|
نگاهی گذرا به دین، فرهنگ، هنر و جامعه
|

مسعود دهنمکی:
دهنمکی را تا قبل از فیلمساز شدنش نمیشناختم. یعنی سنم به شناختنش قد نمیداد. میدانستم که روزنامهنگار بوده. مدتی توی شلمچه و دوکوهه سنگر گرفته و گروه فشار بوده و اینها! از آن آدمهایی که دوم خردادیها بهشان میگفتند تندرو و عقبمانده. اما اولین ذهنیت از دهنمکی بعد از دیدن مستند "فقر و فحشا" برایم بوجود آمد. و بعد از آن هم "کدام استقلال؟ کدام پیروزی؟" را دیدم که هر دوتای آنها هم برایم جالب بود. احساس میکردم بین این دهنمکی که مستند میسازد و برایم عینیت پیدا کرده با آن دهنمکی روزنامهنگار که ذهنیت منفیای از آن داشتم تفاوتهایی است. انگار توی این سالهایی که قصد هجرت از روزنامهنگاری به فیلمسازی را داشته اتفاقی افتاده. اما همان دوتا مستند کافی بود که بفهمم آدم ژورنالیستی است و دغدغههای اجتماعی قابل تاملی دارد.
اخراجیها یک:
اخراجیهای یک را دوست ندارم. نه کارگردانی قویای، نه فیلمنامهی محکمی و نه حتی پیام جدیدی! همان چیزهایی که درباره جنگ گفته شده بود و همان فیلمهایی که قبلا ساخته شده بود اینبار با زبان طنز بیان میشدند. اینکه توی جبهه همه جور آدمی بود، از مطرب و دزد و معتاد تا ریاکار و ریشدار و ریشهدار و در نهایت همه تحت تاثیر فضای معنوی جبهه، "آدم" میشدند. داوطلبانه رفتن روی مین و چند صحنه دیگر که مخاطب را فقط تحت تاثیر قرار میهد، بدون اینکه نگاه جدیدی به این موضوعات شود و فقط اینبار قرار بود در موقعیتهای کمیک قرار بگیرند.
اخراجیها دو:
اما اخراجیهای دو قصهای کاملا متفاوت دارد. اخراجیهای دو باید ستایش شود. پیشرفت کارگردانی دهنمکی کاملا محسوس است. فیلمنامه اینبار استحکام بیشتری دارد. فیلم اگرچه هنوز دچار ضعفهایی است اما پیشرفتهای فنی آن را نمیتوان نادیده گرفت. دقایق ابتدایی که صحنههایی جنگی را در پی دارد خوب از کار درآمده. جلوههای ویژه مانند نمونههای مشابه مضحک نیستند و باورپذیر به نظر میآیند. حتی بازیها هم نسبت به نسخه قبلی پیشرفت کردهاند. حسام نواب صفوی، یکی از متفاوتترین و درخشانترین بازیهای خود را انجام داده. اخراجیهای دو، سکانسهایی دارد که قابلیت ماندگار شدن دارند و حتی زبان طنز فیلم نیز قوت بیشتری پیدا کرده. اما دلایل من برای ستایش اخراجیهای دو هیچکدام از اینها نیست. مسعود دهنمکی اینبار حرفهایی برای گفتن دارد. پیامی در دل اخراجیهای دو نهفته شده که اگرچه میتوان در هر قصهای آن را بیان کرد اما دهنمکی زیرکانه آن را در عالیترین نمونهی آن جای میدهد و پیام خود را در خلال جنگ و اسارت بیان میکند. قدرت ایمان و اتحاد را بار دیگر به رخ میکشد. ایمان و اتحادی که انقلاب اسلامی را میآفریند و باعث پیروزی با دست خالی در طول هشت سال دفاع مقدس میشود. و حتی مانع تنبیه شدن رسول و حاجی میشود! اخراجیهای دو ما را بار دیگر به "بازگشت به خویشتن" دعوت میکند و ارزشها و ضد ارزشها را یادآوری میکند. ارزشهای مهجور مانده انقلاب اسلامی در این روزها، بار دیگر در اخراجیهای دو جلوه پیدا میکنند. و درباره دشمنان خارجی و صد البته داخلی هشدار میدهد. معنای "اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید" را به خوبی در اخراجیهای دو حس میکنم.
دهنمکی در اخراجیهای دو جنگ را از انحصار بیرون میکشد. بین مسلمان و مسیحی فرق نمیگذارد. دنبال نقطه اشتراکشان میگردد و آنها را در سایه نام ایران متحد میکند. وطن فروشی را نقد میکند. آخوند فیلم، تابع لوتی و ارشد اردوگاه میشود وقتی پای آبروی ملتی در میان است. لوتی و ارشد اردوگاه با خبرچین درگیر میشود و حرمت خاک و ناموس و وطن را یادآوری میکند.
وظیفهی ما:
اخراجیها را دوست داشته باشیم یا نداشته باشیم، دلمان بخواهد یا نخواهد، از دهنمکی خوشمان بیاید یا نیاید، فروش اخراجیها از مرز هشت میلیارد گذشته! حتی اگر بپذیریم که علت استقبال از آن به خاطر بازیگرهای آن است، گذشتن از خط قرمزهاست یا طنز و لودگیهای بیاندازه آن، نمیتوانیم این را نادیده بگیریم که اینبار در کنار همه اینها حرفی هم برای گفتن وجود دارد. یک خط در میان بعد از هربار خندیدن تلنگری هم بهمان زده میشود. هم میتوانیم خوشبین باشیم و چشمهایمان را بشوریم و جور دیگری ببینیم و هم میشود مثل حاجی گیرینوف توی فیلم، تقیه کنیم و نقاط ضعف را برجسته کنیم و روی آنها مانوور بدهیم!
من فکر میکنم اخراجیهای دو را باید با دلمان ببینیم. به جای گرفتن ایرادهای بنیاسرائیلی باید به آن فکر کنیم و فارغ از معیارهای سینمایی آن را ارزشگذاری کنیم. چرا که در آن محتوا بسیار پررنگتر و مهمتر از مسائل دیگر است. دهنمکی اینبار مرزبندی مشخصی دارد. دایرهی دیدش را هم وسیعتر کرده. باید تصمیم خودمان را بگیریم. اینکه می خواهیم کدام طرفی باشیم؟ شبیه این وطنپرستهای قلابی و هوچی یا مثل آق رسولهای توی فیلم که به خوبی دریافتهاند: "نقل حزباللهی و غیر حزباللهی نیست، اینها با ایرونی جماعت دشمنی دارند." آنوقت است که در پایان فیلم میتوانیم با افتخار سرود "ای ایران" را بخوانیم.
در همین رابطه:
بازتاب این یادداشت در وبلاگ شخصی مسعود دهنمکی (+)

اگر چه گاهی شدید و گاهی ضعیف بوده اما وجودش را نمیتوانم انکار کنم! فوتبال همیشه در زندگی ام جریان داشته. و با یک حساب سرانگشتی باید بگویم که بیشتر از صد بازی استقلال را از نزدیک و در ورزشگاه آزادی تماشا کردهام. چند روز پیش که با مهدی شیخ رفته بودیم برای تماشای بازی استقلال و امصلال، داشتم به این فکر میکردم که خاطره انگیزترین بازی برای من کدام بوده است؟ و باز مثل همیشه به این نتیجه رسیدم که بازی استقلال و دالیان چین در نیمه نهایی جام باشگاه های آسیا برایم از همه به یاد ماندنیتر بوده.
زمان برگزاری مسابقه، یک یا دو روز بعد از عاشورا بود و به همراه این آقا و چند نفر دیگر رفتیم استادیوم. روی سکوهای ورزشگاه تعداد زیادی از کسانی که برای تماشای بازی آمده بودند را میشد با لباسهای مشکی دید و در هر گوشه ورزشگاه پرچمهایی که ذکرهای متبرکی روی آنها حک شده بود خودنمایی میکردند. تماشاگران هربار که قصد تشویق تیم را داشتند ابتدا چند باری ذکر "یاحسین" را میگفتند و بعد دست به تشویق استقلال میزدند!خلاصه این که ورزشگاه فضای متفاوتی را تجربه میکرد.
در آن سال رضا شاهرودی هم در تیم دالیان بازی میکرد. هیجان بسیار بالایی وجود داشت و مسابقه در وقت قانونی سه-سه تمام شد و گل طلایی باید برنده را مشخص میکرد. هیجان به اوج رسیده بود و سرانجام گل "طلایی" استقلال را علی موسوی به ثمر رساند و استقلال فینالیست شد. برای اولین و آخرین بار در ورزشگاه آزادی گریهام گرفت.اگرچه استقلال در فینال برابر تیم ژاپنی شکست خورد و قهرمان نشد ولی آن بازی را هرگز فراموش نمیکنم!
اما استقلال عزیز دیروز به حقش رسید و قهرمان شد. امسال برخلاف سالهای گذشته بازیها را با جدیت بیشتری پیگیری میکردم و خوشحالم که فصل رویایی استقلال با قهرمانی دراماتیکش همراه شد. جان به لب شدم تا بازی تمام شد. خیلی وقت بود که دچار استرس با چنین شدتی نشده بودم. خلاصه این که توی این روزها که روزگار و زمانه چندان مساعد نیستند، فوتبال دلخوشکنک بدی نیست!
دیگر صدای امواج برایت دلپذیر نخواهد بود، اگر تمام بعد از ظهر یک روز زمستانیات را درباره الی فکر کرده باشی. و چه همدلی باشکوهی است میان تو که بر روی زمین و موکتهای سالن نشستهای و آنها که روی صندلی نشستهاند و آنها که در انتها و گوشههای سالن روی شصت پا ایستادهاند! در تمام مدت نمایش فیلم پابهپای بازیگران میرقصی و پانتومیم بازی میکنی و بیمناک و امیدوار میشوی و البته بغض میکنی.
درباره الی فیلم فوقالعادهای است. بیشک بزرگنمایی نخواهد بود اگر بگوییم خود ِ زندگی است و بوی سینما میدهد. انگار کارگردان، دوربینها را کار گذاشته و بازیگران را به حال خود رها کرده، بس که روان بازی می کنند. مجموعهای از بازیهای درخشان در درباره الی به نمایش گذاشته شده است. از مانی حقیقی که غافلگیرتان میکند تا شهاب حسینی و آن آرامش همیشگی در چهره اش –که انگار در اینجا با چاشنی نوعی معصومیت به اوج خود میرسد- و گلشیفته فراهانی که دستکم به من ثابت کرد که میتواند خودش را تکرار نکند و همچنین صابر ابر که به خوبی از ایفای نقش یک عاشقپیشه رکبخورده برمیآید. دوربین روی دست به خوبی حس فیلم را به تماشاگران منتقل میکند و همه تماشاگران فیلم هم جزو بازیگران آن می شوند در تمام صحنههایی که دلهره می گیرند و نگران میشوند و دوست دارند که مانع غرق شدن کودک شوند. در همه لحظاتی که مانند بازیگران فیلم به دنبال توجیهی برای ناپدید شدن الی میگردند و آنجا که درمییابند "همیشه یک پایان تلخ، بهتر از یک تلخیه بی پایانه" و البته در پایان فیلم دچار تلخی آن میشوند.
اما محاسن درباره الی به همینجا ختم نمی شود. نوع پرداختن به روابط اجتماعی حاکم نیز کاملا واقعی و بدون اغراق است. وقتی در هنگام موقعیتهای سخت به دنبال مقصری غیر از خود میگردیم و البته دلایلی ابلهانه نیز مییابیم و دوست داریم که آن را باور کنیم، به خوبی خصلت فرافکنی در میانمان نمایان می شود. به خصوص پرداختن به مفهوم "قضاوت" و مخصوصا قضاوت درباره دیگران (به طور نمادین درباره الی) که انگار حتی حقوقدانان نیز از آن عاری نیستند! برخوردهای زنانه و خالهزنکی که همیشه با سادگی همراه است و احساساتی شدن حتی در مواقعی که دیگر کار از کار گذشته و همینطور پرداختن به قضیه عشقهای یکطرفه که با وارد شدن صابر ابر به داستان مطرح می شود که نه دلمان میآید علیرضا را مقصر عشق یک طرفهاش بدانیم و نه میتوانیم الی را برای کاری که کرده است شماتت کنیم. و البته صحنه پایانی فیلم به همراه موسیقی محزون آن که همه در حال درآوردن اتومبیل از شنهای کنار ساحل هستند و این معنا که زندگی هنوز ادامه دارد اما تو دوست داری قصه و غصه برای همه به همینجا ختم شود و به پایان برسد اما چه میشود کرد که داغی که الی بر دلها مینشاند بیپایان است و زندگی ادامه دارد.
در نهایت امیدوارم که درباره الی برای عموم اکران شود. چرا که ارزش سینمایی بسیار بالایی دارد. و فقط میخواهم به اصغر فرهادی دست مریزاد بگویم و این که پایان تلخ درباره الی، تلخی بیپایانی را بر دلم نشانده است.
آنکس که بداند و بداند که بداند / اسب خرد از گنبد گردون بجهاند
آنکس که بداند و نداند که بداند / بیدارش نمایید که بس خفته نماند
آنکس نداند و بداند که نداند / لنگان خرک خویش به منزل برساند
آنکس که نداند و نداند که نداند / در جهل مرکب ابدالدهر بماند
شعر بالا را اولین بار در دورهی راهنمایی شنیدم. زنگ انشا بود و دوست عزیزم تایماز این شعر را در انشایش نوشته بود. ترتیب قرار گرفتن دو واژهی "بداند" و "نداند" ریتم خاصی به شعر داده که جلب توجه میکند و شاید وقتی برای اولین بار آن را میشنوی، فهم آن کمی مشکل به نظر برسد. و فکر میکنم همینطور هم بود، چرا که در همان جلسه خواندن آن چند بار تکرار شد. بعدها هم که کمی فلسفه خواندم و با سقراط آشنا شدم و به این تعبیر زیبای سقراط برخوردم که دانایی خود نسبت به دیگران را در این میدانست که او میداند که نمیداند اما دیگران، نمیدانند که نمیدانند! و این قضیه همیشه در ذهنم ماند و گاهی به طور ناجوانمردانهای سعی میکنم که آدمهای پیرامونم را در یکی از این دسته ها جای دهم!
"آنکس که بداند و بداند که بداند." فکر میکنم کسانی که در این دسته قرار میگیرند خیلی کمیابند. اما چه سعادتمندند آنان که اینگونهاند. اصلا خودتان قضاوت کنید، ((آیا آنان که میدانند با آنان که نمیدانند برابرند؟))
"آنکس که بداند و نداند که بداند." آنهایی که مشمول این دسته اند احتمالا شکسته نفسی میکنند! نادانی در عین دانایی یا نادانی به دانایی هم از آن چیزهای عجیب است. نمیدانم باید گفت نصیبتان بشود یا نشود؟
"آنکس که نداند و بداند که نداند." خوب که فکر میکنم، میبینم اگر خیلی شانس بیاوریم توی این دسته جای میگیریم. همین که لنگلنگان هم که شده خود را به سرمنزل مقصود برسانیم باید خدای خود را شکر کنیم. آن هم در زمانهای که حق و باطل چنان در هم آمیختهاند که تمیز دادن آنها از یکدیگر کاری غیرممکن به نظر میرسد.
"آنکس که نداند و نداند که نداند." وقتی درباره هر چیزی اظهار نظر میکنیم. وقتی خود را عقل کل میپنداریم و دیگران را هیچ. وقتی احترام گذاشتن به نظر دیگران را نیاموختهایم. وقتی با بغض نقد میکنیم. وقتی از تهمت زدن و فرافکنی واهمهای نداریم. وقتی سیاستورزی جای اخلاقمداری را میگیرد. وقتی حقیقت فدای مصلحت میشود. وقتی فضیلت انصاف زایل شده است. وقتی که قرآن را باز میکنم و به اکثرهم لایعقلون، لایعلمون و لایتدبرون برمیخورم. بیایید بپذیریم که کفهی ترازوی جهل در دنیای معاصرمان سنگینتر است. جامعهای که از خرد فاصله بگیرد، به سمت اضمحلال میرود. تردید نکنید!

گاهی یک اتفاق خیلی کوچک، زمینهای است برای بروز اتفاقات بزرگتر که این اتفاق کوچک میتواند در حوزهی فردی و یا اجتماعی به وقوع بپیوندد. و این انقلابها چه در فرد یا اجتماع رخ داده باشد میتواند تاثیر متقابلی روی دیگری بگذارد و این انقلابات و تاثیرات متقابل در تاریخ آنقدر بسیار است که ترجیح میدهم از ذکر مثال خودداری کنم. اما یکی از این انقلابهای درونی که دوست دارم به آن اشاره کنم، اتفاقی است که برای "ادواردو آنیلی" میافتد و منجر به مسلمان شدن او میشود. داستان خیلی ساده است و ادواردو ماجرا را خود اینگونه نقل میکند: ((در نیویورک که بودم یک روز در کتابخانه قدم میزدم و کتابها را نگاه میکردم، چشمم افتاد به قرآن. کنجکاو شدم که ببینم در قرآن چه چیزی آمده است. آنرا برداشتم و شروع کردم به ورق زدن و آیاتش ر ا به انگلیسی خواندم. احساس کردم که این کلمات، کلمات نورانی است و نمیتواند گفتهی بشر باشد. خیلی تحت تأثیر قرار گرفتم، آن را امانت گرفتم و بیشتر مطالعه کردم و احساس کردم که آن را میفهمم و قبول دارم.))
در دنیای امروز، انسانهای بسیاری هستند که پس از تحقیق دربارهی یک دین آن را نسبت به ادیان دیگر کاملتر تشخیص میدهند و آن را انتخاب میکنند. اما آنچه مسلمان شدن ادواردو را از دیگران متمایز میکند، توجه به موقعیت و شرایطی است که او در آن میزیسته. ادواردو آنیلی فرزند سناتور جیووانی آنیلی است که یکی از ثروتمندترین مردان ایتالیا و جهان بود. آنیلیها مالک کارخانجات اتومبیلسازی فیات، فراری، لامبورگینی، لانچیا، آلفارمو و ایوکو هستند. همچنین دو روزنامه پرتیراژ و مطرح ایتالیا یعنی لاستامپا و کوریره دلاسرا متعلق به این خانواده بوده و لازم به ذکر است که باشگاه اتومبیلرانی فراری و باشگاه فوتبال یوونتوس نیز از داراییهای این خانواده به شمار میرود و البته شرکتها و بانکهای متعدد دیگری نیز وجود دارند که آنیلیها از سهامداران اصلی آن به شمار میروند. درآمد خانواده آنیلی را سالانه سه برابر درآمد نفتی ایران تخمین زده اند. قدرت و نفوذ این خاندان به حدی است که به آنها لقب خاندان پادشاهی ایتالیا را دادهاند. و ادواردو تنها وارث تمام این داراییها به شمار میرفت.
ادواردو دارای تحصیلات آکادمیک نیز بود. وی تحصیلات مقدماتی خود را در ایتالیا گذراند و سپس به کالج آتلانتیک انگلستان رفت و بعد از آن نیز راهی ایالات متحده شد و از دانشگاه پرینستون موفق به اخذ درجه دکترا در رشته فلسفه و ادیان شرق شد. و نکته قابل توجه دربارهی او نیز همینجاست. ادواردو در اوج شهرت و ثروت و علم دست به چنین کاری میزند. او میتوانست شب زندهداریهایش را به جای گذراندن با مطالعهی قرآن در دیسکوها و کازیوها بگذراند و این همان جایی است که باید توقف کنیم. همین نکته است که باعث میشود که جایگاه "ادواردو" را از یک "شخص" به یک "اندیشه" ارتقا دهیم. من، اسم اینجور آدمها را می گذارم "مصطفی". مصطفی یعنی "برگزیده". ادواردو یک آدم فقیر و بیسواد و عامی نبود. بلکه موقعیتی کاملا خاص داشت که شاید ایدهآلترین زندگی "این جهانی" را شامل میشد. او آنقدر در انتخاب خود مطمئن میشود که تهمت، تحقیر، تحریم و انزوا را بر پول و شهرت و خوشگذرانی ترجیح میدهد و به یقین این انتخاب کسی که در بهترین دانشگاههای دنیا درس خوانده و به اکثر نقاط دنیا نیز سفر کرده و برخاسته از خانوادهای کاملا متمول است، بسیار جای بحث و تامل دارد.
دکتر ادواردو آنیلی در مصاحبه خود با روزنامه مانیفست نظریات جالبی را مطرح میکند: ...من انتخابم را انجام دادهام و تصمیم گرفتهام راه دیگری را انتخاب کنم. ولی باید نکتهای را بگویم. زمانی که ما در آن زندگی میکنیم، دوران انحطاط ارزشهاست. تنها هدف و اسطوره، پول جمع کردن است. پولپرستی بسیار بدتر از مواد مخدر است. ما همه از رواج مواد مخدر در میان جوانان نگرانیم. ولی متوجه نیستیم که به سمت دنیایی می رویم که اساس آن بر پایهی مقدار حساب بانکی اشخاص پایهریزی شده. اما همه اینها رو به پایان است و به اعتقاد من در آینده بعد از یک شبه رنسانس وارد عصری می شویم که دیگر بر پایه خردگرایی و تجربهگرایی دکارت نیست. ما نباید فراموش کنیم که استثمار انسانها در طبیعت مقدمهای برای بهرهکشی انسانی از انسان دیگر است. درست نیست صنعت اتومبیلسازی که وظیفهاش زندگی دادن به میلیونها خانواده است برعکس آن عمل کند. به اعتقاد من، پول باید وسیله باشد، نه هدف.
ادواردو "برگزیده" شده بود برای یادآوری برخی نکات فراموش شده در دنیای معاصرش. او به فراست پی به بحران پولپرستی و مصرفگرایی برده بود. وی حتی لوکا گائتانی لاواتلی، فرزند صاحب بزرگترین کارخانه مشروب سازی در ایتالیا را نیز مسلمان شیعه کرده بود که البته لوکا نیز به طرز مشابهی در سال 2006 کشته شد و به شهادت رسید. ادواردو یک "مدل جدید" بود برای زندگی در دنیای پیش رو و یک مثال نقض برای دنیای معاصر.
*شنبهای که گذشت (24 آبان) برابر با هشتمین سالگرد شهادت ادواردو آنیلی بود...
احتملا همهی شما داستان "سفرهای گالیور" را شنیدهاید. داستان پزشکی که به سرزمینهای ناشناختهای سفر میکند. یکبار به جایی میرود که مردمان آن تنها شش بند انگشت قد دارند و او در برابر آنها مردی کوه قامت به نظر می رسد و بار دیگر قدم بر سرزمینی میگذارد که ساکنان آن غول پیکرند!
سفر من به بشاگرد حکم اینچنین سفری را داشت. برای من و احتمالا دیگر دوستانم که از یک زندگی شهری با سنن، قواعد و هنجارهای خاص خود جدا میشدیم و قرار بود چند روزی را به دور از آن همه هیاهو سپری کنیم، بشاگرد قطعا سرزمین ناشناختهای بود. نه برای کمبود امکانات و شرایط خاص جغرافیایی منطقه بشاگرد. چرا که اردوی جهادی ما اصلا یک اردوی عمرانی نبود بلکه اردویی فرهنگی بود که در یک دبیرستان شبانهروزی برگزار میشد. و اینگونه بود که احساس میکردم از شهر و ساکنان غول پیکرش جدا میشوم و به سرزمینی با مردمانی بند انگشتی قدم میگذارم.
***
یقین دارم که هرگز آن روزهای خاطرهانگیز را فراموش نخواهم کرد. نه به روزهای دودلی رفتن یا نرفتن؟ و نه به این پر کشیدنهای هر روزهی دل! محال است بروی و گرفتار نشوی. بشاگرد که قرار بود یک تکه از دل ما را بردارد حالا خودش تکهای شده روی تکههای دیگر. بچههای آنجا خودشان پایهی نماز جماعت و اول وقت بودند. همه نمازها را به جماعت میخواندند. تازه توی برگههای نظرسنجی پایان دوره، گلایه کرده بودند که چرا ما معلمها به نماز اول وقت توجه کافی نداشتیم. دلتنگ تمام لحظههایی هستم که سپری کردیم. دلم تنگ شده برای کلاسهای درس دوطرفه که درس میدادیم و میگرفتیم. برای فوتبال بازی کردنهای شبانهمان. برای شبی که برای مصطفی تولد گرفتیم. برای شبی که برای مجید تولد گرفتیم. برای "غصه نخور یاکریم" خواندن بچهها. برای سفر مشهدمان. برای لحن زیبای سید عبدالمجید وقتی که امام جماعت میشد و نماز را به او اقتدا میکردیم و آن شبی که با بچههای خوابگاه "توحید" جشن مختصری گرفته بودیم و سید عبدالمجید، جشن را با این جمله آغاز کرد: در دفتر شعر عرفان، فعل اینگونه صرف میشود؛ من نیستم، تو نیستی، او هست. و چهقدر خوب فهمیده بود فلسفهی "هستی" را.
***
گاه و بیگاه دلم تنگ میشود برای بچهها و میروم سراغ نامههایشان که روز آخر برایمان نوشتند. اسماعیل برایم نوشته، "باتشکر از اینکه از تهران با آن آب و هوای خوب(!) بلند شدید و آمدید به منطقه ای که آب و هوای آن مانند آتش گرم بود". و شاید نمیدانست که گرمای هوا حریف گرمای وجود صمیمیت آن لحظهها نمیشود. فرهاد در ابتدای نامهاش نوشته: به نام خدایی که من را در یک لحظه با شما آشنا کرد! وسطش نوشته: آی ام ز غمت وری وری ساری! آخرش را هم اینطور تمام کرده: تقدیم به تنها قایقی که در لنگرم جای دارد!! درست بشو نیست این پسر. دلم برای عیسی تنگ شده و آن شبی که توی حرم امام رضا(ع) بودیم و وقتی چفیه را از روی صورتش برداشت چشمانش پر از اشک بود. برای عادل که چون اجاز نمیدادم به موبایلم دست بزند بهم میگفت: دلنبودک. یعنی خسیس! و برای تکتک افراد و لحظههایی که حالا خاطره شدهاند.
***
قصد من از نوشتن مطالب بالا بزرگنمایی و اغراق نیست. جایی که ما بودیم شاید از لحاظ وجود امکانات جای عقب ماندهای بود اما تا آنجا که من دیدم از نظر وجود خصلتهای انسانی جای پیشرفتهای بود. حکایت خیلی دور، خیلی نزدیک است. آنجا را اگر قرار باشد با قاعدههای زندگی امروز بسنجیم جای خیلی دوری است. اما اگر صحبت از فضیلتهای اخلاقی و امور انسانی باشد، خیلی نزدیک است. همانجا بود که فهمیدم مردم آن سرزمین، بند انگشتی نیستند بلکه ما روز به روز در حال تبدیل شدن به غولهای بی شاخ و دم هستیم.
مرتبط:
... ولی دل به پائیز نسپردهایم/ روایت مصطفی از سفر به بشاگرد.
1) این هم از عمر شبی بود که حالی کردیم
دیروز و پریروز فرصتی پیش آمد برای دیدار با چندتا از دوستان وبلاگ نویس که در این چند وقت خواندن وبلاگ های شان شده بود یکی از عادت های من. دیدار با تله پاتی و سیب سرخ و البته بتکده که سرانجام پس از یک سال که هربار جور نمی شد همدیگر را ببینیم، این بار طلسم شکست و دیدار صورت گرفت. برای کارگاه آموزش وبلاگ نویسی که توسط بچه های شبکه آسمان در محل دانشگاه شهید رجایی برگزار می شد این دوستان گرد هم آمده بودند. که علاوه بر این افراد عده ای کارآموز هم از دانشگاه ها و شهرهای مختلف حضور داشتند که جمع خوب و صمیمی یی شکل گرفته بود. حقیقتا حضور در میان این همه آدم خوب برای من یکی که قوت قلب بود و نقطه عطف ماجرا هم همین فرصت دیدار با دوستان مجازی بود. یک اعتراف هم باید بکنم این که همیشه فکر می کردم هر وقت میرمحمد میرصالحی را از نزدیک ببینم کلی حرف برای گفتن خواهم داشت و کلی حرف هم برای شنیدن اما نمی دانم چرا خیلی مجال گپ و گفت پیش نیامد! همین طور در مورد مهدی شیخ باید خطاب به او بگویم که اگر تا امروز به او اعتقاد داشتم از امروز به بعد به او ایمان دارم.
2) من با تو خوشم تو خوشی با دل من …
سنتوری هم بالاخره رویت شد. اولین چیزی که بعد از دیدن آن به ذهنم رسید جمله معروف "هیاهوی بسیار برای هیچ" بود با آن همه حاشیه ای که برایش درست کردند! سنتوری فیلم خوبی است و علت این همه حاشیه و هیاهو را نمی فهمم. اگر بخواهیم ارزش سینمایی سنتوری را بررسی کنیم، بهتر است یک بار فیلم را با حذف "صدای چاووشی" و "عبای رادان" ببینیم. آن وقت باید دید چه چیزی از فیلم باقی می ماند؟ و شاید بهتر پی ببریم به داستان زندگی موزیسین مستعدی که از شدت سخت گیری و موانع موجود، معتاد می شود! من یک مخاطب حرفه ای سینما نیستم اما فکر می کنم برخی جزئیات و ترانه هایی که با صدای محسن چاووشی در سنتوری مورد استفاده قرار گرفت، باعث شد که پیام اصلی آن تحت الشعاع این موارد قرار بگیرد و در نقدهایی که بعد از پخش فیلم بر آن نوشته شد هم پیام اصلی داستان در حاشیه قرار گرفت. می توان به این موضوع اشاره کرد که بعد از گذشت چند ماه از پخش سنتوری که فیلم به شدت محبوبی هم شده است، در ذهن اکثر مخاطبان عام آن بیشتر ترانه های سنتوری در ذهن مانده تا محور و پیام اصلی آن. شما هم لطفا دعایی بفرمایید هم برای سینمای ایران و هم برای من که از شدت کمبود سوژه درباره سوژه های بیات شده ای مثل سنتوری ننویسم!
3) ای ساربان کجا می روی؟ لیلای من چرا می بری؟
این آهنگ نامجو را خیلی دوست دارم. حس غریبی دارد. از آن آهنگ هایی است که وقتی دلت می گیرد باید بهشان پناه ببری. امشب هم از همان شب هاست. دوست دارم تا خود صبح زمزمه کنم.
تو اکنون ز عشقم گریزانی
غم ام را ز چشم ام نمی خوانی
از این غم، چه حالم، نمی دانی
پس از تو نمونم برای خدا
تو مرگ دلم را ببین و برو
چو طوفان سختی ز شاخه غم
گل هستی ام را بچین و برو
که هستم من آن تک درختی
که در پای طوفان نشسته
همه شاخه های وجودش
ز خشم طبیعت شکسته
4) بسیار سفر باید ...
خبر رسید باید بروم بشاگرد. سرانجام ما هم طلبیده شدیم. حالا بعد از این همه شنیدن درباره بشاگرد، خودم هم مسافر آن دیار می شوم تا این بار از نزدیک ببینم آن چه را که تاکنون از زبان دیگران شنیده بودم. حالا دو هفته دور می شوم از این زندگی یک نواخت زشت شهری! بلکه بشاگرد مرهمی بگذارد به این دل خسته و سخت مشوش من که مدتی است در پریشانی و ناآرامی به سر می برد. حلال کنید و دعا.
این روزها هر کجا که می نشینی صحبت از کنکور و دانشگاه است و این باعث می شود یاد کنکور دادن خودم بیافتم و خاطرات آن روزها برایم تداعی می شود. یاد روزهایی که اگر چه خیلی خوب درس نخواندم اما دغدغه درس خواندن و ورود به دانشگاه مدام همراهم بود و مثل خوره روحم را می خورد. و این مساله، یک سال از عمرم را شامل می شد. اما عاقبت روز موعود فرا رسید و کنکور را دادم و بعد از مراحل اعلام رتبه و انتخاب رشته – که خودش داستان دراماتیکی داشت- روز اعلام نتایج نهایی فرا رسید. رتبه ام شده بود سه هزار و خرده ای. نتایج را قرار بود از طریق اینترنت اعلام کنند. فرم را پر کردم، نفس عمیقی کشیدم، دکمه "مشاهده" را فشار دادم و چشمانم را بستم. چشمانم را که باز کردم، نگاهم روی صفحه مانیتور خشک شد. یک لحظه احساس کردم توی دلم اتفاقی افتاد. با لبخندی تصنعی از اتاق زدم بیرون و رو به برادرم گفتم: قبول نشدم!
خلاصه این که تا ابد به دلم خواهد ماند که چهار سال دوره کارشناسی را در دانشگاه سراری نخواندم و آرزوی درس خواندن در دانشگاه هایی مثل تهران و بهشتی هم یعنی کشک! و الان هم که در خدمت شما هستم در حال حرام کردن چهار سال از بهترین روزهای عمرم در دانشگاه فاجعه آزاد هستم. امروز هم محض تجدید خاطره رفتم سر جلسه و کنکور دادم. اما هنوز هم توی خلوت افسوس می خورم و به خودم می گویم، حیف شد پسر!

درس مان رسیده بود به شعر "ما را رها کنید در این رنج بی حساب" امام خمینی (ره) که چند تا از بچه ها شروع کردند به مسخره کردن شعر و تیکه انداختن به امام!
- "وای بر اون هایی که با رفتارشون باعث شدن شما ها درباره امام هم این طور فکر کنید."
این جمله را معلم ادبیات، بعد از مکث کوتاهی گفت.
روایت روزمرگی کار ساده ای نیست. خلق یک فیلم آن هم با موضوع روزمرگی که نباید مثل خود آن ملال آور باشد. همه چیز باید واقعی باشد. قرار نیست از هیچ جلوه ویژه ای استفاده شود. هیچ بازیگر چهره ای در فیلم بازی نخواهد کرد. همه چیز قرار است همانی باشد که هست! و "به همین سادگی" دقیقا چنین فیلمی است. یک روایت بی نظیر از زندگی. آقای میرکریمی، اگر چه در ظاهر به همین سادگی دارای ویژگی های یک فیلم معمولی است و هیچ حادثه ای در آن رخ نمی دهد، اما آن چه که آن را برجسته کرده دقت در جزئیات است و در واقع همین ریزه کاری ها است که باعث می شود به همین سادگی را شایسته عنوان "فیلم تحسین شده سال" بدانیم.
دوربین روی دست که معمولا در فیلم های دیگر بک نقص به شمار می رود به یکی از محاسن و نقاط قوت فیلم شما تبدیل شده. بازی بازیگران خردسال به همین سادگی واقعا خوب است و به دل می نشیند. هنگامه قاضیانی، بدون اغراق سزاوار دریافت سیمرغ بود. به همین سادگی نه تنها بوی سینما می دهد بلکه روایتی واقعی از تهران دهه 80 نیز هست. زندگی ایرانی به خوبی در به همین سادگی نمایش داده می شود. صمیمانه به شما تبریک و خسته نباشد می گویم جناب میرکریمی.
بی صبرانه در انتظار اثر بعدی کارگردانی هستم که در کارنامه او عنوان فیلمی چون "زیر نور ماه" به چشم می خورد، "خیلی دور، خیلی نزدیک" را کارگردانی می کند و "به همین سادگی" را می سازد و به همین سادگی هم می سازد!!