تبليغاتX
:: زمانه ::
نگاهی گذرا به دین، فرهنگ، هنر و جامعه

Edoardo Agnelli

جهان در پی تلاطم‏های پی‏درپی قدرت‏طلبان به آشوب کشیده می‏شود و "پول و قدرت و شهرت" به مثلث آرزوهای بشری تبدیل می‏شود. طراحان مد پاریس و نیویورک، وظیفه‏ی خود را به خوبی انجام می‏دهند و نیازهای بازار تقاضا را برآورده می‏کنند. جهان، دیگر در جست و جوی حقیقت کنج‏کاوی نمی‏کند. دیوارها، توسط پوستر هنرمندان و مدل‏های برهنه و نیمه‏برهنه به تسخیر در می‏آیند و مرگ مایکل جکسون به تیتر یک تمام خبرگزاری‏های جهان تبدیل می‏شود.

آرمان بشریت تقلیل می‏یابد و کوچک‏تر می‏شود. موج تازه‏ای از اسلام‏هراسی و اسلام‏ستیزی، راه می‏افتد و گرایش به اخلاق دینی به سخره گرفته می‏شود. در این مدت که نبودی جهان اسلام زخم‏های زیادی را چشید و کام هر مسلمان آزاده‏ای تلخ شد. غزه به خون کشیده شد. ایغورهای چینی قتل عام شدند. مروه –شهید حجاب- زخم تازه‏ای بر پیکر این جغرافیای زخمی شد.

ادواردوی عزیز! در اوج "ثروت و قدرت و شهرت" به آن پشت کردن، چیزی فراتر از آرمان‏ها و درک انسان‏های این روزگار است اما تو چنین کردی و پی برده بودی که پول‏پرستی و مصرف‏گرایی به بحرانی جهانی تبدیل می‏شود. دنیای تو بر پایه‏ی حساب بانکی افراد بنا نشده بود. تو در آرمان‏شهر خود ماندگار شدی و زمان ما را با خود برد.

ادواردوی عزیز! حتی اگر ستاره‏های کاغذی غرب، یکی‏یکی، رو به افول بردارند، تو ستاره‏ای درخشان در جهان اسلام باقی می‏مانی. جغرافیای جهان اسلام، بدون مرز و بدون هیچ‏گونه محدودیتی، هر روز گوشه‏ای از دنیا را پای‏تخت خود می‏کند. یک روز غزه و یک روز دِرِسدِن، یک روز یمن و روز دیگر، سین کیانگ و امروز، روستای کوچک "ویلار پروزا" در چهل کیلومتری تورین در شمال ایتالیا و در دامنه‏ی چشم‏نواز کوه‏های آلپ، قلب تپنده‏ی جهان اسلام بود...

نهمین سال‏گرد شهادت ادواردو آنیلی گرامی باد...

بیست و چهارم آبان یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت خورشیدی

برابر با

پانزدهم نوامبر دو هزار و نه میلادی


فرزند خاک، یادداشتی با همین موضوع در زمانه

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 آبان1388ساعت 23:55  توسط م.زمانه  | 

1)

بعضی وقت‏ها دل‏تنگ می‏شوی. دست خودت هم نیست. دست هیچ‏کس نیست دل‏تنگی. دلت تنگ می‏شود. دلیل هم ندارد. می‏خواهی بروی. دور شوی. "بری یه جای دور. خیلی دور. جایی که دست هیشکی بهت نرسه. خودت باشی و دلت". و چه آشنا بود حرف‏های دوست عزیزی:

"چند هفته است دلم هوای ایوان‏های رواق دارالحفاظ حرم امام رضا (ع) رو کرده. اگر گرین‏کارت طلبیدنش مهیا بشه، به یک ساعتش هم قانع‏ام."

به یک ساعت هم قانع بودم.

2)

جمعه بود. داشتم خواب می‏دیدم. توی حرم امام رضا (ع) بودم. قسمتی که ضریح قرار داشت را برای دقایقی خالی کرده بودند. من بودم و چند نفر از آشنایانم. حال منقلبی داشتم. چسبیده بودم به ضریح و گریه می‏کردم. با همان حال به امام رضا می‏گفتم:

"خودت می‏دونی که برام ممکن نیست که بهت بگم تا حاجتم رو ندی از این‏جا نمی‏رم. ولی نذار که این بار هم دست خالی برگردم."

توی چنین حس و حالی بودم که یکی از خادم‏ها آمد و درب ضریح را هم برایم باز کرد. حالا کنار قبر امام، نشسته بودم.

از خواب، پریدم. آن‏چه دیده بودم را یک‏بار مرور کردم. حقیقت داشت؟!

به فاصله‏ی گذشت چند دقیقه، تلفنم زنگ خورد. محمد بود:

-          "زنگ زدم دعوتت کنم."

-          «کجا؟»

-          "حرم امام رضا. یه سفر مشهد جور شده و برای یه نفر، جای خالی داریم."

دلم لرزید. آن‏چه اتفاق افتاده بود، برایم باور کردنی نبود ...

3)

احساسی می‏گوید: "این‏بار با همیشه فرق می‏کنه".

امروز، عازمم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 آبان1388ساعت 1:36  توسط م.زمانه  | 

 واقعا نمی‏دانم این ایده از کجا به ذهنم رسید. شاید از اثرات دیدن فیلم "ضیافت" بود. این‏که مثلا چند سال دیگر قرار بگذاریم و دور هم جمع شویم و ببینیم بعد از گذشت این همه سال هر کدام‏مان چه راهی را رفته‏ایم و به کجا رسیده‏ایم؟ همان روزها خیال‏پردازی هم می‏کردیم که مثلا فلانی آن موقع کجاست و چه می‏کند؟ خلاصه ایده آن‏قدر جذابیت داشت که کسی مخالفت نکند و نه توی کار نیاورد. اما باید یک روز خاص را انتخاب می‏کردیم که از یادمان نرود. مثلا اگر می‏گفتیم: ده سال دیگر، فلان ساعت و فلان جا، شاید هیچ‏کس یادش نمی‏ماند که در چه سال و ماه و روز و ساعتی قرار است هم‏دیگر را ببینیم. این‏طور شد که هشتِ هشتِ هشتاد و هشت را انتخاب کردیم که این کنار هم قرار گرفتن هشت‏ها یادمان بیاندازد که قرار است دور هم جمع شویم. قصه برای هشت سال پیش است. هشت سال پیش که با عده‏ای در مدرسه با هم بودیم و این قرار را گذاشتیم. همان‏طور که پیش‏بینی می‏شد، بعد از این‏که دوره‏ی با هم بودن‏مان در مدرسه تمام شد، آهسته آهسته رابطه‏های‏مان هم به انتها رسید. اما شاید همان چند تا دوستی که با هم بودیم و این قرار را گذاشته بودیم هم ته دل‏شان بر این باور بودند که دوباره هم‏دیگر را در یک روز به خصوص خواهیم دید. حتی اگر هشت سال از هم‏دیگر بی‏خبر باشیم. و قطعا هیچ کدام‏مان، تصورش را هم نمی‏کردیم که این روز به خصوص که قرار است همه هشت‏های تقویم کنار هم قرار بگیرند و ما راس ساعت هشت، جلوی خیابان هشتم باشیم، تولد امام هشتم –علیه‏السلام- هم باشد. ولی این‏چنین بود.

 روز موعود فرا رسید. من شماره‏ی دو سه نفر از دوستانم را بیش‏تر نداشتم که البته همان‏ها را هم مطمئن نبودم که تغییر نکرده باشد و احتمال هم می‏دادم که چند نفر از آن‏ها هم شماره‏ی من را داشته باشند. از صبح منتظر بودم تا ببینیم کسی یادش هست یا نه؟ اما انگار، گذشت روزها باعث شده بود که همه این روز را فراموش کنند. کمی ناراحت بودم. اما به هر حال گلایه‏ای هم نداشتم. ساعت شش بعد از ظهر بود که تصمیم گرفتم برای همان چند نفری که شماره‏شان را داشتم پیامک بزنم و این روز را یادآوری کنم. موقعی که داشتم متن پیامک را می‏نوشتم کمی احساسات هم قاطی ماجرا کردم و این روز را به دوستانم یادآوری کردم و ناراحتی خودم را از این‏که نتوانسته‏ایم دور هم جمع شویم، ابراز کردم! پیامک را ارسال کردم و ناباورانه چند دقیقه‏ای بیش‏تر طول نکشید تا این‏که دوستانم یکی‏یکی پاسخم را دادند. همه‏شان از این‏که این روز را از یاد نبرده‏ام ابراز خرسندی کردند و اصرار داشتند که همان شب دور هم جمع شویم. مثل یک رویا بود، اما حقیقت داشت. قرار شد هرکس هر چند نفر از دوستان سابق را که هنوز مختصر رابطه‏ای با هم دارند –حتی آنهایی که روح‏شان هم از چنین قراری باخبر نبوده- را با خودش بیاورد. در عرض نیم ساعت، همه چیز داشت درست می‏شد با این‏که خیلی نمی‏شد امیدوار بود که بقیه‏ی بچه‏ها، آمادگی این را داشته باشند که ساعت هشت، جلوی خیابان هشتم باشند. شماره‏ی چند نفر دیگر را هم پیدا کردم و به‏شان زنگ زدم اما یا جواب نمی‏دادند یا شماره اشتباه بود و یا قبلا برای آن روز برنامه‏ریزی کرده بودند و از این‏که نمی‏توانستند در این ضیافت شرکت کنند، عذرخواهی می‏کردند.

 ساعت هشت خودم را به خیابان هشتم رساندم. دو تا از بچه‏ها آمده بودند و با گذشت زمان بر تعدادمان افزوده می‏شد. قیافه‏ها خیلی تغییر نکرده بود و فقط کمی مردانه‏تر شده بودند. جالب این‏جا بود که وقتی تعدادمان را شمردیم، هشت نفر شده بودیم! بین دیالوگ‏هایی که در میان‏مان رد و بدل می‏شد، "دیگه چه خبر؟" بیش‏تر از بقیه تکرار می‏شد و البته خبرها هم تلخ و شیرین داشتند. شیرین‏هایش مثل ازدواج یکی از دوستان بود و تلخ هایش هم مثل اخراج یکی از دانشگاه به دلیل فعالیت‏های سیاسی و البته خبر فوت یکی دیگر از دوستان که باورش برای همه‏مان سخت بود. اما حقیقت داشت.

* * *

 هشتِ هشتِ هشتاد و هشت، برای ما به مرور خاطراتی که حالا یک‏سره شیرین بودند تبدیل شده بود و به غیر از این‏که تولد امام رضا –علیه‏السلام- بود و همین می‏توانست تا مدت‏ها برایم جالب و شگفت‏انگیز باشد، طعم و مزه‏ی دیگری هم داشت. با دوستان سابق، دیداری تازه کردم و خاطره‏ای بی‏نظیر برای همه‏مان شکل گرفت و برای همیشه می‏توانیم از این روز به عنوان یک روز به یاد ماندنی، یاد کنیم. اما این روز، در نوع خودش برای من تجربه بسیار مفید و تامل برانگیزی هم بود. و آن‏چه در این روز بیش‏تر از همه برایم جلب توجه می‏کرد، تغییرات ظاهری و باطنی‏ای بود که در دوستان دیروزم ایجاد شده بود. با این‏که من و دیگر دوستانم فارغ از این‏که هر کدام چه‏گونه فکر می‏کنیم و با وجود اختلاف نظر و سلیقه‏ی فاحشی که داشتیم، به دور از هر گونه احساس ناخوشایندی در کنار هم بودیم و از آن لحظات لذت می‏بردیم و حتی این تمایل در همه‏مان وجود داشت که این دور هم‏نشینی‏ها تداوم داشته باشد اما در آن شب، گذشت زمان و "اصل تغییر" در آدم‏ها بیش از هر زمان دیگری برایم جلوه پیدا کرد. شاید برای درک به‏تر تغییرات اجتماعی –که البته قضاوتی بر روی خوب یا بد بودن‏شان ندارم- این یک تجربه تکرار نشدنی بود. و ذهنم متوجه مسئله "هدایت" در ساختار یک نظام سیاسی-فرهنگی-اجتماعی شد. تصویرهایی که از گذشته در ذهن داشتم با آن‏چه که امروز می‏دیدم هم‏خوانی نداشتند. حقیقت آن است که جامعه و آدم‏هایش تغییر می‏کنند و بروز این تغییرات اجتناب ناپذیر است و اگر این جریان اجتماعی درست هدایت نشود به مسیری می‏رود که به احتمال قریب به یقین، مطلوب نیست. مشکل اصلی ما هم این است که گروه‏های مرجع مستقل، فکر شده، قابل اعتماد، صحیح و نظام‏مندی نداریم تا وظیفه‏ی هدایت را در جامعه انجام دهند. آن‏چه که به نظر من می‏آید این است که فرق چندانی ندارد که "قدرت" دست اصلاح‏طلبان باشد یا اصول‏گرایان و جامعه فارغ از این دعواهای جناحی راه خودش را می‏رود. زیرا خیلی وقت است که اندیشه "قدرت برای قدرت" جای‏گزین "قدرت برای هدایت" شده است.  ما امروز آن‏چنان در باتلاق سیاست گرفتاریم و آن‏قدر درگیر افشاگری و پوززنی و منافقین سبزپوش اغتشاش‏گر فریب‏خورده‏ی آمریکایی (!) شده‏ایم که یادمان رفته پیام‏بری که همه داعیه‏ی پیروی‏اش را داریم برای چه به پیام‏بری مبعوث شد و وظیفه ما چیست؟ انما بعثت لاتمم مکارم الاخلاق.

 وقتی از "اصول" فاصله گرفته‏ایم و با "اصلاح" بیگانه شده‏ایم باید این آمادگی را داشته باشیم که هرچه به جلوتر می‏رویم با این تغییرات که ممکن است مطلوب ما نباشد کنار بیاییم. و وای از آن روزی که وظیفه‏ی خود را به درستی انجام ندهیم و بعد از آن هم نخواهیم این دگرگونی را بپذیریم. واقعا دلم نمی‏خواست این چند سطر را در انتهای خاطره‏ی این روز به خصوص بنویسم و علت این‏که این‏طور زده‏ام به صحرای کربلا برای این است که ناراحتم. چرا که اصلا انتظار نداشتم و دوست نداشتم که بعد از این همه سال، دوستانم (و البته سایر هم‏نسلانم) را یکی از یکی فشن‏تر و سیگاری‏تر و خودباخته‏تر و و غیره‏تر ببینم!

زمانه بر سر جنگ است یا علی مددی

مدد ز غیر تو ننگ است یا علی مددی

+ نوشته شده در  جمعه 15 آبان1388ساعت 3:44  توسط م.زمانه  | 

جناب آقای متروی تهران

سلام علیکم

احترما باید به استحضار برسانم که بنده چه‏قدر ساده بودم. و البته کمی قدرناشناس که زحمات طافت‏فرسا و بی‏شائبه شما را گاهی مورد انتقاد قرار می‏دادم. اگرچه داستان چیز دیگری بوده است و در پس این پرده ظاهری که من می‏دیدم، مسائل دیگری وجود داشته است و من از آن‏ها بی اطلاع بوده‏ام و این جهل من نسبت به موضوع، باعث می‏شد که شما را –البته گاهی از اوقات- مورد لعن و نفرین قرار دهم. من همیشه فکر می‏کردم علت تاخیرهای مترو، چیزهایی مثل: نقص فنی، ترافیک مسیر، تعداد زیاد مسافران، قطع برق و یا کمبود واگن و ... بوده است. و واقعا نمی‏دانستم که مترو به غیر از کاستن از حجم ترافیک خیابان‏ها، به‏بود وضعیت حمل و نقل شهری و بین شهری، جابه‏جایی تعداد زیادی از مسافران، هزینه کم‏تر و حمل و نقل سریع‏تر، برگزاری دوسالانه عکس و پوستر، ساختن فیلم کوتاه، افزایش مهارت هل دادن در دو سطح فردی و گروهی و از خجالت هم درآمدن دولت و شهرداری، کاربردهای دیگری هم دارد!

و من، امروز وقتی برای چهارمین هفته متوالی –که سه هفته آن به خاطر تاخیرهای شما بوده است- نتوانستم خود را به کلاس "جامعه‏شناسی انقلاب" برسانم، فهمیدم که شما چه‏قدر به فکر ما هستید و نخواستید که من "تئوری‏های انقلاب" را بیاموزم. به خصوص وقتی باخبر شدم که در آن جلسه کذایی، استاد محترم، نکاتی را درباره انقلاب‏های مخملی و رنگی ذکر کرده است. و این اقدام شما احتمالا باعث حذف درس مذکور می‏گردد و به تبع آن این‏جانب نه تنها تعلیق و اخراج نخواهم شد بل‏که احتمالا موجب می‏شود که بنده یک ترم اضافه‏تر هم در دانش‏گاه بمانم! و من ساده‏لوح که از تدبیر و درایت شما آگاه نبودم، ساده‏انگارانه خیال می‏کردم که اگر دو ساعت زودتر به سمت دانش‏گاه حرکت کنم، دیگر مشکلی پیش نخواهد آمد. اما زهی خیال باطل! چرا که هوش‏یاری و اقدام به موقع شما تمام نقشه‏های من را نقش بر آب کرد و دو ساعت زودتر حرکت کردن همانا و یک ساعت دیرتر رسیدن، همان.

و نمی‏دانم که آیا از ابراز احساسات آن جمعیت چند هزار نفری‏ای که در ایست‏گاه صادقیه حضور داشتند و بعد از آمدن هر قطار احساسات خود را بروز می‏دادند با خبر هستید یا خیر؟ و البته این سوال برایم به‏وجود آمده که آیا تمام آن چند هزار نفر هم مثل من باید سر کلاس "جامعه‏شناسی انقلاب" حاضر می‏شدند و آن‏ها نیز شامل تدبیر و درایت و هوش‏یاری شما شده‏اند و یا این‏که همه آن‏ها باید به پای من می‏سوختند؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آبان1388ساعت 23:59  توسط م.زمانه  | 

و اینک، سرزمین روزنامه‏چی‏ها

 انگار نه انگار هفته پیش توی همین مصلی نمایش‏گاه دیگری بوده است. همه چیز عوض شده و اصلا با هفته پیش قابل مقایسه نیست. نمایش‏گاه مطبوعات خیلی شیک‏تر و منظم‏تر از نمایش‏گاه رسانه‏های دیجیتال است. در نگاه اول، غرفه خبرگزاری فارس بیش‏تر از بقیه به چشم می‏آید با طراحی خاص و رنگ نارنجی‏اش. جز یکی‏دوتا روزنامه و خبرگزاری، دیگر خبری از نشریات و خبرگزاری‏های اصلاح‏طلب نیست. در خوش‏بینانه‏ترین حالت، نحوه چینش غرفه‏ها مشکوک است! جاهای خوب نمایش‏گاه، آن‏هم در متراژ بالا، دست خبرگزاری‏های دولتی و کیهان است. باید بروم غرفه موج چهارم تا برای پرونده جدید سایت یعنی ژورنالیسم اصول‏گرا، قرارها را هم‏آهنگ و کارها را تقسیم کنیم. قرار می‏شود از فرصتی که در این چند روز وجود دارد استفاده کنیم و از افرادی که به جریان اصول‏گرایی نزدیک هستند مصاحبه بگیریم و سفارش مطلب بدهیم. روز اول است و نمایش‏گاه خیلی شلوغ نیست. هنگام خروج از نمایش‏گاه، سردبیر هفته‏نامه والفجر را می‏بینم که معرکه گرفته است. پیرمرد ساده‏دل و خوش‏مشربی است.

مردی از روستای فطرت‏آباد

 با مازیار به غرفه ماه‏نامه هابیل می‏رویم. خیلی مشتاقم که محسن‏حسام مظاهری -سردبیر هابیل- را ببینم. مخصوصا بعد از انتخابات که به خاطر موضع گیری‏اش مطرود برخی از دوستان شده است. محسن‏حسام را می‏بینم. گوشه‏ای نشسته و مشغول صحبت بود. خودش به طرف‏مان می‏آید. می‏گویم: خیلی ارادت داریم آقای مظاهری! می‏گوید: قبل از انتخابات یا بعد از انتخابات؟ انگار، نیش و کنایه دوستان کار خودش را کرده است. یک ساعت جلوی غرفه هابیل با هم حرف می‏زنیم و صحبت‏های خوبی میان‏مان رد و بدل می‏شود. محسن‏حسام یک انقلابی به معنای واقعی کلمه است. به حرف‏های‏مان که بیش‏تر شبیه درد دل است با حوصله گوش می‏کند و پیش‏نهادات خودش را هم می‏گوید. صحبت با کسی که مواضع مشترکی با هم داریم و درد هم‏دیگر را به خوبی می‏فهمیم، آرامم می‏کند. من تا قبل از این، محسن‏حسام را ندیده بودم اما نوع برخورد افرادی که سابقه آشنایی با او را داشته‏اند –و نمودشان در کامنت‏های وبلاگش مشخص است- برایم جالب و تاسف‏آور است. محسن‏حسام مظاهری یکی از آن‏هایی است که آدم را به آینده امیدوار می‏کند.

ماجرای شیخ اصلاح‏ناپذیر اصلاحات

 کروبی آمده است نمایش‏گاه. جو نمایش‏گاه، کاملا متشنج شده است. به هر زحمتی که بود از نمایش‏گاه خارج می‏شود. اما فضای نمایش‏گاه هنوز ملتهب است. مردم دو دسته شده‏اند و علیه یک‏دیگر شعار می‏دهند. حتی در چند مورد درگیری به‏وجود می‏آید. شعارهای گوناگونی که در نمایش‏گاه سر داده می‏شوند، حکایت از گسستی عمیق در میان مردم می‏کنند. همیشه از این‏که روزی این اتفاق بیافتد نگران بودم. این‏که مردم در مقابل مردم قرار بگیرند.

چلچراغ یا همشهری جوان؟ مسئله این است

 با مازیار قدم می‏زدیم که به صورت اتفاقی به غرفه چلچراغ رسیدیم. خلوت و سوت و کور بود! یاد روزهایی افتادم که غرفه چلچراغ یکی از شلوغ‏ترین غرفه‏های نمایش‏گاه بود. خیلی وقت است که چلچراغ را نخوانده‏ام. چندتا از شماره‏های اخیرش را برمی‏دارم و ورق می‏زنم. نسبت به قبل کمی تغییر کرده اما رقیب، هم‏چنان به‏تر کار می‏کند. بحث می‏کشد به مقایسه همشهری جوان و چلچراغ. شهرزاد همتی که یکی از نویسندگان نشریه هم هست این مقایسه را برنمی‏تابد. هرچه می‏گوییم همشهری جوان قرابت فرهنگی بیش‏تری با فضای امروز جامعه ایران دارد و بیش‏تر به درد جوان‏ها می‏خورد، نمی‏پذیرند.

انقلابی یا ضد انقلاب؟ ایضا مسئله این است

 با مصطفی از نمایش‏گاه بیرون می‏آمدیم که توی محوطه، مجتبی و امیر را می‏بینم. ناخواسته بحث سیاسی می‏شود، مثل همه بحث‏های این روزها. نوع صحبت کردن‏شان خیلی جالب است. رسما از غیرخودی‏ها به حساب می‏آیم. توی صحبت‏های‏شان تقسیم‏بندی "ما" و "شما" وجود دارد. کمی آن طرف‏تر سردبیر والفجر با چند نفر بحثش شده. می‏گوید: همین مانده که این‏ها به ما درس اسلام بدهند. کمی عصبانی است اما کم‏کم آرام می‏شود. می‏گویم: حاج‏آقا! ما توی برخوردهای‏مان باید خیلی دقت کنیم که مبادا با رفتارمان کارخانه دشمن‏سازی درست کنیم. می‏گوید: حرف شما درست است اما این‏ها اهانت می‏کنند. می‏گویم: اگر به مقدسات توهین کنند که خودمان خانه‏شان را آتش می‏زنیم! با خنده می‏گوید: تو که از من هم تندتری...

لحظاتی بعد سوار تاکسی می‏شوم. توی تاکسی با یکی از مسافرها هم‏بحث می‏شوم. آرام آرام بحث سیاسی می‏شود. می‏گوید: از بعد از انتخابات دل و دماغ کار کردن ندارم. فضا خیلی سنگین شده. بغضی گلویم را می‏فشارد. با هم صحبت می‏کنیم و هر کدام استدلال‏های خودمان را می‏آوریم. موقع پیاده شدن می‏گوید: خیلی حرف هست برای گفتن اما به هر حال شما انقلابی هستید و هر حرفی را نمی‏شود جلوی شما زد! از حرفش تعجب می‏کنم. لحظاتی پیش امیر و مجتبی از این حلقه بیرونم رانده بودند حالا او، انقلابی خطابم می‏کند و می‏ترسد که در مقابلم حرف بزند! خدا آخر و عاقبت همه ما را ختم به خیر کند.

پدر، عشق، پسر

 عده‏ای دارند شعار "صل علی محمد، بوی بهشتی آمد" سر می‏دهند. می‏روم سمت شلوغی‏ها تا ببینم چه کسی آمده؟ لختی بعد خودم را در کنار دکتر سید علی‏رضا بهشتی –فرزند شهید بهشتی- می‏یابم. اما لحظاتی بیش‏تر طول نمی‏کشد تا جو دوباره متشنج شود. از یک طرف فریادهایی در طرف‏داری از سید بهشتی شنیده می‏شود و از طرف دیگر شعارهایی در ضدیت با او. عده‏ای بهشتی را به جرم حمایت از یک کاندیدا، "سید آمریکایی" خطاب می‏کنند. اگر صحنه‏های بی‏حرمتی به بهشتی را با چشمان خودم نمی‏دیدم، هرگز باور نمی‏کردم. جو به مراتب بدتر از روز آمدن کروبی است. مردم باز دو دسته شده‏اند و علیه یک‏دیگر شعارهای تندی سر می‏دهند. در نظرم کسانی که امروز علی‏رضا بهشتی را "سید آمریکایی" خطاب می‏کردند همان‏قدر جاهل و کژاندیشند که جماعتی در روز قدس، شعار "نه غزه، نه لبنان" سر دادند. اگر سی سال پیش خود شهید مظلوم بهشتی، آمریکایی خطاب می‏شد، امروز تاریخ تکرار شده است و فرزندش آمریکایی خوانده می‏شود. و من در این گیر و دار تکرار تاریخ، از خودم می‏پرسم: به راستی انقلاب ما به کجا می‏رود؟

و اما، پایان نمایش‏گاه

 روز آخر نمایش‏گاه است. مسئولان غرفه‏ها یکی‏یکی در حال جمع کردن بار و بندیل‏شان هستند. نمایش‏گاه آخرین نفس‏های خود را می‏کشد اما تب بحث‏های سیاسی هم‏چنان داغ است و جمعیت زیادی در مقابل غرفه خبرگزاری‏های رجانیوز و تابناک که ازقضا در کنار یک‏دیگرند، جمع شده‏اند و در گروه‏های چند نفری، بحث‏های تند سیاسی می‏کنند. از بلندگوی نمایش‏گاه چندبار اعلام می‏شود که مسئولان غرفه‏ها وسایل خود را جمع و غرفه‏ها را تخلیه کنند و این یعنی پایان کار نمایش‏گاه. می‏روم سمت غرفه والفجر تا برای آخرین بار، سردبیر والفجر را ببینم. پیرمرد باعشقی است. یک طرف غرفه‏اش پرچم فلسطین را زده و طرف دیگر پرچم حزب‏الله لبنان را. خستگی در صورتش موج می‏زند اما لبخند رضایت‏مندانه‏ای روی لبانش نشسته است. می‏گوید: دیدید، یک‏تنه امسال هم این غرفه را سرپا نگه داشتم. به ایمانش غبطه می‏خورم. می‏پرسم: حاج آقا، نشریه شما روی دکه هم می‏آید؟ می گوید: نه، فقط توی نماز جمعه و برخی از ادارات دولتی توزیع می‏شود. می‏پرسم: دفترتان کجاست؟ می‏گوید: دفتر نداریم و بعد از چند لحظه دوباره می‏گوید: دفتر و دکه ما، دل شما جوان‏های ارزشی است!

نمایش‏گاه تمام می‏شود و سقف پرنور شبستان، بی‏نور می‏شود! همه غرفه‏ها تقریبا تخلیه شده است و دیگر خبری از نمایش‏گاه روزهای پیش نیست و بیش‏تر شبیه ویرانه‏های یک نمایش‏گاه شده است. عده‏ای هم در این لحظات آخر مشغول جمع کردن غنیمت هستند! از مصلی که بیرون می‏روم، باد خنکی به صورتم می‏زند. با خنکی باد هم‏مسیر می‏شوم تا جایی که خستگی اجازه می‏دهد. من خسته‏ام اما باد خستگی نمی‏شناسد و می‏رود سمت دیگری و من سوار مترو می‏شوم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 0:24  توسط م.زمانه  |