای جاری در تماشای تلویزیون ادامه یابند، به طور متوسط کودکی که امروز متولد می‌شود تا سن هجده سالگی وقت خود را بیش از هر فعالیت دیگری غیر از خوابیدن، صرف تماشای تلویزیون خواهد کرد."

تیر خلاص به فرهنگ هر کشور زمانی شلیک می‌شود که تولیدات رسانه‌های بیگانه با فرهنگ آن کشور به اتاق خواب کودکان راه پیدا کند. به نظرتان این فاجعه در حال رخ دادن نیست؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 تیر1388ساعت 21:5  توسط م.زمانه  | 

مسعود ده‌نمکی:

ده‌نمکی را تا قبل از فیلم‌ساز شدنش نمی‌شناختم. یعنی سنم به شناختنش قد نمی‌داد. می‌دانستم که روزنامه‌نگار بوده. مدتی توی شلمچه و دوکوهه سنگر گرفته و گروه فشار بوده و این‌ها! از آن آدم‌هایی که دوم خردادی‌ها به‌شان می‌گفتند تندرو و عقب‌مانده. اما اولین ذهنیت از ده‌نمکی بعد از دیدن مستند "فقر و فحشا" برایم بوجود آمد. و بعد از آن هم "کدام استقلال؟ کدام پیروزی؟" را دیدم که هر دوتای آن‌ها هم برایم جالب بود. احساس می‌کردم بین این ده‌نمکی که مستند می‌سازد و برایم عینیت پیدا کرده با آن ده‌نمکی روزنامه‌نگار که ذهنیت منفی‌ای از آن داشتم تفاوت‌هایی است. انگار توی این سال‌هایی که قصد هجرت از روزنامه‌نگاری به فیلم‌سازی را داشته اتفاقی افتاده. اما همان دوتا مستند کافی بود که بفهمم آدم ژورنالیستی است و دغدغه‌های اجتماعی قابل تاملی دارد.

اخراجی‌ها یک:

اخراجی‌های یک را دوست ندارم. نه کارگردانی قوی‌ای، نه فیلم‌نامه‌ی محکمی و نه حتی پیام جدیدی! همان چیزهایی که درباره جنگ گفته شده بود و همان فیلم‌هایی که قبلا ساخته شده بود این‌بار با زبان طنز بیان می‌شدند. این‌که توی جبهه همه جور آدمی بود، از مطرب و دزد و معتاد تا ریاکار و ریش‌دار و ریشه‌دار و در نهایت همه تحت تاثیر فضای معنوی جبهه، "آدم" می‌شدند. داوطلبانه رفتن روی مین و چند صحنه دیگر که مخاطب را فقط تحت تاثیر قرار می‌هد، بدون این‌که نگاه جدیدی به این موضوعات شود و فقط این‌بار قرار بود در موقعیت‌های کمیک قرار بگیرند.

اخراجی‌ها دو:

اما اخراجی‌های دو قصه‌ای کاملا متفاوت دارد. اخراجی‌های دو باید ستایش شود. پیشرفت کارگردانی ده‌نمکی کاملا محسوس است. فیلم‌نامه این‌بار استحکام بیش‌تری دارد. فیلم اگرچه هنوز دچار ضعف‌هایی است اما پیشرفت‌های فنی آن را نمی‌توان نادیده گرفت. دقایق ابتدایی که صحنه‌هایی جنگی را در پی دارد خوب از کار درآمده. جلوه‌های ویژه مانند نمونه‌های مشابه مضحک نیستند و باورپذیر به نظر می‌آیند. حتی بازی‌ها هم نسبت به نسخه قبلی پیشرفت کرده‌‌اند. حسام نواب صفوی، یکی از متفاوت‌ترین و درخشان‌ترین بازی‌های خود را انجام داده. اخراجی‌های دو، سکانس‌هایی دارد که قابلیت ماندگار شدن دارند و حتی زبان طنز فیلم نیز قوت بیش‌تری پیدا کرده. اما دلایل من برای ستایش اخراجی‌های دو هیچ‌کدام از این‌ها نیست. مسعود ده‌نمکی این‌بار حرف‌هایی برای گفتن دارد. پیامی در دل اخراجی‌های دو نهفته شده که اگرچه می‌توان در هر قصه‌ای آن را بیان کرد اما ده‌نمکی زیرکانه آن را در عالی‌ترین نمونه‌ی آن جای می‌دهد و پیام خود را در خلال جنگ و اسارت بیان می‌کند. قدرت ایمان و اتحاد را بار دیگر به رخ می‌کشد. ایمان و اتحادی که انقلاب اسلامی را می‌آفریند و باعث پیروزی با دست خالی در طول هشت سال دفاع مقدس می‌شود. و حتی مانع تنبیه شدن رسول و حاجی می‌شود! اخراجی‌های دو ما را بار دیگر به "بازگشت به خویشتن" دعوت می‌کند و ارزش‌ها و ضد ارزش‌ها را یادآوری می‌کند. ارزش‌های مهجور مانده انقلاب اسلامی در این روزها، بار دیگر در اخراجی‌های دو جلوه پیدا می‌کنند. و درباره دشمنان خارجی و صد البته داخلی هشدار می‌دهد. معنای "اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید" را به خوبی در اخراجی‌های دو حس می‌کنم.

ده‌نمکی در اخراجی‌های دو جنگ را از انحصار بیرون می‌کشد. بین مسلمان و مسیحی فرق نمی‌گذارد. دنبال نقطه اشتراک‌شان می‌گردد و آن‌ها را در سایه نام ایران متحد می‌کند. وطن فروشی را نقد می‌کند. آخوند فیلم، تابع لوتی و ارشد اردوگاه می‌شود وقتی پای آب‌روی ملتی در میان است. لوتی و ارشد اردوگاه با خبرچین درگیر می‌شود و حرمت خاک و ناموس و وطن را یادآوری می‌کند.

وظیفه‌ی ما:

اخراجی‌ها را دوست داشته باشیم یا نداشته باشیم، دل‌مان بخواهد یا نخواهد، از ده‌نمکی خوش‌مان بیاید یا نیاید، فروش اخراجی‌ها از مرز هشت میلیارد گذشته! حتی اگر بپذیریم که علت استقبال از آن به خاطر بازی‌گرهای آن است، گذشتن از خط قرمزهاست یا طنز و لودگی‌های بی‌اندازه آن، نمی‌توانیم این را نادیده بگیریم که این‌بار در کنار همه این‌ها حرفی هم برای گفتن وجود دارد. یک خط در میان بعد از هربار خندیدن تلنگری هم به‌مان زده می‌شود. هم می‌توانیم خوش‌بین باشیم و چشم‌های‌مان را بشوریم و جور دیگری ببینیم و هم می‌شود مثل حاجی گیرینوف توی فیلم، تقیه کنیم و نقاط ضعف را برجسته کنیم و روی آن‌ها مانوور بدهیم!

من فکر می‌کنم اخراجی‌های دو را باید با دل‌مان ببینیم. به جای گرفتن ایرادهای بنی‌اسرائیلی باید به آن فکر کنیم و فارغ از معیارهای سینمایی آن را ارزش‌گذاری کنیم. چرا که در آن محتوا بسیار پررنگ‌تر و مهم‌تر از مسائل دیگر است. ده‌نمکی این‌بار مرزبندی مشخصی دارد. دایره‌ی دیدش را هم وسیع‌تر کرده. باید تصمیم خودمان را بگیریم. این‌که می خواهیم کدام طرفی باشیم؟ شبیه این وطن‌پرست‌های قلابی و هوچی یا مثل آق رسول‌های توی فیلم که به خوبی دریافته‌اند: "نقل حزب‌اللهی و غیر حزب‌اللهی نیست، این‌ها با ایرونی جماعت دشمنی دارند." آن‌وقت است که در پایان فیلم می‌توانیم با افتخار سرود "ای ایران" را بخوانیم.

 

در همین رابطه:

بازتاب این یادداشت در وبلاگ شخصی مسعود ده‌نمکی (+)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 اردیبهشت1388ساعت 3:6  توسط م.زمانه  | 

اگر چه گاهی شدید و گاهی ضعیف بوده اما وجودش را نمی‌توانم انکار کنم! فوتبال همیشه در زندگی ام جریان داشته. و با یک حساب سرانگشتی باید بگویم که بیش‌تر از صد بازی استقلال را از نزدیک و در ورزش‌گاه آزادی تماشا کرده‌ام. چند روز پیش که با مهدی شیخ رفته بودیم برای تماشای بازی استقلال و ام‌صلال، داشتم به این فکر می‌کردم که خاطره انگیزترین بازی برای من کدام بوده است؟ و باز مثل همیشه به این نتیجه ‌رسیدم که بازی استقلال و دالیان چین در نیمه نهایی جام باشگاه های آسیا برایم از همه به یاد ماندنی‌تر بوده.
زمان برگزاری مسابقه، یک یا دو روز بعد از عاشورا بود و به همراه این آقا و چند نفر دیگر رفتیم استادیوم. روی سکوهای ورزش‌گاه تعداد زیادی از کسانی که برای تماشای بازی آمده بودند را می‌شد با لباس‌های مشکی دید و در هر گوشه ورزش‌گاه پرچم‌هایی که ذکرهای متبرکی روی آن‌ها حک شده بود خودنمایی می‌کردند. تماشاگران هربار که قصد تشویق تیم را داشتند ابتدا چند باری ذکر "یاحسین" را می‌گفتند و بعد دست به تشویق استقلال می‌زدند!خلاصه این که ورزش‌گاه فضای متفاوتی را تجربه می‌کرد.
در آن سال رضا شاهرودی هم در تیم دالیان بازی می‌کرد. هیجان بسیار بالایی وجود داشت و مسابقه در وقت قانونی سه-سه تمام شد و گل طلایی باید برنده را مشخص می‌کرد. هیجان به اوج رسیده بود و سرانجام گل "طلایی" استقلال را علی موسوی به ثمر رساند و استقلال فینالیست شد. برای اولین و آخرین بار در ورزش‌گاه آزادی گریه‌ام گرفت.اگرچه استقلال در فینال برابر تیم ژاپنی شکست خورد و قهرمان نشد ولی آن بازی را هرگز فراموش نمی‌کنم!
اما استقلال عزیز دیروز به حقش رسید و قهرمان شد. امسال برخلاف سال‌های گذشته بازی‌ها را با جدیت بیشتری پی‌گیری می‌کردم و خوشحالم که فصل رویایی استقلال با قهرمانی دراماتیکش همراه شد. جان به لب شدم تا بازی تمام شد. خیلی وقت بود که دچار استرس با چنین شدتی نشده بودم. خلاصه این که توی این روز‌ها که روزگار و زمانه چندان مساعد نیستند، فوتبال دل‌خوش‌کنک بدی نیست!

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت 23:59  توسط م.زمانه  | 

دیگر صدای امواج برایت دل‌پذیر نخواهد بود، اگر تمام بعد از ظهر یک روز زمستانی‌ات را درباره الی فکر کرده باشی. و چه هم‌دلی باشکوهی است میان تو که بر روی زمین و موکت‌های سالن نشسته‌ای و آن‌ها که روی صندلی نشسته‌اند و آن‌ها که در انتها و گوشه‌های سالن روی شصت پا ایستاده‌اند! در تمام مدت نمایش فیلم پابه‌پای بازیگران می‌رقصی و پانتومیم بازی می‌کنی و بیم‌ناک و امیدوار می‌شوی و البته بغض می‌کنی.

درباره الی فیلم فوق‌العاده‌ای است. بی‌شک بزرگ‌نمایی نخواهد بود اگر بگوییم خود ِ زندگی است و بوی سینما می‌دهد. انگار کارگردان، دوربین‌ها را کار گذاشته و بازیگران را به حال خود رها کرده، بس که روان بازی می کنند. مجموعه‌ای از بازی‌های درخشان در درباره الی به نمایش گذاشته شده است. از مانی حقیقی که غافل‌گیرتان می‌کند تا شهاب حسینی و آن آرامش همیشگی در چهره اش –که انگار در این‌جا با چاشنی نوعی معصومیت به اوج خود می‌رسد- و گلشیفته فراهانی که دست‌کم به من ثابت کرد که می‌تواند خودش را تکرار نکند و هم‌چنین صابر ابر که به خوبی از ایفای نقش یک عاشق‌پیشه رکب‌خورده برمی‌آید. دوربین روی دست به خوبی حس فیلم را به تماشاگران منتقل می‌کند و همه تماشاگران فیلم هم جزو بازیگران آن می شوند در تمام صحنه‌هایی که دلهره می گیرند و نگران می‌شوند و دوست دارند که مانع غرق شدن کودک شوند. در همه لحظاتی که مانند بازیگران فیلم به دنبال توجیهی برای ناپدید شدن الی می‌گردند و آن‌جا که درمی‌یابند "همیشه یک پایان تلخ، بهتر از یک تلخیه بی پایانه" و البته در پایان فیلم دچار تلخی آن می‌شوند.

اما محاسن درباره الی به همین‌جا ختم نمی شود. نوع پرداختن به روابط اجتماعی حاکم نیز کاملا واقعی و بدون اغراق است. وقتی در هنگام موقعیت‌های سخت به دنبال مقصری غیر از خود می‌گردیم و البته دلایلی ابلهانه نیز می‌یابیم و دوست داریم که آن را باور کنیم، به خوبی خصلت فرافکنی در میان‌مان نمایان می شود. به خصوص پرداختن به مفهوم "قضاوت" و مخصوصا قضاوت درباره دیگران (به طور نمادین درباره الی) که انگار حتی حقوق‌دانان نیز از آن عاری نیستند! برخوردهای زنانه و خاله‌زنکی که همیشه با سادگی همراه است و احساساتی شدن حتی در مواقعی که دیگر کار از کار گذشته و همین‌طور پرداختن به قضیه عشق‌های یک‌طرفه که با وارد شدن صابر ابر به داستان مطرح می شود که نه دل‌مان می‌آید علیرضا را مقصر عشق یک طرفه‌اش بدانیم و نه می‌توانیم الی را برای کاری که کرده است شماتت کنیم. و البته صحنه پایانی فیلم به همراه موسیقی محزون آن که همه در حال درآوردن اتومبیل از شن‌های کنار ساحل هستند و این معنا که زندگی هنوز ادامه دارد اما تو دوست داری قصه و غصه برای همه به همین‌جا ختم شود و به پایان برسد اما چه می‌شود کرد که داغی که الی بر د‌ل‌ها می‌نشاند بی‌پایان است و زندگی ادامه دارد.

در نهایت امیدوارم که درباره الی برای عموم اکران شود. چرا که ارزش سینمایی بسیار بالایی دارد. و فقط می‌خواهم به اصغر فرهادی دست مریزاد بگویم و این که پایان تلخ درباره الی، تلخی بی‌پایانی را بر دلم نشانده است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 اسفند1387ساعت 2:48  توسط م.زمانه  | 

آن‌کس که بداند و بداند که بداند / اسب خرد از گنبد گردون بجهاند

آن‌کس که بداند و نداند که بداند / بیدارش نمایید که بس خفته نماند

آن‌کس نداند و بداند که نداند / لنگان خرک خویش به منزل برساند

آن‌کس که نداند و نداند که نداند / در جهل مرکب ابدالدهر بماند

 شعر بالا را اولین بار در دوره‌ی راهنمایی شنیدم. زنگ انشا بود و یکی از بچه های کلاس، این شعر را در انشایش نوشته بود. ترتیب قرار گرفتن دو واژه‌ی "بداند" و "نداند" ریتم خاصی به شعر داده که جلب توجه می‌کند و شاید وقتی برای اولین بار آن را می‌شنوی، فهم آن کمی مشکل به نظر برسد. و فکر می‌کنم همین‌طور هم بود، چرا که در همان جلسه خواندن آن چند بار تکرار شد. بعدها هم که کمی فلسفه خواندم و با سقراط آشنا شدم و به این تعبیر زیبای سقراط برخوردم که دانایی خود نسبت به دیگران را در این می‌دانست که او می‌داند که نمی‌داند اما دیگران، نمی‌دانند که نمی‌دانند! و این قضیه همیشه در ذهنم ماند و گاهی به طور ناجوان‌مردانه‌ای سعی می‌کنم که آدم‌های پیرامونم را در یکی از این دسته ها جای دهم!

"آن‌کس که بداند و بداند که بداند." فکر می‌کنم کسانی که در این دسته قرار می‌گیرند خیلی کم‌یابند. اما چه سعادتمندند آنان که این‌گونه‌اند. اصلا خودتان قضاوت کنید، ((آیا آنان که می‌دانند با آنان که نمی‌دانند برابرند؟))

"آن‌کس که بداند و نداند که بداند." آن‌هایی که مشمول این دسته اند احتمالا شکسته نفسی می‌کنند! نادانی در عین دانایی یا نادانی به دانایی هم از آن چیزهای عجیب است. نمی‌دانم باید گفت نصیب‌تان بشود یا نشود؟

"آن‌کس که نداند و بداند که نداند." خوب که فکر می‌کنم، می‌بینم اگر خیلی شانس بیاوریم توی این دسته جای می‌گیریم. همین که لنگ‌لنگان هم که شده خود را به سرمنزل مقصود برسانیم باید خدای خود را شکر کنیم. آن هم در زمانه‌ای که حق و باطل چنان در هم آمیخته‌اند که تمیز دادن آن‌ها از یک‌دیگر کاری غیرممکن به نظر می‌رسد.

"آن‌کس که نداند و نداند که نداند." وقتی درباره هر چیزی اظهار نظر می‌کنیم. وقتی خود را عقل کل می‌پنداریم و دیگران را هیچ. وقتی احترام گذاشتن به نظر دیگران را نیاموخته‌ایم. وقتی با بغض نقد می‌کنیم. وقتی از تهمت زدن و فرافکنی واهمه‌ای نداریم. وقتی سیاست‌ورزی جای اخلاق‌مداری را می‌گیرد. وقتی حقیقت فدای مصلحت می‌شود. وقتی فضیلت انصاف زایل شده است. وقتی که قرآن را باز می‌کنم و به اکثرهم لایعقلون، لایعلمون و لایتدبرون برمی‌خورم. بیایید بپذیریم که کفه‌ی ترازوی جهل در دنیای معاصرمان سنگین‌تر است. جامعه‌ای که از خرد فاصله بگیرد، به سمت اضمحلال می‌رود. تردید نکنید!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت 22:58  توسط م.زمانه  | 

آخرین عکس ادواردو آنیلی

گاهی یک اتفاق خیلی کوچک، زمینه‌ای است برای بروز اتفاقات بزرگ‌تر که این اتفاق کوچک می‌تواند در حوزه‌ی فردی و یا اجتماعی به وقوع بپیوندد. و این انقلاب‌ها چه در فرد یا اجتماع رخ داده باشد می‌تواند تاثیر متقابلی روی دیگری بگذارد و این انقلابات و تاثیرات متقابل در تاریخ آن‌قدر بسیار است که ترجیح می‌دهم از ذکر مثال خودداری کنم. اما یکی از این انقلاب‌های درونی که دوست دارم به آن اشاره کنم، اتفاقی است که برای "ادواردو آنیلی" می‌افتد و منجر به مسلمان شدن او می‌شود. داستان خیلی ساده است و ادواردو ماجرا را خود این‌گونه نقل می‌کند: ((در نیویورک که بودم یک روز در کتاب‌خانه قدم می‌زدم و کتاب‌ها را نگاه می‌کردم، چشمم افتاد به قرآن. کنجکاو شدم که ببینم در قرآن چه چیزی آمده است. آن‌را برداشتم و شروع کردم به ورق زدن و آیاتش ر ا به انگلیسی خواندم. احساس کردم که این کلمات، کلمات نورانی است و نمی‌تواند گفته‌ی بشر باشد. خیلی تحت تأثیر قرار گرفتم، آن را امانت گرفتم و بیشتر مطالعه کردم و احساس کردم که آن را می‌فهمم و قبول دارم.))

در دنیای امروز، انسان‌های بسیاری هستند که پس از تحقیق درباره‌ی یک دین آن را نسبت به ادیان دیگر کامل‌‌تر تشخیص می‌دهند و آن را انتخاب می‌کنند. اما آن‌چه مسلمان شدن ادواردو را از دیگران متمایز می‌کند، توجه به موقعیت و شرایطی است که او در آن می‌زیسته. ادواردو آنیلی فرزند سناتور جیووانی آنیلی است که یکی از ثروتمندترین مردان ایتالیا و جهان بود. آنیلی‌ها مالک کارخانجات اتومبیل‌سازی فیات، فراری، لامبورگینی، لانچیا، آلفارمو و ایوکو هستند. هم‌چنین دو روزنامه پرتیراژ و مطرح ایتالیا یعنی لاستامپا و کوریره دلاسرا متعلق به این خانواده بوده و لازم به ذکر است که باشگاه اتومبیل‌رانی فراری و باشگاه فوتبال یوونتوس نیز از دارایی‌های این خانواده به شمار می‌رود و البته شرکت‌ها و بانک‌های متعدد دیگری نیز وجود دارند که آنیلی‌ها از سهام‌داران اصلی آن به شمار می‌روند. درآمد خانواده آنیلی را سالانه سه برابر درآمد نفتی ایران تخمین زده اند. قدرت و نفوذ این خاندان به حدی است که به آن‌ها لقب خاندان پادشاهی ایتالیا را داده‌اند. و ادواردو تنها وارث تمام این دارایی‌ها به شمار می‌رفت.

ادواردو دارای تحصیلات آکادمیک نیز بود. وی تحصیلات مقدماتی خود را در ایتالیا گذراند و سپس به کالج آتلانتیک انگلستان رفت و بعد از آن نیز راهی ایالات متحده شد و از دانشگاه پرینستون موفق به اخذ درجه دکترا در رشته فلسفه و ادیان شرق شد. و نکته قابل توجه درباره‌ی او نیز همین‌جاست. ادواردو در اوج شهرت و ثروت و علم دست به چنین کاری می‌زند. او می‌توانست شب زنده‌داری‌هایش را به جای گذراندن با مطالعه‌ی قرآن در دیسکوها و کازیوها بگذراند و این همان جایی است که باید توقف کنیم. همین نکته است که باعث می‌شود که جای‌گاه "ادواردو" را از یک "شخص" به یک "اندیشه" ارتقا دهیم. من، اسم این‌جور آدم‌ها را می گذارم "مصطفی". مصطفی یعنی "برگزیده". ادواردو یک آدم فقیر و بی‌سواد و عامی نبود. بلکه موقعیتی کاملا خاص داشت که شاید ایده‌آل‌ترین زندگی "این جهانی" را شامل می‌شد. او آن‌قدر در انتخاب خود مطمئن می‌شود که تهمت، تحقیر، تحریم و انزوا را بر پول و شهرت و خوش‌گذرانی ترجیح می‌دهد و به یقین این انتخاب کسی که در بهترین دانشگاه‌های دنیا درس خوانده و به اکثر نقاط دنیا نیز سفر کرده و برخاسته از خانواده‌ای کاملا متمول است، بسیار جای بحث و تامل دارد.

دکتر ادواردو آنیلی در مصاحبه خود با روزنامه مانیفست نظریات جالبی را مطرح می‌کند: ...من انتخابم را انجام داده‌ام و تصمیم گرفته‌ام راه دیگری را انتخاب کنم. ولی باید نکته‌ای را بگویم. زمانی که ما در آن زندگی می‌کنیم، دوران انحطاط ارزش‌هاست. تنها هدف و اسطوره، پول جمع کردن است. پول‌پرستی بسیار بدتر از مواد مخدر است. ما همه از رواج مواد مخدر در میان جوانان نگرانیم. ولی متوجه نیستیم که به سمت دنیایی می رویم که اساس آن بر پایه‌ی مقدار حساب بانکی اشخاص پایه‌ریزی شده. اما همه این‌ها رو به پایان است و به اعتقاد من در آینده بعد از یک شبه رنسانس وارد عصری می شویم که دیگر بر پایه خردگرایی و تجربه‌گرایی دکارت نیست. ما نباید فراموش کنیم که استثمار انسان‌ها در طبیعت مقدمه‌ای برای بهره‌کشی انسانی از انسان دیگر است. درست نیست صنعت اتومبیل‌سازی که وظیفه‌اش زندگی دادن به میلیون‌ها خانواده است برعکس آن عمل کند. به اعتقاد من، پول باید وسیله باشد، نه هدف.

ادواردو "برگزیده" شده بود برای یادآوری برخی نکات فراموش شده در دنیای معاصرش. او به فراست پی به بحران پول‌پرستی و مصرف‌گرایی برده بود. وی حتی لوکا گائتانی لاواتلی، فرزند صاحب بزرگ‌ترین کارخانه مشروب سازی در ایتالیا را نیز مسلمان شیعه کرده بود که البته لوکا نیز به طرز مشابهی در سال 2006 کشته شد و به شهادت رسید. ادواردو یک "مدل جدید" بود برای زندگی در دنیای پیش رو و یک مثال نقض برای دنیای معاصر.

 

*شنبه‌ای که گذشت (24 آبان) برابر با هشتمین سال‌گرد شهادت ادواردو آنیلی بود...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 آبان1387ساعت 23:59  توسط م.زمانه  |