|
نگاهی گذرا به دین، فرهنگ، هنر و جامعه
|
واقعا نمیدانم این ایده از کجا به ذهنم رسید. شاید از اثرات دیدن فیلم "ضیافت" بود. اینکه مثلا چند سال دیگر قرار بگذاریم و دور هم جمع شویم و ببینیم بعد از گذشت این همه سال هر کداممان چه راهی را رفتهایم و به کجا رسیدهایم؟ همان روزها خیالپردازی هم میکردیم که مثلا فلانی آن موقع کجاست و چه میکند؟ خلاصه ایده آنقدر جذابیت داشت که کسی مخالفت نکند و نه توی کار نیاورد. اما باید یک روز خاص را انتخاب میکردیم که از یادمان نرود. مثلا اگر میگفتیم: ده سال دیگر، فلان ساعت و فلان جا، شاید هیچکس یادش نمیماند که در چه سال و ماه و روز و ساعتی قرار است همدیگر را ببینیم. اینطور شد که هشتِ هشتِ هشتاد و هشت را انتخاب کردیم که این کنار هم قرار گرفتن هشتها یادمان بیاندازد که قرار است دور هم جمع شویم. قصه برای هشت سال پیش است. هشت سال پیش که با عدهای در مدرسه با هم بودیم و این قرار را گذاشتیم. همانطور که پیشبینی میشد، بعد از اینکه دورهی با هم بودنمان در مدرسه تمام شد، آهسته آهسته رابطههایمان هم به انتها رسید. اما شاید همان چند تا دوستی که با هم بودیم و این قرار را گذاشته بودیم هم ته دلشان بر این باور بودند که دوباره همدیگر را در یک روز به خصوص خواهیم دید. حتی اگر هشت سال از همدیگر بیخبر باشیم. و قطعا هیچ کداممان، تصورش را هم نمیکردیم که این روز به خصوص که قرار است همه هشتهای تقویم کنار هم قرار بگیرند و ما راس ساعت هشت، جلوی خیابان هشتم باشیم، تولد امام هشتم –علیهالسلام- هم باشد. ولی اینچنین بود.
روز موعود فرا رسید. من شمارهی دو سه نفر از دوستانم را بیشتر نداشتم که البته همانها را هم مطمئن نبودم که تغییر نکرده باشد و احتمال هم میدادم که چند نفر از آنها هم شمارهی من را داشته باشند. از صبح منتظر بودم تا ببینیم کسی یادش هست یا نه؟ اما انگار، گذشت روزها باعث شده بود که همه این روز را فراموش کنند. کمی ناراحت بودم. اما به هر حال گلایهای هم نداشتم. ساعت شش بعد از ظهر بود که تصمیم گرفتم برای همان چند نفری که شمارهشان را داشتم پیامک بزنم و این روز را یادآوری کنم. موقعی که داشتم متن پیامک را مینوشتم کمی احساسات هم قاطی ماجرا کردم و این روز را به دوستانم یادآوری کردم و ناراحتی خودم را از اینکه نتوانستهایم دور هم جمع شویم، ابراز کردم! پیامک را ارسال کردم و ناباورانه چند دقیقهای بیشتر طول نکشید تا اینکه دوستانم یکییکی پاسخم را دادند. همهشان از اینکه این روز را از یاد نبردهام ابراز خرسندی کردند و اصرار داشتند که همان شب دور هم جمع شویم. مثل یک رویا بود، اما حقیقت داشت. قرار شد هرکس هر چند نفر از دوستان سابق را که هنوز مختصر رابطهای با هم دارند –حتی آنهایی که روحشان هم از چنین قراری باخبر نبوده- را با خودش بیاورد. در عرض نیم ساعت، همه چیز داشت درست میشد با اینکه خیلی نمیشد امیدوار بود که بقیهی بچهها، آمادگی این را داشته باشند که ساعت هشت، جلوی خیابان هشتم باشند. شمارهی چند نفر دیگر را هم پیدا کردم و بهشان زنگ زدم اما یا جواب نمیدادند یا شماره اشتباه بود و یا قبلا برای آن روز برنامهریزی کرده بودند و از اینکه نمیتوانستند در این ضیافت شرکت کنند، عذرخواهی میکردند.
ساعت هشت خودم را به خیابان هشتم رساندم. دو تا از بچهها آمده بودند و با گذشت زمان بر تعدادمان افزوده میشد. قیافهها خیلی تغییر نکرده بود و فقط کمی مردانهتر شده بودند. جالب اینجا بود که وقتی تعدادمان را شمردیم، هشت نفر شده بودیم! بین دیالوگهایی که در میانمان رد و بدل میشد، "دیگه چه خبر؟" بیشتر از بقیه تکرار میشد و البته خبرها هم تلخ و شیرین داشتند. شیرینهایش مثل ازدواج یکی از دوستان بود و تلخ هایش هم مثل اخراج یکی از دانشگاه به دلیل فعالیتهای سیاسی و البته خبر فوت یکی دیگر از دوستان که باورش برای همهمان سخت بود. اما حقیقت داشت.
* * *
هشتِ هشتِ هشتاد و هشت، برای ما به مرور خاطراتی که حالا یکسره شیرین بودند تبدیل شده بود و به غیر از اینکه تولد امام رضا –علیهالسلام- بود و همین میتوانست تا مدتها برایم جالب و شگفتانگیز باشد، طعم و مزهی دیگری هم داشت. با دوستان سابق، دیداری تازه کردم و خاطرهای بینظیر برای همهمان شکل گرفت و برای همیشه میتوانیم از این روز به عنوان یک روز به یاد ماندنی، یاد کنیم. اما این روز، در نوع خودش برای من تجربه بسیار مفید و تامل برانگیزی هم بود. و آنچه در این روز بیشتر از همه برایم جلب توجه میکرد، تغییرات ظاهری و باطنیای بود که در دوستان دیروزم ایجاد شده بود. با اینکه من و دیگر دوستانم فارغ از اینکه هر کدام چهگونه فکر میکنیم و با وجود اختلاف نظر و سلیقهی فاحشی که داشتیم، به دور از هر گونه احساس ناخوشایندی در کنار هم بودیم و از آن لحظات لذت میبردیم و حتی این تمایل در همهمان وجود داشت که این دور همنشینیها تداوم داشته باشد اما در آن شب، گذشت زمان و "اصل تغییر" در آدمها بیش از هر زمان دیگری برایم جلوه پیدا کرد. شاید برای درک بهتر تغییرات اجتماعی –که البته قضاوتی بر روی خوب یا بد بودنشان ندارم- این یک تجربه تکرار نشدنی بود. و ذهنم متوجه مسئله "هدایت" در ساختار یک نظام سیاسی-فرهنگی-اجتماعی شد. تصویرهایی که از گذشته در ذهن داشتم با آنچه که امروز میدیدم همخوانی نداشتند. حقیقت آن است که جامعه و آدمهایش تغییر میکنند و بروز این تغییرات اجتناب ناپذیر است و اگر این جریان اجتماعی درست هدایت نشود به مسیری میرود که به احتمال قریب به یقین، مطلوب نیست. مشکل اصلی ما هم این است که گروههای مرجع مستقل، فکر شده، قابل اعتماد، صحیح و نظاممندی نداریم تا وظیفهی هدایت را در جامعه انجام دهند. آنچه که به نظر من میآید این است که فرق چندانی ندارد که "قدرت" دست اصلاحطلبان باشد یا اصولگرایان و جامعه فارغ از این دعواهای جناحی راه خودش را میرود. زیرا خیلی وقت است که اندیشه "قدرت برای قدرت" جایگزین "قدرت برای هدایت" شده است. ما امروز آنچنان در باتلاق سیاست گرفتاریم و آنقدر درگیر افشاگری و پوززنی و منافقین سبزپوش اغتشاشگر فریبخوردهی آمریکایی (!) شدهایم که یادمان رفته پیامبری که همه داعیهی پیرویاش را داریم برای چه به پیامبری مبعوث شد و وظیفه ما چیست؟ انما بعثت لاتمم مکارم الاخلاق.
وقتی از "اصول" فاصله گرفتهایم و با "اصلاح" بیگانه شدهایم باید این آمادگی را داشته باشیم که هرچه به جلوتر میرویم با این تغییرات که ممکن است مطلوب ما نباشد کنار بیاییم. و وای از آن روزی که وظیفهی خود را به درستی انجام ندهیم و بعد از آن هم نخواهیم این دگرگونی را بپذیریم. واقعا دلم نمیخواست این چند سطر را در انتهای خاطرهی این روز به خصوص بنویسم و علت اینکه اینطور زدهام به صحرای کربلا برای این است که ناراحتم. چرا که اصلا انتظار نداشتم و دوست نداشتم که بعد از این همه سال، دوستانم (و البته سایر همنسلانم) را یکی از یکی فشنتر و سیگاریتر و خودباختهتر و و غیرهتر ببینم!
زمانه بر سر جنگ است یا علی مددی
مدد ز غیر تو ننگ است یا علی مددی

جناب آقای متروی تهران
سلام علیکم
احترما باید به استحضار برسانم که بنده چهقدر ساده بودم. و البته کمی قدرناشناس که زحمات طافتفرسا و بیشائبه شما را گاهی مورد انتقاد قرار میدادم. اگرچه داستان چیز دیگری بوده است و در پس این پرده ظاهری که من میدیدم، مسائل دیگری وجود داشته است و من از آنها بی اطلاع بودهام و این جهل من نسبت به موضوع، باعث میشد که شما را –البته گاهی از اوقات- مورد لعن و نفرین قرار دهم. من همیشه فکر میکردم علت تاخیرهای مترو، چیزهایی مثل: نقص فنی، ترافیک مسیر، تعداد زیاد مسافران، قطع برق و یا کمبود واگن و ... بوده است. و واقعا نمیدانستم که مترو به غیر از کاستن از حجم ترافیک خیابانها، بهبود وضعیت حمل و نقل شهری و بین شهری، جابهجایی تعداد زیادی از مسافران، هزینه کمتر و حمل و نقل سریعتر، برگزاری دوسالانه عکس و پوستر، ساختن فیلم کوتاه، افزایش مهارت هل دادن در دو سطح فردی و گروهی و از خجالت هم درآمدن دولت و شهرداری، کاربردهای دیگری هم دارد!
و من، امروز وقتی برای چهارمین هفته متوالی –که سه هفته آن به خاطر تاخیرهای شما بوده است- نتوانستم خود را به کلاس "جامعهشناسی انقلاب" برسانم، فهمیدم که شما چهقدر به فکر ما هستید و نخواستید که من "تئوریهای انقلاب" را بیاموزم. به خصوص وقتی باخبر شدم که در آن جلسه کذایی، استاد محترم، نکاتی را درباره انقلابهای مخملی و رنگی ذکر کرده است. و این اقدام شما احتمالا باعث حذف درس مذکور میگردد و به تبع آن اینجانب نه تنها تعلیق و اخراج نخواهم شد بلکه احتمالا موجب میشود که بنده یک ترم اضافهتر هم در دانشگاه بمانم! و من سادهلوح که از تدبیر و درایت شما آگاه نبودم، سادهانگارانه خیال میکردم که اگر دو ساعت زودتر به سمت دانشگاه حرکت کنم، دیگر مشکلی پیش نخواهد آمد. اما زهی خیال باطل! چرا که هوشیاری و اقدام به موقع شما تمام نقشههای من را نقش بر آب کرد و دو ساعت زودتر حرکت کردن همانا و یک ساعت دیرتر رسیدن، همان.
و نمیدانم که آیا از ابراز احساسات آن جمعیت چند هزار نفریای که در ایستگاه صادقیه حضور داشتند و بعد از آمدن هر قطار احساسات خود را بروز میدادند با خبر هستید یا خیر؟ و البته این سوال برایم بهوجود آمده که آیا تمام آن چند هزار نفر هم مثل من باید سر کلاس "جامعهشناسی انقلاب" حاضر میشدند و آنها نیز شامل تدبیر و درایت و هوشیاری شما شدهاند و یا اینکه همه آنها باید به پای من میسوختند؟!
و اینک، سرزمین روزنامهچیها
انگار نه انگار هفته پیش توی همین مصلی نمایشگاه دیگری بوده است. همه چیز عوض شده و اصلا با هفته پیش قابل مقایسه نیست. نمایشگاه مطبوعات خیلی شیکتر و منظمتر از نمایشگاه رسانههای دیجیتال است. در نگاه اول، غرفه خبرگزاری فارس بیشتر از بقیه به چشم میآید با طراحی خاص و رنگ نارنجیاش. جز یکیدوتا روزنامه و خبرگزاری، دیگر خبری از نشریات و خبرگزاریهای اصلاحطلب نیست. در خوشبینانهترین حالت، نحوه چینش غرفهها مشکوک است! جاهای خوب نمایشگاه، آنهم در متراژ بالا، دست خبرگزاریهای دولتی و کیهان است. باید بروم غرفه موج چهارم تا برای پرونده جدید سایت یعنی ژورنالیسم اصولگرا، قرارها را همآهنگ و کارها را تقسیم کنیم. قرار میشود از فرصتی که در این چند روز وجود دارد استفاده کنیم و از افرادی که به جریان اصولگرایی نزدیک هستند مصاحبه بگیریم و سفارش مطلب بدهیم. روز اول است و نمایشگاه خیلی شلوغ نیست. هنگام خروج از نمایشگاه، سردبیر هفتهنامه والفجر را میبینم که معرکه گرفته است. پیرمرد سادهدل و خوشمشربی است.
مردی از روستای فطرتآباد
با مازیار به غرفه ماهنامه هابیل میرویم. خیلی مشتاقم که محسنحسام مظاهری -سردبیر هابیل- را ببینم. مخصوصا بعد از انتخابات که به خاطر موضع گیریاش مطرود برخی از دوستان شده است. محسنحسام را میبینم. گوشهای نشسته و مشغول صحبت بود. خودش به طرفمان میآید. میگویم: خیلی ارادت داریم آقای مظاهری! میگوید: قبل از انتخابات یا بعد از انتخابات؟ انگار، نیش و کنایه دوستان کار خودش را کرده است. یک ساعت جلوی غرفه هابیل با هم حرف میزنیم و صحبتهای خوبی میانمان رد و بدل میشود. محسنحسام یک انقلابی به معنای واقعی کلمه است. به حرفهایمان که بیشتر شبیه درد دل است با حوصله گوش میکند و پیشنهادات خودش را هم میگوید. صحبت با کسی که مواضع مشترکی با هم داریم و درد همدیگر را به خوبی میفهمیم، آرامم میکند. من تا قبل از این، محسنحسام را ندیده بودم اما نوع برخورد افرادی که سابقه آشنایی با او را داشتهاند –و نمودشان در کامنتهای وبلاگش مشخص است- برایم جالب و تاسفآور است. محسنحسام مظاهری یکی از آنهایی است که آدم را به آینده امیدوار میکند.
ماجرای شیخ اصلاحناپذیر اصلاحات
کروبی آمده است نمایشگاه. جو نمایشگاه، کاملا متشنج شده است. به هر زحمتی که بود از نمایشگاه خارج میشود. اما فضای نمایشگاه هنوز ملتهب است. مردم دو دسته شدهاند و علیه یکدیگر شعار میدهند. حتی در چند مورد درگیری بهوجود میآید. شعارهای گوناگونی که در نمایشگاه سر داده میشوند، حکایت از گسستی عمیق در میان مردم میکنند. همیشه از اینکه روزی این اتفاق بیافتد نگران بودم. اینکه مردم در مقابل مردم قرار بگیرند.
چلچراغ یا همشهری جوان؟ مسئله این است
با مازیار قدم میزدیم که به صورت اتفاقی به غرفه چلچراغ رسیدیم. خلوت و سوت و کور بود! یاد روزهایی افتادم که غرفه چلچراغ یکی از شلوغترین غرفههای نمایشگاه بود. خیلی وقت است که چلچراغ را نخواندهام. چندتا از شمارههای اخیرش را برمیدارم و ورق میزنم. نسبت به قبل کمی تغییر کرده اما رقیب، همچنان بهتر کار میکند. بحث میکشد به مقایسه همشهری جوان و چلچراغ. شهرزاد همتی که یکی از نویسندگان نشریه هم هست این مقایسه را برنمیتابد. هرچه میگوییم همشهری جوان قرابت فرهنگی بیشتری با فضای امروز جامعه ایران دارد و بیشتر به درد جوانها میخورد، نمیپذیرند.
انقلابی یا ضد انقلاب؟ ایضا مسئله این است
با مصطفی از نمایشگاه بیرون میآمدیم که توی محوطه، مجتبی و امیر را میبینم. ناخواسته بحث سیاسی میشود، مثل همه بحثهای این روزها. نوع صحبت کردنشان خیلی جالب است. رسما از غیرخودیها به حساب میآیم. توی صحبتهایشان تقسیمبندی "ما" و "شما" وجود دارد. کمی آن طرفتر سردبیر والفجر با چند نفر بحثش شده. میگوید: همین مانده که اینها به ما درس اسلام بدهند. کمی عصبانی است اما کمکم آرام میشود. میگویم: حاجآقا! ما توی برخوردهایمان باید خیلی دقت کنیم که مبادا با رفتارمان کارخانه دشمنسازی درست کنیم. میگوید: حرف شما درست است اما اینها اهانت میکنند. میگویم: اگر به مقدسات توهین کنند که خودمان خانهشان را آتش میزنیم! با خنده میگوید: تو که از من هم تندتری...
لحظاتی بعد سوار تاکسی میشوم. توی تاکسی با یکی از مسافرها همبحث میشوم. آرام آرام بحث سیاسی میشود. میگوید: از بعد از انتخابات دل و دماغ کار کردن ندارم. فضا خیلی سنگین شده. بغضی گلویم را میفشارد. با هم صحبت میکنیم و هر کدام استدلالهای خودمان را میآوریم. موقع پیاده شدن میگوید: خیلی حرف هست برای گفتن اما به هر حال شما انقلابی هستید و هر حرفی را نمیشود جلوی شما زد! از حرفش تعجب میکنم. لحظاتی پیش امیر و مجتبی از این حلقه بیرونم رانده بودند حالا او، انقلابی خطابم میکند و میترسد که در مقابلم حرف بزند! خدا آخر و عاقبت همه ما را ختم به خیر کند.
پدر، عشق، پسر
عدهای دارند شعار "صل علی محمد، بوی بهشتی آمد" سر میدهند. میروم سمت شلوغیها تا ببینم چه کسی آمده؟ لختی بعد خودم را در کنار دکتر سید علیرضا بهشتی –فرزند شهید بهشتی- مییابم. اما لحظاتی بیشتر طول نمیکشد تا جو دوباره متشنج شود. از یک طرف فریادهایی در طرفداری از سید بهشتی شنیده میشود و از طرف دیگر شعارهایی در ضدیت با او. عدهای بهشتی را به جرم حمایت از یک کاندیدا، "سید آمریکایی" خطاب میکنند. اگر صحنههای بیحرمتی به بهشتی را با چشمان خودم نمیدیدم، هرگز باور نمیکردم. جو به مراتب بدتر از روز آمدن کروبی است. مردم باز دو دسته شدهاند و علیه یکدیگر شعارهای تندی سر میدهند. در نظرم کسانی که امروز علیرضا بهشتی را "سید آمریکایی" خطاب میکردند همانقدر جاهل و کژاندیشند که جماعتی در روز قدس، شعار "نه غزه، نه لبنان" سر دادند. اگر سی سال پیش خود شهید مظلوم بهشتی، آمریکایی خطاب میشد، امروز تاریخ تکرار شده است و فرزندش آمریکایی خوانده میشود. و من در این گیر و دار تکرار تاریخ، از خودم میپرسم: به راستی انقلاب ما به کجا میرود؟
و اما، پایان نمایشگاه
روز آخر نمایشگاه است. مسئولان غرفهها یکییکی در حال جمع کردن بار و بندیلشان هستند. نمایشگاه آخرین نفسهای خود را میکشد اما تب بحثهای سیاسی همچنان داغ است و جمعیت زیادی در مقابل غرفه خبرگزاریهای رجانیوز و تابناک که ازقضا در کنار یکدیگرند، جمع شدهاند و در گروههای چند نفری، بحثهای تند سیاسی میکنند. از بلندگوی نمایشگاه چندبار اعلام میشود که مسئولان غرفهها وسایل خود را جمع و غرفهها را تخلیه کنند و این یعنی پایان کار نمایشگاه. میروم سمت غرفه والفجر تا برای آخرین بار، سردبیر والفجر را ببینم. پیرمرد باعشقی است. یک طرف غرفهاش پرچم فلسطین را زده و طرف دیگر پرچم حزبالله لبنان را. خستگی در صورتش موج میزند اما لبخند رضایتمندانهای روی لبانش نشسته است. میگوید: دیدید، یکتنه امسال هم این غرفه را سرپا نگه داشتم. به ایمانش غبطه میخورم. میپرسم: حاج آقا، نشریه شما روی دکه هم میآید؟ می گوید: نه، فقط توی نماز جمعه و برخی از ادارات دولتی توزیع میشود. میپرسم: دفترتان کجاست؟ میگوید: دفتر نداریم و بعد از چند لحظه دوباره میگوید: دفتر و دکه ما، دل شما جوانهای ارزشی است!
نمایشگاه تمام میشود و سقف پرنور شبستان، بینور میشود! همه غرفهها تقریبا تخلیه شده است و دیگر خبری از نمایشگاه روزهای پیش نیست و بیشتر شبیه ویرانههای یک نمایشگاه شده است. عدهای هم در این لحظات آخر مشغول جمع کردن غنیمت هستند! از مصلی که بیرون میروم، باد خنکی به صورتم میزند. با خنکی باد هممسیر میشوم تا جایی که خستگی اجازه میدهد. من خستهام اما باد خستگی نمیشناسد و میرود سمت دیگری و من سوار مترو میشوم.
بدون شک بعضی از اتفاقها در تاریخ، تاثیرگذاری زیادی دارند و تاثیرشان تا مدتها به قوت بر جامعه وجود دارد و مبدا خیلی چیزها میشوند. مثل انقلاب اسلامی که مبدا بزرگی در تاریخ ایران شد و خیلی چیزها به قبل از انقلاب و بعد از انقلاب تقسیم شد. یکی از این اتفاقهای مهم و تاثیرگذار تاریخی، انتخابات دهم ریاست جمهوری بود. وقایع پیشآمده در قبل و بعد از انتخابات باعث شد تا یک مبدا جدید در تاریخ انقلاب ایجاد شود. یکی از این تغییرات مهم، تحولاتی بود که در اردوگاه حزباللهیها یا اصولگرایان به وجود آمد و آنها را به دو دسته عمده تبدیل کرد. در سطرهای بعدی سعی میکنم اشارهای به ویژگیهای کلی این دو دسته داشته باشم.
حزباللهیهای نوع الف:
این دسته از حزباللهیها همان دستهای هستند که عمده مردم آنها را به اسم حزباللهی میشناسند. در این دسته همهجور آدمی پیدا میشود. از چماقبهدست و تندرو تا قشر فرهیخته و دانشگاهی و اهل اندیشه و قلم. همه حزباللهیهایی که در این دسته جای میگیرند به محمود احمدینژاد رای دادهاند و با اینکه تعدادشان خیلی کمتر از 24 میلیون و 527 هزار و 516 نفر است اما معتقدند که 25 میلیون نفرند. حزباللهیهای نوع الف عمدتا محمود احمدینژاد را "دکتر" خطاب میکنند و بدون شک محمود احمدینژاد آرمانیترین شخصی است که میتواند رهبری آنها را برعهده بگیرد و شخصا بعید میدانم که در خرداد 1392 کسی بتواند جای خالی او را برایشان پر کند. حزباللهی نوع الف در آراء و نظرهایش از قاطعیت زیادی برخوردار است و تعدای از آنها اهل برخوردهای سیاه و سفیدند. حزباللهی نوع الف به شدت هاشمیستیز است و در مقابل دوم خرداد از حماسه سوم تیر و اخیرا بیست و دوم خرداد حرف میزند. دکتر را ناجی انقلاب اسلامی میداند و از این که توانسته انقلاب را از دست دینفروشان نجات دهد، او را میستاید. حزباللهیهای نوع الف، میرحسین موسوی را مقصر اصلی حوادث پس از انتخابات میدانند. حزباللهی نوع الف، "کیهان" را روزنامه محترمی میداند و به "وطن امروز" میبالد. خبرهایش را از رجانیوز میگیرد و نیمنگاهی هم به الف دارد و همینطور به خبرگزاریهای فارس و ایرنا مراجعه میکند. پای صحبتهای حسن عباسی و رحیمپور ازغدی مینشیند و به مجلس حاج منصور ارضی و سعید حدادیان میرود. در این دسته دانشجوها و کسانی که آرمانیتر فکر میکنند معمولا از خوانندگان مجله راه هستند و وحید جلیلی را به عنوان تئوریسین ایدههای سیاسی و فرهنگیشان پذیرفتهاند. حزباللهیهای نوع الف از دست دکتر به خاطر انتصاب "اسفندیار رحیممشایی" به سمت معاون اولی و تاخیر در عزل او بعد از نامه رهبری و انتخاب او برای رئیس دفتر رئیس جمهور، حسابی عصبانی هستند.
حزباللهیهای نوع ب:
برشمردن ویژگیهای کلی این دسته به دلیل وجود آراء و نظرات متفاوت کار سختی است. اما نقطه اشتراکشان این است که مخالف یا منتقد محمود احمدینژاد هستند. در بینشان آدم تندرو و چماقبهدست وجود ندارد و بیشتر تلاش میکنند خود را آدمهایی فرهیخته و اهل فرهنگ و اندیشه و قلم نشان بدهند. ظاهر مرتبی دارند و خیلی نشان نمیدهد که حزباللهی هستند. ولی هستند. در انتخابات ریاست جمهوری دهم بیشتر به میرحسین موسوی و محسن رضایی رای دادهاند و در بینشان تعداد کمی هم وجود دارد که با دلی شکسته به محمود احمدینژاد رای دادهاند و البته تعدادی نیز به یک رای سفید به نظام اسلامی اکتفا کردهاند. تعدادشان از حزباللهیهای نوع الف کمتر است اما نرخ رشد بیشتری نسبت به حزباللهیهای نوع الف دارند. حزباللهیهای نوع ب معمولا نه در اردوگاه خودیها جای دارند و نه در اردوگاه غیرخودیها و به دلیل نداشتن رهبر (منظور فردی مانند احمدینژاد است) و اختلاف نظر در جزئیات، نتوانستهاند خود را به عنوان یک "گزینه سوم" یا "اقلیت قدرتمند" معرفی کنند اما در نهایت توانایی اجماع بر روی فردی مثل "قالیباف" را دارند. محمود احمدینژاد را معمولا "محمود" یا "احمدینژاد" خطاب میکنند. محافظهکاری یکی از ویژگیهای حزباللهی نوع ب است و عمدتا نوع نگاهش به مسائل، خاکستری است. با هیچکس به صورت قاطع موافق یا مخالف نیست. در بین حزباللهیهای نوع ب دیدگاه واحدی نسبت به هاشمی وجود ندارد. برای این دسته، دوم خرداد یک نقطه سیاه و تاریک در تاریخ انقلاب نیست، اگر چه انتقادات زیادی هم نسبت به دوران موسوم به اصلاحات دارند. منتقد عملکرد دوره 4 ساله دولت احمدینژاد هستند. حزباللهیهای نوع ب هر دو طرف ماجرا را در حوادث پس از انتخابات مقصر میدانند اما نسبت به عملکرد صدا و سیما، بسیج و نیروی انتظامی انتقادهایی جدی دارند. حزباللهی نوع ب نسبتی میان خود و "روزنامه کیهان" و نمونههای مشابه نمیبیند و با مواضع آنها اختلاف نظر اساسی دارد. حزباللهی نوع ب برای آگاهی از اخبار به تابناک سر میزند و نیمنگاهی هم به الف دارد و همچنین به خبرگزاریهای مهر و ایسنا مراجعه میکند. در روزهای اخیر عماد افروغ و علی مطهری به مرکز ثقلی برای حزباللهیهای نوع ب تبدیل شدهاند. جوانترهای این دسته برای پی بردن به حقیقت انقلاب اسلامی، معمولا به تحقیق و تفحص در صحیفه امام و آثار و اندیشههای شهید مطهری و شهید بهشتی مشغولند و در میان علما و مراجع چند صباحی است که به "آیتالله جوادی آملی" ارادت پیدا کردهاند. روزنامه "تهران امروز" سابق، کمکم داشت جای خود را در میان این دسته باز میکرد که توقیف شد. اصولا اسفندیار رحیممشایی برای این دسته اصلا مسئله نیست.
آینده حزباللهیها:
بدون تردید در اردوگاه اصولگرایان نیز از ابتدا اختلاف نظرهایی وجود داشته است اما حوادث پیشآمده در قبل و بعد از انتخابات دهم این مرزبندیها را پررنگتر کرد. با وجود این، پیشبینی آینده حزباللهیها اصلا کار سادهای نیست و فعلا فقط باید به آینده چشم دوخت. باید صبر کرد تا ایام سرمستی حزباللهیهای نوع الف به پایان برسد و حزباللهیهای نوع ب نیز، خود را از بحران هویتی که اکنون گریبانگیرشان شده است، خلاص کنند و برای تردیدها و ابهاماتی که برایشان بهوجود آمده پاسخ مناسبی پیدا کنند تا از این بلاتکلیفی خارج شوند. آنوقت باید دید حزباللهیها از میان تعامل و همزیستی مسالمتآمیز و تقابل کدام را انتخاب میکنند؟ آینده از آن حزباللهیهاست. فقط باید منتظر ماند و نگاه کرد!
بازتابهای این یادداشت:
آدم باشیم، حزباللهی بودن پیشکش / حسام مطهری منش
دستههای بیدسته / محمدمهدی شیخصراف + (پاسخ من)
متن زیر که درباره "گرایش مردم به رسانههای خارجی و تاثیر آن بر جامعه" است را برای سایت موج چهارم نوشتم و حالا به دلیل رکود و کسادی وبلاگ زمانه (!) آن را روی وبلاگ هم قرار میدهم. متن را در اینجا هم میتوانید بخوانید.
وقتی همه خوابیم!
چندان فرقی نمیکند که در کجا زندگی میکنید، تنها کافی است به پشتبام خانه خود بروید و از آنجا نگاهی به پشتبامهای اطراف بیندازید تا متوجه تعداد زیادی از آنتنهای ماهواره بر روی آنها شوید که بیانگر نفوذ ماهوارهها به داخل خانوادههای ایرانی است.
احتمالا برای شما هم پیش آمده که در جمعی حضور پیدا کرده باشید که درباره برنامهای که شب گذشته از طریق ماهواره تماشا کردهاند صحبت میکنند و این سوال برایتان بهوجود آمده باشد که علت روی آوردن مردم به ماهوارهها در چیست؟ و یا چه تفاوتی میان برنامههایی که در خارج از کشور تولید و از طریق ماهوارهها پخش میشوند با برنامههایی که در داخل کشور و توسط سازمان صدا و سیما تولید و پخش میشوند، وجود دارد؟ و اصلا چرا باید رسانههای خارجی دست به تولید برنامه و تاسیس شبکههای فارسی زبان بزنند؟
و باز احتمالا برای شما هم پیش آمده است که خسته از یک روز کاری برای گذراندن اوقات فراغت خود در مقابل تلویزیون نشسته باشید و بعد از چند بارعوض کردن کانالهای آن، چیز دلچسبی نصیبتان نشده باشد و با بیحوصلگی کنترل تلویزیون را به گوشهای پرت کرده باشید.
فکر میکنم کلید حل این معما همینجا باشد. علت اصلی روی آوردن مردم یک کشور به شبکههای ماهوارهای خارجی را باید در عدم توفیق رسانه محلی در جلب رضایت و اعتماد مخاطبانش جستجو کرد. عاملی که موجب ریزش بخش قابل توجهی از مخاطبان و روی آوردن آنها به شبکههای خارجی میشود، مسئله عدم اغنای مخاطب و نداشتن جذابیت کافی است.
وقتی رسانههای داخلی و در صدر آنها تلویزیون نتوانند پاسخگوی نیاز و سلیقه مخاطبان خود باشند و در سنجش نیاز مخاطبان خود غفلت کنند و برنامههای تولیدی آنها متناسب با شرایط روز جامعه و سلیقه مخاطب نباشد، روی آوردن به تلویزیونهای خارجی که عمدتا از غولهای رسانهای دنیا نیز محسوب میشوند، امری طبیعی و غیر قابل انکار است. اگرچه کشور ایران در ساخت سریالها و فیلمهای سینمایی و تولیدات تلویزیونی، مقام خوبی در دنیا دارد اما واقعیت آن است که تعداد سریالها و فیلمهای ارزشمند و قابل تامل که صفت ماندگاری نیز به خود بگیرد، آن قدر پایین است که شاید در طول یک سال، تعداد انگشتشماری از آنها نمره قبولی بگیرند.
دنیای امروز را عصر ارتباطات لقب دادهاند و همه قدرتها در صدد تسخیر افکار عمومی هستند. رسانهها و به خصوص تلویزیون تاثیر عمیقی بر زندگی ما دارند. امروزه وظیفه رسانه تنها سرگرمی نیست و بسیاری از افکار ما از طریق رسانهها ساخته میشوند و شکل میگیرند. در بیشتر پژوهشهایی که در رابطه با تلویزیون صورت میگیرد، بر روی سه موضوع بیشتر از موارد دیگر تاکید میشود: تاثیر تلویزیون بر روی رفتار کودکان، تاثیر پخش اخبار بر روی جامعه و نقش تلویزیون بر ایجاد نگرشهای سیاسی مردم.
تاکید بر روی این سه نکته به خوبی به نقش تلویزیون بر شکلدهی افکار و رفتار ما اشاره میکند و آنچه که مشخص است، امروزه با گسترش وسائل ارتباط جمعی، انتقال فرهنگ از طریق رسانهها صورت می گیرد. گسترش شبکههای فارسی زبان مانند "شبکههای لوسآنجلسی"، "صدای آمریکا" و "بیبیسی فارسی" این نکته را یادآور میشود که قدرتهای دنیا اینبار با هجمه قویتری فرهنگ کشور ایران را نشانه گرفتهاند.
آنتونی گیدنز، جامعهشناس مشهور انگلیسی در کتاب "جامعهشناسی" می نویسد: "موقعیت برتر کشورهای صنعتی و بیش از همه ایالات متحده آمریکا در تولید و گسترش رسانهها، سبب شده است که بسیاری از محققان از امپریالیسم رسانهای سخن بگویند. گفته میشود که یک امپراتوری فرهنگی ایجاد شده است. اعتقاد بر این است که کشورهای جهان سوم به ویژه در برابر آن آسیب پذیرند، زیرا منابع لازم را برای حفظ استقلال فرهنگی خود در اختیار ندارند."
او در ادامه می نویسد: "صادرات تلویزیونی آمریکا، همراه با آگهیهای تجاری تبلیغاتی، فرهنگی تجاری را انتشار میدهد که شکلهای محلی بیان فرهنگی را تباه می کند."
در علم ارتباطات، تقریبا این اتفاق نظر وجود دارد که اولین وظیفه رسانه، آموزش و آخرین وظیفه آن سرگرمی است و رسانهها که عمدتا در اختیار گروههای مسلط در جامعه هستند به انعکاس شیوه نگرش آنها میپردازند. احتمالا شما نیز این جمله را شنیدهاید که بزرگترین دانشگاه، صدا و سیماست. حال اگر در این دانشگاه، مسئله آموزش جدی گرفته نشود، غولهای رسانهای دنیا، با راهاندازی شبکههای فارسی زبان و تولید برنامه برای تمام گروههای سنی و به خصوص کودکان، به انتقال فرهنگ خواهند پرداخت. گیدنز در بخش دیگری از کتابش می نویسد: "تاثیر فزاینده تلویزیون شاید مهمترین تحول در وسائل ارتباط همگانی در سی یا چهل سال گذشته باشد. اگر روندهای جاری در تماشای تلویزیون ادامه یابند، به طور متوسط کودکی که امروز متولد میشود تا سن هجده سالگی وقت خود را بیش از هر فعالیت دیگری غیر از خوابیدن، صرف تماشای تلویزیون خواهد کرد."
تیر خلاص به فرهنگ هر کشور زمانی شلیک میشود که تولیدات رسانههای بیگانه با فرهنگ آن کشور به اتاق خواب کودکان راه پیدا کند. به نظرتان این فاجعه در حال رخ دادن نیست؟

مسعود دهنمکی:
دهنمکی را تا قبل از فیلمساز شدنش نمیشناختم. یعنی سنم به شناختنش قد نمیداد. میدانستم که روزنامهنگار بوده. مدتی توی شلمچه و دوکوهه سنگر گرفته و گروه فشار بوده و اینها! از آن آدمهایی که دوم خردادیها بهشان میگفتند تندرو و عقبمانده. اما اولین ذهنیت از دهنمکی بعد از دیدن مستند "فقر و فحشا" برایم بوجود آمد. و بعد از آن هم "کدام استقلال؟ کدام پیروزی؟" را دیدم که هر دوتای آنها هم برایم جالب بود. احساس میکردم بین این دهنمکی که مستند میسازد و برایم عینیت پیدا کرده با آن دهنمکی روزنامهنگار که ذهنیت منفیای از آن داشتم تفاوتهایی است. انگار توی این سالهایی که قصد هجرت از روزنامهنگاری به فیلمسازی را داشته اتفاقی افتاده. اما همان دوتا مستند کافی بود که بفهمم آدم ژورنالیستی است و دغدغههای اجتماعی قابل تاملی دارد.
اخراجیها یک:
اخراجیهای یک را دوست ندارم. نه کارگردانی قویای، نه فیلمنامهی محکمی و نه حتی پیام جدیدی! همان چیزهایی که درباره جنگ گفته شده بود و همان فیلمهایی که قبلا ساخته شده بود اینبار با زبان طنز بیان میشدند. اینکه توی جبهه همه جور آدمی بود، از مطرب و دزد و معتاد تا ریاکار و ریشدار و ریشهدار و در نهایت همه تحت تاثیر فضای معنوی جبهه، "آدم" میشدند. داوطلبانه رفتن روی مین و چند صحنه دیگر که مخاطب را فقط تحت تاثیر قرار میهد، بدون اینکه نگاه جدیدی به این موضوعات شود و فقط اینبار قرار بود در موقعیتهای کمیک قرار بگیرند.
اخراجیها دو:
اما اخراجیهای دو قصهای کاملا متفاوت دارد. اخراجیهای دو باید ستایش شود. پیشرفت کارگردانی دهنمکی کاملا محسوس است. فیلمنامه اینبار استحکام بیشتری دارد. فیلم اگرچه هنوز دچار ضعفهایی است اما پیشرفتهای فنی آن را نمیتوان نادیده گرفت. دقایق ابتدایی که صحنههایی جنگی را در پی دارد خوب از کار درآمده. جلوههای ویژه مانند نمونههای مشابه مضحک نیستند و باورپذیر به نظر میآیند. حتی بازیها هم نسبت به نسخه قبلی پیشرفت کردهاند. حسام نواب صفوی، یکی از متفاوتترین و درخشانترین بازیهای خود را انجام داده. اخراجیهای دو، سکانسهایی دارد که قابلیت ماندگار شدن دارند و حتی زبان طنز فیلم نیز قوت بیشتری پیدا کرده. اما دلایل من برای ستایش اخراجیهای دو هیچکدام از اینها نیست. مسعود دهنمکی اینبار حرفهایی برای گفتن دارد. پیامی در دل اخراجیهای دو نهفته شده که اگرچه میتوان در هر قصهای آن را بیان کرد اما دهنمکی زیرکانه آن را در عالیترین نمونهی آن جای میدهد و پیام خود را در خلال جنگ و اسارت بیان میکند. قدرت ایمان و اتحاد را بار دیگر به رخ میکشد. ایمان و اتحادی که انقلاب اسلامی را میآفریند و باعث پیروزی با دست خالی در طول هشت سال دفاع مقدس میشود. و حتی مانع تنبیه شدن رسول و حاجی میشود! اخراجیهای دو ما را بار دیگر به "بازگشت به خویشتن" دعوت میکند و ارزشها و ضد ارزشها را یادآوری میکند. ارزشهای مهجور مانده انقلاب اسلامی در این روزها، بار دیگر در اخراجیهای دو جلوه پیدا میکنند. و درباره دشمنان خارجی و صد البته داخلی هشدار میدهد. معنای "اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید" را به خوبی در اخراجیهای دو حس میکنم.
دهنمکی در اخراجیهای دو جنگ را از انحصار بیرون میکشد. بین مسلمان و مسیحی فرق نمیگذارد. دنبال نقطه اشتراکشان میگردد و آنها را در سایه نام ایران متحد میکند. وطن فروشی را نقد میکند. آخوند فیلم، تابع لوتی و ارشد اردوگاه میشود وقتی پای آبروی ملتی در میان است. لوتی و ارشد اردوگاه با خبرچین درگیر میشود و حرمت خاک و ناموس و وطن را یادآوری میکند.
وظیفهی ما:
اخراجیها را دوست داشته باشیم یا نداشته باشیم، دلمان بخواهد یا نخواهد، از دهنمکی خوشمان بیاید یا نیاید، فروش اخراجیها از مرز هشت میلیارد گذشته! حتی اگر بپذیریم که علت استقبال از آن به خاطر بازیگرهای آن است، گذشتن از خط قرمزهاست یا طنز و لودگیهای بیاندازه آن، نمیتوانیم این را نادیده بگیریم که اینبار در کنار همه اینها حرفی هم برای گفتن وجود دارد. یک خط در میان بعد از هربار خندیدن تلنگری هم بهمان زده میشود. هم میتوانیم خوشبین باشیم و چشمهایمان را بشوریم و جور دیگری ببینیم و هم میشود مثل حاجی گیرینوف توی فیلم، تقیه کنیم و نقاط ضعف را برجسته کنیم و روی آنها مانوور بدهیم!
من فکر میکنم اخراجیهای دو را باید با دلمان ببینیم. به جای گرفتن ایرادهای بنیاسرائیلی باید به آن فکر کنیم و فارغ از معیارهای سینمایی آن را ارزشگذاری کنیم. چرا که در آن محتوا بسیار پررنگتر و مهمتر از مسائل دیگر است. دهنمکی اینبار مرزبندی مشخصی دارد. دایرهی دیدش را هم وسیعتر کرده. باید تصمیم خودمان را بگیریم. اینکه می خواهیم کدام طرفی باشیم؟ شبیه این وطنپرستهای قلابی و هوچی یا مثل آق رسولهای توی فیلم که به خوبی دریافتهاند: "نقل حزباللهی و غیر حزباللهی نیست، اینها با ایرونی جماعت دشمنی دارند." آنوقت است که در پایان فیلم میتوانیم با افتخار سرود "ای ایران" را بخوانیم.
در همین رابطه:
بازتاب این یادداشت در وبلاگ شخصی مسعود دهنمکی (+)

اگر چه گاهی شدید و گاهی ضعیف بوده اما وجودش را نمیتوانم انکار کنم! فوتبال همیشه در زندگی ام جریان داشته. و با یک حساب سرانگشتی باید بگویم که بیشتر از صد بازی استقلال را از نزدیک و در ورزشگاه آزادی تماشا کردهام. چند روز پیش که با مهدی شیخ رفته بودیم برای تماشای بازی استقلال و امصلال، داشتم به این فکر میکردم که خاطره انگیزترین بازی برای من کدام بوده است؟ و باز مثل همیشه به این نتیجه رسیدم که بازی استقلال و دالیان چین در نیمه نهایی جام باشگاه های آسیا برایم از همه به یاد ماندنیتر بوده.
زمان برگزاری مسابقه، یک یا دو روز بعد از عاشورا بود و به همراه این آقا و چند نفر دیگر رفتیم استادیوم. روی سکوهای ورزشگاه تعداد زیادی از کسانی که برای تماشای بازی آمده بودند را میشد با لباسهای مشکی دید و در هر گوشه ورزشگاه پرچمهایی که ذکرهای متبرکی روی آنها حک شده بود خودنمایی میکردند. تماشاگران هربار که قصد تشویق تیم را داشتند ابتدا چند باری ذکر "یاحسین" را میگفتند و بعد دست به تشویق استقلال میزدند!خلاصه این که ورزشگاه فضای متفاوتی را تجربه میکرد.
در آن سال رضا شاهرودی هم در تیم دالیان بازی میکرد. هیجان بسیار بالایی وجود داشت و مسابقه در وقت قانونی سه-سه تمام شد و گل طلایی باید برنده را مشخص میکرد. هیجان به اوج رسیده بود و سرانجام گل "طلایی" استقلال را علی موسوی به ثمر رساند و استقلال فینالیست شد. برای اولین و آخرین بار در ورزشگاه آزادی گریهام گرفت.اگرچه استقلال در فینال برابر تیم ژاپنی شکست خورد و قهرمان نشد ولی آن بازی را هرگز فراموش نمیکنم!
اما استقلال عزیز دیروز به حقش رسید و قهرمان شد. امسال برخلاف سالهای گذشته بازیها را با جدیت بیشتری پیگیری میکردم و خوشحالم که فصل رویایی استقلال با قهرمانی دراماتیکش همراه شد. جان به لب شدم تا بازی تمام شد. خیلی وقت بود که دچار استرس با چنین شدتی نشده بودم. خلاصه این که توی این روزها که روزگار و زمانه چندان مساعد نیستند، فوتبال دلخوشکنک بدی نیست!
دیگر صدای امواج برایت دلپذیر نخواهد بود، اگر تمام بعد از ظهر یک روز زمستانیات را درباره الی فکر کرده باشی. و چه همدلی باشکوهی است میان تو که بر روی زمین و موکتهای سالن نشستهای و آنها که روی صندلی نشستهاند و آنها که در انتها و گوشههای سالن روی شصت پا ایستادهاند! در تمام مدت نمایش فیلم پابهپای بازیگران میرقصی و پانتومیم بازی میکنی و بیمناک و امیدوار میشوی و البته بغض میکنی.
درباره الی فیلم فوقالعادهای است. بیشک بزرگنمایی نخواهد بود اگر بگوییم خود ِ زندگی است و بوی سینما میدهد. انگار کارگردان، دوربینها را کار گذاشته و بازیگران را به حال خود رها کرده، بس که روان بازی می کنند. مجموعهای از بازیهای درخشان در درباره الی به نمایش گذاشته شده است. از مانی حقیقی که غافلگیرتان میکند تا شهاب حسینی و آن آرامش همیشگی در چهره اش –که انگار در اینجا با چاشنی نوعی معصومیت به اوج خود میرسد- و گلشیفته فراهانی که دستکم به من ثابت کرد که میتواند خودش را تکرار نکند و همچنین صابر ابر که به خوبی از ایفای نقش یک عاشقپیشه رکبخورده برمیآید. دوربین روی دست به خوبی حس فیلم را به تماشاگران منتقل میکند و همه تماشاگران فیلم هم جزو بازیگران آن می شوند در تمام صحنههایی که دلهره می گیرند و نگران میشوند و دوست دارند که مانع غرق شدن کودک شوند. در همه لحظاتی که مانند بازیگران فیلم به دنبال توجیهی برای ناپدید شدن الی میگردند و آنجا که درمییابند "همیشه یک پایان تلخ، بهتر از یک تلخیه بی پایانه" و البته در پایان فیلم دچار تلخی آن میشوند.
اما محاسن درباره الی به همینجا ختم نمی شود. نوع پرداختن به روابط اجتماعی حاکم نیز کاملا واقعی و بدون اغراق است. وقتی در هنگام موقعیتهای سخت به دنبال مقصری غیر از خود میگردیم و البته دلایلی ابلهانه نیز مییابیم و دوست داریم که آن را باور کنیم، به خوبی خصلت فرافکنی در میانمان نمایان می شود. به خصوص پرداختن به مفهوم "قضاوت" و مخصوصا قضاوت درباره دیگران (به طور نمادین درباره الی) که انگار حتی حقوقدانان نیز از آن عاری نیستند! برخوردهای زنانه و خالهزنکی که همیشه با سادگی همراه است و احساساتی شدن حتی در مواقعی که دیگر کار از کار گذشته و همینطور پرداختن به قضیه عشقهای یکطرفه که با وارد شدن صابر ابر به داستان مطرح می شود که نه دلمان میآید علیرضا را مقصر عشق یک طرفهاش بدانیم و نه میتوانیم الی را برای کاری که کرده است شماتت کنیم. و البته صحنه پایانی فیلم به همراه موسیقی محزون آن که همه در حال درآوردن اتومبیل از شنهای کنار ساحل هستند و این معنا که زندگی هنوز ادامه دارد اما تو دوست داری قصه و غصه برای همه به همینجا ختم شود و به پایان برسد اما چه میشود کرد که داغی که الی بر دلها مینشاند بیپایان است و زندگی ادامه دارد.
در نهایت امیدوارم که درباره الی برای عموم اکران شود. چرا که ارزش سینمایی بسیار بالایی دارد. و فقط میخواهم به اصغر فرهادی دست مریزاد بگویم و این که پایان تلخ درباره الی، تلخی بیپایانی را بر دلم نشانده است.
آنکس که بداند و بداند که بداند / اسب خرد از گنبد گردون بجهاند
آنکس که بداند و نداند که بداند / بیدارش نمایید که بس خفته نماند
آنکس نداند و بداند که نداند / لنگان خرک خویش به منزل برساند
آنکس که نداند و نداند که نداند / در جهل مرکب ابدالدهر بماند
شعر بالا را اولین بار در دورهی راهنمایی شنیدم. زنگ انشا بود و یکی از بچه های کلاس، این شعر را در انشایش نوشته بود. ترتیب قرار گرفتن دو واژهی "بداند" و "نداند" ریتم خاصی به شعر داده که جلب توجه میکند و شاید وقتی برای اولین بار آن را میشنوی، فهم آن کمی مشکل به نظر برسد. و فکر میکنم همینطور هم بود، چرا که در همان جلسه خواندن آن چند بار تکرار شد. بعدها هم که کمی فلسفه خواندم و با سقراط آشنا شدم و به این تعبیر زیبای سقراط برخوردم که دانایی خود نسبت به دیگران را در این میدانست که او میداند که نمیداند اما دیگران، نمیدانند که نمیدانند! و این قضیه همیشه در ذهنم ماند و گاهی به طور ناجوانمردانهای سعی میکنم که آدمهای پیرامونم را در یکی از این دسته ها جای دهم!
"آنکس که بداند و بداند که بداند." فکر میکنم کسانی که در این دسته قرار میگیرند خیلی کمیابند. اما چه سعادتمندند آنان که اینگونهاند. اصلا خودتان قضاوت کنید، ((آیا آنان که میدانند با آنان که نمیدانند برابرند؟))
"آنکس که بداند و نداند که بداند." آنهایی که مشمول این دسته اند احتمالا شکسته نفسی میکنند! نادانی در عین دانایی یا نادانی به دانایی هم از آن چیزهای عجیب است. نمیدانم باید گفت نصیبتان بشود یا نشود؟
"آنکس که نداند و بداند که نداند." خوب که فکر میکنم، میبینم اگر خیلی شانس بیاوریم توی این دسته جای میگیریم. همین که لنگلنگان هم که شده خود را به سرمنزل مقصود برسانیم باید خدای خود را شکر کنیم. آن هم در زمانهای که حق و باطل چنان در هم آمیختهاند که تمیز دادن آنها از یکدیگر کاری غیرممکن به نظر میرسد.
"آنکس که نداند و نداند که نداند." وقتی درباره هر چیزی اظهار نظر میکنیم. وقتی خود را عقل کل میپنداریم و دیگران را هیچ. وقتی احترام گذاشتن به نظر دیگران را نیاموختهایم. وقتی با بغض نقد میکنیم. وقتی از تهمت زدن و فرافکنی واهمهای نداریم. وقتی سیاستورزی جای اخلاقمداری را میگیرد. وقتی حقیقت فدای مصلحت میشود. وقتی فضیلت انصاف زایل شده است. وقتی که قرآن را باز میکنم و به اکثرهم لایعقلون، لایعلمون و لایتدبرون برمیخورم. بیایید بپذیریم که کفهی ترازوی جهل در دنیای معاصرمان سنگینتر است. جامعهای که از خرد فاصله بگیرد، به سمت اضمحلال میرود. تردید نکنید!

گاهی یک اتفاق خیلی کوچک، زمینهای است برای بروز اتفاقات بزرگتر که این اتفاق کوچک میتواند در حوزهی فردی و یا اجتماعی به وقوع بپیوندد. و این انقلابها چه در فرد یا اجتماع رخ داده باشد میتواند تاثیر متقابلی روی دیگری بگذارد و این انقلابات و تاثیرات متقابل در تاریخ آنقدر بسیار است که ترجیح میدهم از ذکر مثال خودداری کنم. اما یکی از این انقلابهای درونی که دوست دارم به آن اشاره کنم، اتفاقی است که برای "ادواردو آنیلی" میافتد و منجر به مسلمان شدن او میشود. داستان خیلی ساده است و ادواردو ماجرا را خود اینگونه نقل میکند: ((در نیویورک که بودم یک روز در کتابخانه قدم میزدم و کتابها را نگاه میکردم، چشمم افتاد به قرآن. کنجکاو شدم که ببینم در قرآن چه چیزی آمده است. آنرا برداشتم و شروع کردم به ورق زدن و آیاتش ر ا به انگلیسی خواندم. احساس کردم که این کلمات، کلمات نورانی است و نمیتواند گفتهی بشر باشد. خیلی تحت تأثیر قرار گرفتم، آن را امانت گرفتم و بیشتر مطالعه کردم و احساس کردم که آن را میفهمم و قبول دارم.))
در دنیای امروز، انسانهای بسیاری هستند که پس از تحقیق دربارهی یک دین آن را نسبت به ادیان دیگر کاملتر تشخیص میدهند و آن را انتخاب میکنند. اما آنچه مسلمان شدن ادواردو را از دیگران متمایز میکند، توجه به موقعیت و شرایطی است که او در آن میزیسته. ادواردو آنیلی فرزند سناتور جیووانی آنیلی است که یکی از ثروتمندترین مردان ایتالیا و جهان بود. آنیلیها مالک کارخانجات اتومبیلسازی فیات، فراری، لامبورگینی، لانچیا، آلفارمو و ایوکو هستند. همچنین دو روزنامه پرتیراژ و مطرح ایتالیا یعنی لاستامپا و کوریره دلاسرا متعلق به این خانواده بوده و لازم به ذکر است که باشگاه اتومبیلرانی فراری و باشگاه فوتبال یوونتوس نیز از داراییهای این خانواده به شمار میرود و البته شرکتها و بانکهای متعدد دیگری نیز وجود دارند که آنیلیها از سهامداران اصلی آن به شمار میروند. درآمد خانواده آنیلی را سالانه سه برابر درآمد نفتی ایران تخمین زده اند. قدرت و نفوذ این خاندان به حدی است که به آنها لقب خاندان پادشاهی ایتالیا را دادهاند. و ادواردو تنها وارث تمام این داراییها به شمار میرفت.
ادواردو دارای تحصیلات آکادمیک نیز بود. وی تحصیلات مقدماتی خود را در ایتالیا گذراند و سپس به کالج آتلانتیک انگلستان رفت و بعد از آن نیز راهی ایالات متحده شد و از دانشگاه پرینستون موفق به اخذ درجه دکترا در رشته فلسفه و ادیان شرق شد. و نکته قابل توجه دربارهی او نیز همینجاست. ادواردو در اوج شهرت و ثروت و علم دست به چنین کاری میزند. او میتوانست شب زندهداریهایش را به جای گذراندن با مطالعهی قرآن در دیسکوها و کازیوها بگذراند و این همان جایی است که باید توقف کنیم. همین نکته است که باعث میشود که جایگاه "ادواردو" را از یک "شخص" به یک "اندیشه" ارتقا دهیم. من، اسم اینجور آدمها را می گذارم "مصطفی". مصطفی یعنی "برگزیده". ادواردو یک آدم فقیر و بیسواد و عامی نبود. بلکه موقعیتی کاملا خاص داشت که شاید ایدهآلترین زندگی "این جهانی" را شامل میشد. او آنقدر در انتخاب خود مطمئن میشود که تهمت، تحقیر، تحریم و انزوا را بر پول و شهرت و خوشگذرانی ترجیح میدهد و به یقین این انتخاب کسی که در بهترین دانشگاههای دنیا درس خوانده و به اکثر نقاط دنیا نیز سفر کرده و برخاسته از خانوادهای کاملا متمول است، بسیار جای بحث و تامل دارد.
دکتر ادواردو آنیلی در مصاحبه خود با روزنامه مانیفست نظریات جالبی را مطرح میکند: ...من انتخابم را انجام دادهام و تصمیم گرفتهام راه دیگری را انتخاب کنم. ولی باید نکتهای را بگویم. زمانی که ما در آن زندگی میکنیم، دوران انحطاط ارزشهاست. تنها هدف و اسطوره، پول جمع کردن است. پولپرستی بسیار بدتر از مواد مخدر است. ما همه از رواج مواد مخدر در میان جوانان نگرانیم. ولی متوجه نیستیم که به سمت دنیایی می رویم که اساس آن بر پایهی مقدار حساب بانکی اشخاص پایهریزی شده. اما همه اینها رو به پایان است و به اعتقاد من در آینده بعد از یک شبه رنسانس وارد عصری می شویم که دیگر بر پایه خردگرایی و تجربهگرایی دکارت نیست. ما نباید فراموش کنیم که استثمار انسانها در طبیعت مقدمهای برای بهرهکشی انسانی از انسان دیگر است. درست نیست صنعت اتومبیلسازی که وظیفهاش زندگی دادن به میلیونها خانواده است برعکس آن عمل کند. به اعتقاد من، پول باید وسیله باشد، نه هدف.
ادواردو "برگزیده" شده بود برای یادآوری برخی نکات فراموش شده در دنیای معاصرش. او به فراست پی به بحران پولپرستی و مصرفگرایی برده بود. وی حتی لوکا گائتانی لاواتلی، فرزند صاحب بزرگترین کارخانه مشروب سازی در ایتالیا را نیز مسلمان شیعه کرده بود که البته لوکا نیز به طرز مشابهی در سال 2006 کشته شد و به شهادت رسید. ادواردو یک "مدل جدید" بود برای زندگی در دنیای پیش رو و یک مثال نقض برای دنیای معاصر.
*شنبهای که گذشت (24 آبان) برابر با هشتمین سالگرد شهادت ادواردو آنیلی بود...