|
نگاهی گذرا به دین، فرهنگ، هنر و جامعه
|
احتملا همهی شما داستان "سفرهای گالیور" را شنیدهاید. داستان پزشکی که به سرزمینهای ناشناختهای سفر میکند. یکبار به جایی میرود که مردمان آن تنها شش بند انگشت قد دارند و او در برابر آنها مردی کوه قامت به نظر می رسد و بار دیگر قدم بر سرزمینی میگذارد که ساکنان آن غول پیکرند!
سفر من به بشاگرد حکم اینچنین سفری را داشت. برای من و احتمالا دیگر دوستانم که از یک زندگی شهری با سنن، قواعد و هنجارهای خاص خود جدا میشدیم و قرار بود چند روزی را به دور از آن همه هیاهو سپری کنیم، بشاگرد قطعا سرزمین ناشناختهای بود. نه برای کمبود امکانات و شرایط خاص جغرافیایی منطقه بشاگرد. چرا که اردوی جهادی ما اصلا یک اردوی عمرانی نبود بلکه اردویی فرهنگی بود که در یک دبیرستان شبانهروزی برگزار میشد. و اینگونه بود که احساس میکردم از شهر و ساکنان غول پیکرش جدا میشوم و به سرزمینی با مردمانی بند انگشتی قدم میگذارم.
***
یقین دارم که هرگز آن روزهای خاطرهانگیز را فراموش نخواهم کرد. نه به روزهای دودلی رفتن یا نرفتن؟ و نه به این پر کشیدنهای هر روزهی دل! محال است بروی و گرفتار نشوی. بشاگرد که قرار بود یک تکه از دل ما را بردارد حالا خودش تکهای شده روی تکههای دیگر. بچههای آنجا خودشان پایهی نماز جماعت و اول وقت بودند. همه نمازها را به جماعت میخواندند. تازه توی برگههای نظرسنجی پایان دوره، گلایه کرده بودند که چرا ما معلمها به نماز اول وقت توجه کافی نداشتیم. دلتنگ تمام لحظههایی هستم که سپری کردیم. دلم تنگ شده برای کلاسهای درس دوطرفه که درس میدادیم و میگرفتیم. برای فوتبال بازی کردنهای شبانهمان. برای شبی که برای مصطفی تولد گرفتیم. برای شبی که برای مجید تولد گرفتیم. برای "غصه نخور یاکریم" خواندن بچهها. برای سفر مشهدمان. برای لحن زیبای سید عبدالمجید وقتی که امام جماعت میشد و نماز را به او اقتدا میکردیم و آن شبی که با بچههای خوابگاه "توحید" جشن مختصری گرفته بودیم و سید عبدالمجید، جشن را با این جمله آغاز کرد: در دفتر شعر عرفان، فعل اینگونه صرف میشود؛ من نیستم، تو نیستی، او هست. و چهقدر خوب فهمیده بود فلسفهی "هستی" را.
***
گاه و بیگاه دلم تنگ میشود برای بچهها و میروم سراغ نامههایشان که روز آخر برایمان نوشتند. اسماعیل برایم نوشته، "باتشکر از اینکه از تهران با آن آب و هوای خوب(!) بلند شدید و آمدید به منطقه ای که آب و هوای آن مانند آتش گرم بود". و شاید نمیدانست که گرمای هوا حریف گرمای وجود صمیمیت آن لحظهها نمیشود. فرهاد در ابتدای نامهاش نوشته: به نام خدایی که من را در یک لحظه با شما آشنا کرد! وسطش نوشته: آی ام ز غمت وری وری ساری! آخرش را هم اینطور تمام کرده: تقدیم به تنها قایقی که در لنگرم جای دارد!! درست بشو نیست این پسر. دلم برای عیسی تنگ شده و آن شبی که توی حرم امام رضا(ع) بودیم و وقتی چفیه را از روی صورتش برداشت چشمانش پر از اشک بود. برای عادل که چون اجاز نمیدادم به موبایلم دست بزند بهم میگفت: دلنبودک. یعنی خسیس! و برای تکتک افراد و لحظههایی که حالا خاطره شدهاند.
***
قصد من از نوشتن مطالب بالا بزرگنمایی و اغراق نیست. جایی که ما بودیم شاید از لحاظ وجود امکانات جای عقب ماندهای بود اما تا آنجا که من دیدم از نظر وجود خصلتهای انسانی جای پیشرفتهای بود. حکایت خیلی دور، خیلی نزدیک است. آنجا را اگر قرار باشد با قاعدههای زندگی امروز بسنجیم جای خیلی دوری است. اما اگر صحبت از فضیلتهای اخلاقی و امور انسانی باشد، خیلی نزدیک است. همانجا بود که فهمیدم مردم آن سرزمین، بند انگشتی نیستند بلکه ما روز به روز در حال تبدیل شدن به غولهای بی شاخ و دم هستیم.
مرتبط:
... ولی دل به پائیز نسپردهایم/ روایت مصطفی از سفر به بشاگرد.