|
نگاهی گذرا به دین، فرهنگ، هنر و جامعه
|
1)
کتابی هست که هر بار قصد خواندن آن را دارم، به یک بهانه ای جور نمی شود. یک بار نصف و نیمه توی روزمرگی ها فراموش اش می کنم. بار دیگر به صورت کلی در مرحله "نیت" نافرجام می ماند. گاهی هزار یک جور بهانه جور می شود که اصلن سراغ اش نروی. با این که می دانی چه قدر کتاب مهمی است و چه قدر تاکید شده روی آن. حتا همین حالا که راقم این سطور شده ام هم بار دیگر خواندن اش را شروع کرده ام، بلکه این بار لایق باشم و سرانجام من هم بتوانم از این "برنامه عملی زندگی" بهره مند شوم، ان شالله. خلاصه این که عجیب کتابی است این قرآن.
2)
کتابی هم هست که فقط جمله اول اش برای ام جالب بود و خلاص! یعنی هر چه بیشتر جلو می رفتم، خواندن اش بیشتر برای ام عذاب آور می شد. شروع کردن اش هم اما داستان جالبی دارد. مدتی هر جا که می نشستم صحبت از این کتاب می شد. حتا در روزنامه ها و مجلات هم در آن مقطع اسم اش را زیاد می شنیدم. خلاصه شده بود "کتاب حلال زاده". به طور اتفاقی ذکر و خیرش را خیلی می شنیدم آن روزها. بله! بوف کور تنها کتابی بود که برای همیشه نیمه کاره باقی ماند. آن روزها که مصادف با نمایشگاه بین المللی کتاب هم بود، برای خریدش راهی نمایشگاه شدم و با دوستِ هدایت خوان ام رفتیم انتشارات صادق هدایت. گفتند بوف کور مجوز چاپ ندارد و به تبع آن ما هم نداریم! جالب این جا بود چند غرفه آن طرف تر بوف کور را روی پیشخوان انتشارات دیگری دیدم و خریدم. دوستِ هدایت خوان ام شبهه ای ایجاد کرد که احتمالن این نسخه بوف کور سانسور شده است و باید نسخه قبل از انقلاب آن را پیدا کنی. نسخه قبل از انقلاب را که با نسخه بعد از انقلاب اش مو نمی زد را پیدا کردم و افسوس که این همه تلاش، بی نتیجه ماند. هنوز هم نمی دانم این همه تعریف و تمجید از بوف کور برای چیست؟
3)
این هم روایتی بود از کتاب هایی که نیمه خوانده ام و مشتاق خواندن شان هستم. در ضمن این پست، پاسخی بود به دعوت نویسنده محترم وبلاگ وزین گیومه.
... با شروع انقلاب تمام نوشتههاي خويش را - اعم از تراوشات فلسفي، داستانهاي کوتاه، اشعار و... - در چند گوني ريختم و سوزاندم و تصميم گرفتم که ديگر چيزي که "حديث نفس" باشد ننويسم و ديگر از "خودم" سخني به ميان نياورم. سعي کردم که "خودم" را از ميان بردارم تا هرچه هست خدا باشد و خدا را شکر بر اين تصميم وفادار ماندهام.
سید مرتضی آوینی
نوشتن و متعهدانه نوشتن کار سختی است. این را وقتی برای اولین بار، این گفته سید مرتضی را در راوی خواندم فهمیدم. بار اول گیج و حیران و مبهوت بودم. تاثیر گذاری این جمله خیلی زیاد بود روی من، طوری که به نوعی باعث تغییر ژانر در نوشتن هم شد! اما نشد. یعنی هر چه سعی می کنی که انقلابی را شروع کنی و تمام نوشته های خویش را اعم از تراوشات فلسفی و داستان های کوتاه و اشعار و غیره ات را درچند گونی بریزی و بسوزانی! مگر می شود؟! که هنوز هر چه می کنی "حدیث نفس اماره" است. که ای کاش لااقل "حدیث نفس" بود. مگر پیامبر خوبی ها خود نفرمود: من عرف نفسه فقد عرف ربه. هرکس خود را بشناسد، خدای خود را شناخته؟
هنوز بعد از این همه سال، وقتی چیزی می نویسم، دست و دلم می لرزد که نکند این چند کلمه هم جولان گاه خود است؟ که اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. خلاصه این که دوباره چشم ام به این گفته سید مرتضی افتاد و فکری شدم. که چه طور می شود به این جا رسید؟ این که دیگر از "خودت" سخن به میان نیاوری و سعی کنی "خودت" را از میان برداری و تا هر چه هست "او" باشد و لاغیر؟ و در نهایت خدا را هم شاکر باشی که بر این تصمیم وفادار مانده ای! فکر می کنم این حرف سید مرتضای آوینی همانی باشد که خدابیامرز قیصر امین پور این گونه تعبیرش کرده بود:
چه اشکال دارد در آیینه ها؛ جمال خدا را زیارت کنیم؟
پ.ن: این چند سطر را به حساب مثبت بازی و لوس بازی های متداول نگذارید لطفن. این ها فقط یک درد دل ساده بود ان شالله. بر من ببخشید.
اصولن هیچ احساسی –بهتر است بگویم احساس مثبتی- نسبت به نوشته های گذشته خودم ندارم و همین موضوع بهانه ای شد تا وبلاگی که چند سال پیش مدتی در آن می نوشتم را حذف کنم. اما قبل از این که دکمه حذف را فشار دهم، سری هم به آرشیو آن زدم. اول که شک می کردم این ها را من نوشته باشم. ولی کمی که فکر کردم، یادم می آمد که فلان متن را به خاطر فلان احساسی که آن لحظه داشتم، نوشته ام. بعضی ها را هم حافظه ام یاری نکرد که نکرد! اما برای خودم هم بسیار جالب بود، سیر تحولاتی را که طی کرده بودم. برای همین، به شما هم پیشنهاد می کنم محض تجدید خاطره هم که شده سری به آرشیو وبلاگ های تان بزنید.
الان هم تصمیم گرفته ام یکی از آن متن ها که تاریخ اش مربوط به دو سه سال پیش است را برای خالی نبودن عریضه، بگذارم این جا. فکر کنم اسم این جور متن ها "داستانک" باشد. البته ناگفته نماند که بعد از خواندن دوباره آن، فهمیدم هیچ استعدادی در این زمینه ندارم. با این که قسمت نظرات این یادداشت غیر فعال بود، اما یادم می آید که یکی، دو تا کامنت جالب* هم برای آن گذاشته بودند.
سرگذشت پنج نفر در دو دقيقه و سي ثانيه!
چراغ راهنماي چهار راه، رنگ زرد را نشان مي داد و وقتي كه تاكسي به چهار راه رسيد، دیگر رنگ قرمز بود که خود نمايي مي كرد و آن طور كه ثانيه شمار نشان مي داد، مسافران تاکسی، فقط بايد 150 ثانيه صبر مي كردند. يعني دو دقيقه و سي ثانيه.
پسر نوجواني كه در صندلي عقب و پشت راننده نشسته بود با هيجان و حرارت خاصي به اتومبيل كناري كه در آن دو دختر جوان نشسته بودند نگاه مي كرد. او دختر جوان كنار راننده را به خوبي مي ديد و چنان غرق در آرايش غليظ و روسري کنار رفته دختر جوان شده بود که شاید در آن لحظه متوجه نگاه مرد میان سالی که کنارش نشسته بود، نشد! دختر جوان كه متوجه پسرک شده بود، تنها نگاه سردی انداخت و خود را تكاني داد. اما نگاه پسرک همچنان به اتومبيل كناري دوخته شده بود و بي آنكه سير شود، به نگاهش ادامه مي داد.
راننده تاكسي كه تا اينجا كل موضوع را زير نظر داشت، سرش را پايين انداخت و آه سردي كشيد! مرد ميان سال، زير چشمي نگاه شيطنت آمیزی به پسرك انداخت و خنده اي شيطاني بر لبانش نقش بست. زني كه در صندلي عقب و كنار مرد ميان سال نشسته بود، معني خنده شيطنت آميز او را فهميد و خود را كمي جمع و جور كرد. مرد میان سال هم كه اين را دريافته بود، سعي كرد تا جلوي خود را بگيرد. پسر جواني كه در صندلي جلو نشسته بود، از آينه كناري اتومبيل متوجه تغيير حالت آن زن شد. اما معني آن را نمي دانست. همچنين معنی آه سرد راننده را هم نفهمیده بود. او حتي متوجه اتومبيل كناري كه دو دختر جوان در آن نشسته بودند هم نبود.
دختر جوان دوباره به حالت اول خود بازگشته بود و حالا همه، به غير از پسر جواني كه در صندلي جلو نشسته بود، با دقت اوضاع را زیر نظر داشتند! پسرك نوجوان كه نگاهش كمرنگ و بي جان شده بود، دوباره رنگ پيدا كرد و جان تازه اي گرفت. اما ديگر دو دقيقه و سي ثانيه تمام شده بود و بعد از 150 ثانيه بايد حركت مي كردند.
اتومبيل ها به حركت درآمدند و چراغ راهنماي اتومبيل دختران جوان، مسيري مخالف مسير حركت تاكسي را نشان می داد. حالا پسر نوجوان به اميد چهار راه و چراغ قرمز ديگري نشسته بود!
* مثلن خانمی نوشته بود که این طور دخترها از یاران شیطان اند و دل و دین را با هم می برند! یا یکی از دوستان وبلاگی آن روزهایم هم نوشته بود که هر روز به امید دیدن چنین مناظری است که خیابان های تهران را بالا و پایین می کند.