|
نگاهی گذرا به دین، فرهنگ، هنر و جامعه
|
1) این هم از عمر شبی بود که حالی کردیم
دیروز و پریروز فرصتی پیش آمد برای دیدار با چندتا از دوستان وبلاگ نویس که در این چند وقت خواندن وبلاگ های شان شده بود یکی از عادت های من. دیدار با تله پاتی و سیب سرخ و البته بتکده که سرانجام پس از یک سال که هربار جور نمی شد همدیگر را ببینیم، این بار طلسم شکست و دیدار صورت گرفت. برای کارگاه آموزش وبلاگ نویسی که توسط بچه های شبکه آسمان در محل دانشگاه شهید رجایی برگزار می شد این دوستان گرد هم آمده بودند. که علاوه بر این افراد عده ای کارآموز هم از دانشگاه ها و شهرهای مختلف حضور داشتند که جمع خوب و صمیمی یی شکل گرفته بود. حقیقتا حضور در میان این همه آدم خوب برای من یکی که قوت قلب بود و نقطه عطف ماجرا هم همین فرصت دیدار با دوستان مجازی بود. یک اعتراف هم باید بکنم این که همیشه فکر می کردم هر وقت میرمحمد میرصالحی را از نزدیک ببینم کلی حرف برای گفتن خواهم داشت و کلی حرف هم برای شنیدن اما نمی دانم چرا خیلی مجال گپ و گفت پیش نیامد! همین طور در مورد مهدی شیخ باید خطاب به او بگویم که اگر تا امروز به او اعتقاد داشتم از امروز به بعد به او ایمان دارم.
2) من با تو خوشم تو خوشی با دل من …
سنتوری هم بالاخره رویت شد. اولین چیزی که بعد از دیدن آن به ذهنم رسید جمله معروف "هیاهوی بسیار برای هیچ" بود با آن همه حاشیه ای که برایش درست کردند! سنتوری فیلم خوبی است و علت این همه حاشیه و هیاهو را نمی فهمم. اگر بخواهیم ارزش سینمایی سنتوری را بررسی کنیم، بهتر است یک بار فیلم را با حذف "صدای چاووشی" و "عبای رادان" ببینیم. آن وقت باید دید چه چیزی از فیلم باقی می ماند؟ و شاید بهتر پی ببریم به داستان زندگی موزیسین مستعدی که از شدت سخت گیری و موانع موجود، معتاد می شود! من یک مخاطب حرفه ای سینما نیستم اما فکر می کنم برخی جزئیات و ترانه هایی که با صدای محسن چاووشی در سنتوری مورد استفاده قرار گرفت، باعث شد که پیام اصلی آن تحت الشعاع این موارد قرار بگیرد و در نقدهایی که بعد از پخش فیلم بر آن نوشته شد هم پیام اصلی داستان در حاشیه قرار گرفت. می توان به این موضوع اشاره کرد که بعد از گذشت چند ماه از پخش سنتوری که فیلم به شدت محبوبی هم شده است، در ذهن اکثر مخاطبان عام آن بیشتر ترانه های سنتوری در ذهن مانده تا محور و پیام اصلی آن. شما هم لطفا دعایی بفرمایید هم برای سینمای ایران و هم برای من که از شدت کمبود سوژه درباره سوژه های بیات شده ای مثل سنتوری ننویسم!
3) ای ساربان کجا می روی؟ لیلای من چرا می بری؟
این آهنگ نامجو را خیلی دوست دارم. حس غریبی دارد. از آن آهنگ هایی است که وقتی دلت می گیرد باید بهشان پناه ببری. امشب هم از همان شب هاست. دوست دارم تا خود صبح زمزمه کنم.
تو اکنون ز عشقم گریزانی
غم ام را ز چشم ام نمی خوانی
از این غم، چه حالم، نمی دانی
پس از تو نمونم برای خدا
تو مرگ دلم را ببین و برو
چو طوفان سختی ز شاخه غم
گل هستی ام را بچین و برو
که هستم من آن تک درختی
که در پای طوفان نشسته
همه شاخه های وجودش
ز خشم طبیعت شکسته
4) بسیار سفر باید ...
خبر رسید باید بروم بشاگرد. سرانجام ما هم طلبیده شدیم. حالا بعد از این همه شنیدن درباره بشاگرد، خودم هم مسافر آن دیار می شوم تا این بار از نزدیک ببینم آن چه را که تاکنون از زبان دیگران شنیده بودم. حالا دو هفته دور می شوم از این زندگی یک نواخت زشت شهری! بلکه بشاگرد مرهمی بگذارد به این دل خسته و سخت مشوش من که مدتی است در پریشانی و ناآرامی به سر می برد. حلال کنید و دعا.