|
نگاهی گذرا به دین، فرهنگ، هنر و جامعه
|

جهان در پی تلاطمهای پیدرپی قدرتطلبان به آشوب کشیده میشود و "پول و قدرت و شهرت" به مثلث آرزوهای بشری تبدیل میشود. طراحان مد پاریس و نیویورک، وظیفهی خود را به خوبی انجام میدهند و نیازهای بازار تقاضا را برآورده میکنند. جهان، دیگر در جست و جوی حقیقت کنجکاوی نمیکند. دیوارها، توسط پوستر هنرمندان و مدلهای برهنه و نیمهبرهنه به تسخیر در میآیند و مرگ مایکل جکسون به تیتر یک تمام خبرگزاریهای جهان تبدیل میشود.
آرمان بشریت تقلیل مییابد و کوچکتر میشود. موج تازهای از اسلامهراسی و اسلامستیزی، راه میافتد و گرایش به اخلاق دینی به سخره گرفته میشود. در این مدت که نبودی جهان اسلام زخمهای زیادی را چشید و کام هر مسلمان آزادهای تلخ شد. غزه به خون کشیده شد. ایغورهای چینی قتل عام شدند. مروه –شهید حجاب- زخم تازهای بر پیکر این جغرافیای زخمی شد.
ادواردوی عزیز! در اوج "ثروت و قدرت و شهرت" به آن پشت کردن، چیزی فراتر از آرمانها و درک انسانهای این روزگار است اما تو چنین کردی و پی برده بودی که پولپرستی و مصرفگرایی به بحرانی جهانی تبدیل میشود. دنیای تو بر پایهی حساب بانکی افراد بنا نشده بود. تو در آرمانشهر خود ماندگار شدی و زمان ما را با خود برد.
ادواردوی عزیز! حتی اگر ستارههای کاغذی غرب، یکییکی، رو به افول بردارند، تو ستارهای درخشان در جهان اسلام باقی میمانی. جغرافیای جهان اسلام، بدون مرز و بدون هیچگونه محدودیتی، هر روز گوشهای از دنیا را پایتخت خود میکند. یک روز غزه و یک روز دِرِسدِن، یک روز یمن و روز دیگر، سین کیانگ و امروز، روستای کوچک "ویلار پروزا" در چهل کیلومتری تورین در شمال ایتالیا و در دامنهی چشمنواز کوههای آلپ، قلب تپندهی جهان اسلام بود...
نهمین سالگرد شهادت ادواردو آنیلی گرامی باد...
بیست و چهارم آبان یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت خورشیدی
برابر با
پانزدهم نوامبر دو هزار و نه میلادی
فرزند خاک، یادداشتی با همین موضوع در زمانه
1)
بعضی وقتها دلتنگ میشوی. دست خودت هم نیست. دست هیچکس نیست دلتنگی. دلت تنگ میشود. دلیل هم ندارد. میخواهی بروی. دور شوی. "بری یه جای دور. خیلی دور. جایی که دست هیشکی بهت نرسه. خودت باشی و دلت". و چه آشنا بود حرفهای دوست عزیزی:
"چند هفته است دلم هوای ایوانهای رواق دارالحفاظ حرم امام رضا (ع) رو کرده. اگر گرینکارت طلبیدنش مهیا بشه، به یک ساعتش هم قانعام."
به یک ساعت هم قانع بودم.
2)
جمعه بود. داشتم خواب میدیدم. توی حرم امام رضا (ع) بودم. قسمتی که ضریح قرار داشت را برای دقایقی خالی کرده بودند. من بودم و چند نفر از آشنایانم. حال منقلبی داشتم. چسبیده بودم به ضریح و گریه میکردم. با همان حال به امام رضا میگفتم:
"خودت میدونی که برام ممکن نیست که بهت بگم تا حاجتم رو ندی از اینجا نمیرم. ولی نذار که این بار هم دست خالی برگردم."
توی چنین حس و حالی بودم که یکی از خادمها آمد و درب ضریح را هم برایم باز کرد. حالا کنار قبر امام، نشسته بودم.
از خواب، پریدم. آنچه دیده بودم را یکبار مرور کردم. حقیقت داشت؟!
به فاصلهی گذشت چند دقیقه، تلفنم زنگ خورد. محمد بود:
- "زنگ زدم دعوتت کنم."
- «کجا؟»
- "حرم امام رضا. یه سفر مشهد جور شده و برای یه نفر، جای خالی داریم."
دلم لرزید. آنچه اتفاق افتاده بود، برایم باور کردنی نبود ...
3)
احساسی میگوید: "اینبار با همیشه فرق میکنه".
امروز، عازمم.
واقعا نمیدانم این ایده از کجا به ذهنم رسید. شاید از اثرات دیدن فیلم "ضیافت" بود. اینکه مثلا چند سال دیگر قرار بگذاریم و دور هم جمع شویم و ببینیم بعد از گذشت این همه سال هر کداممان چه راهی را رفتهایم و به کجا رسیدهایم؟ همان روزها خیالپردازی هم میکردیم که مثلا فلانی آن موقع کجاست و چه میکند؟ خلاصه ایده آنقدر جذابیت داشت که کسی مخالفت نکند و نه توی کار نیاورد. اما باید یک روز خاص را انتخاب میکردیم که از یادمان نرود. مثلا اگر میگفتیم: ده سال دیگر، فلان ساعت و فلان جا، شاید هیچکس یادش نمیماند که در چه سال و ماه و روز و ساعتی قرار است همدیگر را ببینیم. اینطور شد که هشتِ هشتِ هشتاد و هشت را انتخاب کردیم که این کنار هم قرار گرفتن هشتها یادمان بیاندازد که قرار است دور هم جمع شویم. قصه برای هشت سال پیش است. هشت سال پیش که با عدهای در مدرسه با هم بودیم و این قرار را گذاشتیم. همانطور که پیشبینی میشد، بعد از اینکه دورهی با هم بودنمان در مدرسه تمام شد، آهسته آهسته رابطههایمان هم به انتها رسید. اما شاید همان چند تا دوستی که با هم بودیم و این قرار را گذاشته بودیم هم ته دلشان بر این باور بودند که دوباره همدیگر را در یک روز به خصوص خواهیم دید. حتی اگر هشت سال از همدیگر بیخبر باشیم. و قطعا هیچ کداممان، تصورش را هم نمیکردیم که این روز به خصوص که قرار است همه هشتهای تقویم کنار هم قرار بگیرند و ما راس ساعت هشت، جلوی خیابان هشتم باشیم، تولد امام هشتم –علیهالسلام- هم باشد. ولی اینچنین بود.
روز موعود فرا رسید. من شمارهی دو سه نفر از دوستانم را بیشتر نداشتم که البته همانها را هم مطمئن نبودم که تغییر نکرده باشد و احتمال هم میدادم که چند نفر از آنها هم شمارهی من را داشته باشند. از صبح منتظر بودم تا ببینیم کسی یادش هست یا نه؟ اما انگار، گذشت روزها باعث شده بود که همه این روز را فراموش کنند. کمی ناراحت بودم. اما به هر حال گلایهای هم نداشتم. ساعت شش بعد از ظهر بود که تصمیم گرفتم برای همان چند نفری که شمارهشان را داشتم پیامک بزنم و این روز را یادآوری کنم. موقعی که داشتم متن پیامک را مینوشتم کمی احساسات هم قاطی ماجرا کردم و این روز را به دوستانم یادآوری کردم و ناراحتی خودم را از اینکه نتوانستهایم دور هم جمع شویم، ابراز کردم! پیامک را ارسال کردم و ناباورانه چند دقیقهای بیشتر طول نکشید تا اینکه دوستانم یکییکی پاسخم را دادند. همهشان از اینکه این روز را از یاد نبردهام ابراز خرسندی کردند و اصرار داشتند که همان شب دور هم جمع شویم. مثل یک رویا بود، اما حقیقت داشت. قرار شد هرکس هر چند نفر از دوستان سابق را که هنوز مختصر رابطهای با هم دارند –حتی آنهایی که روحشان هم از چنین قراری باخبر نبوده- را با خودش بیاورد. در عرض نیم ساعت، همه چیز داشت درست میشد با اینکه خیلی نمیشد امیدوار بود که بقیهی بچهها، آمادگی این را داشته باشند که ساعت هشت، جلوی خیابان هشتم باشند. شمارهی چند نفر دیگر را هم پیدا کردم و بهشان زنگ زدم اما یا جواب نمیدادند یا شماره اشتباه بود و یا قبلا برای آن روز برنامهریزی کرده بودند و از اینکه نمیتوانستند در این ضیافت شرکت کنند، عذرخواهی میکردند.
ساعت هشت خودم را به خیابان هشتم رساندم. دو تا از بچهها آمده بودند و با گذشت زمان بر تعدادمان افزوده میشد. قیافهها خیلی تغییر نکرده بود و فقط کمی مردانهتر شده بودند. جالب اینجا بود که وقتی تعدادمان را شمردیم، هشت نفر شده بودیم! بین دیالوگهایی که در میانمان رد و بدل میشد، "دیگه چه خبر؟" بیشتر از بقیه تکرار میشد و البته خبرها هم تلخ و شیرین داشتند. شیرینهایش مثل ازدواج یکی از دوستان بود و تلخ هایش هم مثل اخراج یکی از دانشگاه به دلیل فعالیتهای سیاسی و البته خبر فوت یکی دیگر از دوستان که باورش برای همهمان سخت بود. اما حقیقت داشت.
* * *
هشتِ هشتِ هشتاد و هشت، برای ما به مرور خاطراتی که حالا یکسره شیرین بودند تبدیل شده بود و به غیر از اینکه تولد امام رضا –علیهالسلام- بود و همین میتوانست تا مدتها برایم جالب و شگفتانگیز باشد، طعم و مزهی دیگری هم داشت. با دوستان سابق، دیداری تازه کردم و خاطرهای بینظیر برای همهمان شکل گرفت و برای همیشه میتوانیم از این روز به عنوان یک روز به یاد ماندنی، یاد کنیم. اما این روز، در نوع خودش برای من تجربه بسیار مفید و تامل برانگیزی هم بود. و آنچه در این روز بیشتر از همه برایم جلب توجه میکرد، تغییرات ظاهری و باطنیای بود که در دوستان دیروزم ایجاد شده بود. با اینکه من و دیگر دوستانم فارغ از اینکه هر کدام چهگونه فکر میکنیم و با وجود اختلاف نظر و سلیقهی فاحشی که داشتیم، به دور از هر گونه احساس ناخوشایندی در کنار هم بودیم و از آن لحظات لذت میبردیم و حتی این تمایل در همهمان وجود داشت که این دور همنشینیها تداوم داشته باشد اما در آن شب، گذشت زمان و "اصل تغییر" در آدمها بیش از هر زمان دیگری برایم جلوه پیدا کرد. شاید برای درک بهتر تغییرات اجتماعی –که البته قضاوتی بر روی خوب یا بد بودنشان ندارم- این یک تجربه تکرار نشدنی بود. و ذهنم متوجه مسئله "هدایت" در ساختار یک نظام سیاسی-فرهنگی-اجتماعی شد. تصویرهایی که از گذشته در ذهن داشتم با آنچه که امروز میدیدم همخوانی نداشتند. حقیقت آن است که جامعه و آدمهایش تغییر میکنند و بروز این تغییرات اجتناب ناپذیر است و اگر این جریان اجتماعی درست هدایت نشود به مسیری میرود که به احتمال قریب به یقین، مطلوب نیست. مشکل اصلی ما هم این است که گروههای مرجع مستقل، فکر شده، قابل اعتماد، صحیح و نظاممندی نداریم تا وظیفهی هدایت را در جامعه انجام دهند. آنچه که به نظر من میآید این است که فرق چندانی ندارد که "قدرت" دست اصلاحطلبان باشد یا اصولگرایان و جامعه فارغ از این دعواهای جناحی راه خودش را میرود. زیرا خیلی وقت است که اندیشه "قدرت برای قدرت" جایگزین "قدرت برای هدایت" شده است. ما امروز آنچنان در باتلاق سیاست گرفتاریم و آنقدر درگیر افشاگری و پوززنی و منافقین سبزپوش اغتشاشگر فریبخوردهی آمریکایی (!) شدهایم که یادمان رفته پیامبری که همه داعیهی پیرویاش را داریم برای چه به پیامبری مبعوث شد و وظیفه ما چیست؟ انما بعثت لاتمم مکارم الاخلاق.
وقتی از "اصول" فاصله گرفتهایم و با "اصلاح" بیگانه شدهایم باید این آمادگی را داشته باشیم که هرچه به جلوتر میرویم با این تغییرات که ممکن است مطلوب ما نباشد کنار بیاییم. و وای از آن روزی که وظیفهی خود را به درستی انجام ندهیم و بعد از آن هم نخواهیم این دگرگونی را بپذیریم. واقعا دلم نمیخواست این چند سطر را در انتهای خاطرهی این روز به خصوص بنویسم و علت اینکه اینطور زدهام به صحرای کربلا برای این است که ناراحتم. چرا که اصلا انتظار نداشتم و دوست نداشتم که بعد از این همه سال، دوستانم (و البته سایر همنسلانم) را یکی از یکی فشنتر و سیگاریتر و خودباختهتر و و غیرهتر ببینم!
زمانه بر سر جنگ است یا علی مددی
مدد ز غیر تو ننگ است یا علی مددی

جناب آقای متروی تهران
سلام علیکم
احترما باید به استحضار برسانم که بنده چهقدر ساده بودم. و البته کمی قدرناشناس که زحمات طافتفرسا و بیشائبه شما را گاهی مورد انتقاد قرار میدادم. اگرچه داستان چیز دیگری بوده است و در پس این پرده ظاهری که من میدیدم، مسائل دیگری وجود داشته است و من از آنها بی اطلاع بودهام و این جهل من نسبت به موضوع، باعث میشد که شما را –البته گاهی از اوقات- مورد لعن و نفرین قرار دهم. من همیشه فکر میکردم علت تاخیرهای مترو، چیزهایی مثل: نقص فنی، ترافیک مسیر، تعداد زیاد مسافران، قطع برق و یا کمبود واگن و ... بوده است. و واقعا نمیدانستم که مترو به غیر از کاستن از حجم ترافیک خیابانها، بهبود وضعیت حمل و نقل شهری و بین شهری، جابهجایی تعداد زیادی از مسافران، هزینه کمتر و حمل و نقل سریعتر، برگزاری دوسالانه عکس و پوستر، ساختن فیلم کوتاه، افزایش مهارت هل دادن در دو سطح فردی و گروهی و از خجالت هم درآمدن دولت و شهرداری، کاربردهای دیگری هم دارد!
و من، امروز وقتی برای چهارمین هفته متوالی –که سه هفته آن به خاطر تاخیرهای شما بوده است- نتوانستم خود را به کلاس "جامعهشناسی انقلاب" برسانم، فهمیدم که شما چهقدر به فکر ما هستید و نخواستید که من "تئوریهای انقلاب" را بیاموزم. به خصوص وقتی باخبر شدم که در آن جلسه کذایی، استاد محترم، نکاتی را درباره انقلابهای مخملی و رنگی ذکر کرده است. و این اقدام شما احتمالا باعث حذف درس مذکور میگردد و به تبع آن اینجانب نه تنها تعلیق و اخراج نخواهم شد بلکه احتمالا موجب میشود که بنده یک ترم اضافهتر هم در دانشگاه بمانم! و من سادهلوح که از تدبیر و درایت شما آگاه نبودم، سادهانگارانه خیال میکردم که اگر دو ساعت زودتر به سمت دانشگاه حرکت کنم، دیگر مشکلی پیش نخواهد آمد. اما زهی خیال باطل! چرا که هوشیاری و اقدام به موقع شما تمام نقشههای من را نقش بر آب کرد و دو ساعت زودتر حرکت کردن همانا و یک ساعت دیرتر رسیدن، همان.
و نمیدانم که آیا از ابراز احساسات آن جمعیت چند هزار نفریای که در ایستگاه صادقیه حضور داشتند و بعد از آمدن هر قطار احساسات خود را بروز میدادند با خبر هستید یا خیر؟ و البته این سوال برایم بهوجود آمده که آیا تمام آن چند هزار نفر هم مثل من باید سر کلاس "جامعهشناسی انقلاب" حاضر میشدند و آنها نیز شامل تدبیر و درایت و هوشیاری شما شدهاند و یا اینکه همه آنها باید به پای من میسوختند؟!
و اینک، سرزمین روزنامهچیها
انگار نه انگار هفته پیش توی همین مصلی نمایشگاه دیگری بوده است. همه چیز عوض شده و اصلا با هفته پیش قابل مقایسه نیست. نمایشگاه مطبوعات خیلی شیکتر و منظمتر از نمایشگاه رسانههای دیجیتال است. در نگاه اول، غرفه خبرگزاری فارس بیشتر از بقیه به چشم میآید با طراحی خاص و رنگ نارنجیاش. جز یکیدوتا روزنامه و خبرگزاری، دیگر خبری از نشریات و خبرگزاریهای اصلاحطلب نیست. در خوشبینانهترین حالت، نحوه چینش غرفهها مشکوک است! جاهای خوب نمایشگاه، آنهم در متراژ بالا، دست خبرگزاریهای دولتی و کیهان است. باید بروم غرفه موج چهارم تا برای پرونده جدید سایت یعنی ژورنالیسم اصولگرا، قرارها را همآهنگ و کارها را تقسیم کنیم. قرار میشود از فرصتی که در این چند روز وجود دارد استفاده کنیم و از افرادی که به جریان اصولگرایی نزدیک هستند مصاحبه بگیریم و سفارش مطلب بدهیم. روز اول است و نمایشگاه خیلی شلوغ نیست. هنگام خروج از نمایشگاه، سردبیر هفتهنامه والفجر را میبینم که معرکه گرفته است. پیرمرد سادهدل و خوشمشربی است.
مردی از روستای فطرتآباد
با مازیار به غرفه ماهنامه هابیل میرویم. خیلی مشتاقم که محسنحسام مظاهری -سردبیر هابیل- را ببینم. مخصوصا بعد از انتخابات که به خاطر موضع گیریاش مطرود برخی از دوستان شده است. محسنحسام را میبینم. گوشهای نشسته و مشغول صحبت بود. خودش به طرفمان میآید. میگویم: خیلی ارادت داریم آقای مظاهری! میگوید: قبل از انتخابات یا بعد از انتخابات؟ انگار، نیش و کنایه دوستان کار خودش را کرده است. یک ساعت جلوی غرفه هابیل با هم حرف میزنیم و صحبتهای خوبی میانمان رد و بدل میشود. محسنحسام یک انقلابی به معنای واقعی کلمه است. به حرفهایمان که بیشتر شبیه درد دل است با حوصله گوش میکند و پیشنهادات خودش را هم میگوید. صحبت با کسی که مواضع مشترکی با هم داریم و درد همدیگر را به خوبی میفهمیم، آرامم میکند. من تا قبل از این، محسنحسام را ندیده بودم اما نوع برخورد افرادی که سابقه آشنایی با او را داشتهاند –و نمودشان در کامنتهای وبلاگش مشخص است- برایم جالب و تاسفآور است. محسنحسام مظاهری یکی از آنهایی است که آدم را به آینده امیدوار میکند.
ماجرای شیخ اصلاحناپذیر اصلاحات
کروبی آمده است نمایشگاه. جو نمایشگاه، کاملا متشنج شده است. به هر زحمتی که بود از نمایشگاه خارج میشود. اما فضای نمایشگاه هنوز ملتهب است. مردم دو دسته شدهاند و علیه یکدیگر شعار میدهند. حتی در چند مورد درگیری بهوجود میآید. شعارهای گوناگونی که در نمایشگاه سر داده میشوند، حکایت از گسستی عمیق در میان مردم میکنند. همیشه از اینکه روزی این اتفاق بیافتد نگران بودم. اینکه مردم در مقابل مردم قرار بگیرند.
چلچراغ یا همشهری جوان؟ مسئله این است
با مازیار قدم میزدیم که به صورت اتفاقی به غرفه چلچراغ رسیدیم. خلوت و سوت و کور بود! یاد روزهایی افتادم که غرفه چلچراغ یکی از شلوغترین غرفههای نمایشگاه بود. خیلی وقت است که چلچراغ را نخواندهام. چندتا از شمارههای اخیرش را برمیدارم و ورق میزنم. نسبت به قبل کمی تغییر کرده اما رقیب، همچنان بهتر کار میکند. بحث میکشد به مقایسه همشهری جوان و چلچراغ. شهرزاد همتی که یکی از نویسندگان نشریه هم هست این مقایسه را برنمیتابد. هرچه میگوییم همشهری جوان قرابت فرهنگی بیشتری با فضای امروز جامعه ایران دارد و بیشتر به درد جوانها میخورد، نمیپذیرند.
انقلابی یا ضد انقلاب؟ ایضا مسئله این است
با مصطفی از نمایشگاه بیرون میآمدیم که توی محوطه، مجتبی و امیر را میبینم. ناخواسته بحث سیاسی میشود، مثل همه بحثهای این روزها. نوع صحبت کردنشان خیلی جالب است. رسما از غیرخودیها به حساب میآیم. توی صحبتهایشان تقسیمبندی "ما" و "شما" وجود دارد. کمی آن طرفتر سردبیر والفجر با چند نفر بحثش شده. میگوید: همین مانده که اینها به ما درس اسلام بدهند. کمی عصبانی است اما کمکم آرام میشود. میگویم: حاجآقا! ما توی برخوردهایمان باید خیلی دقت کنیم که مبادا با رفتارمان کارخانه دشمنسازی درست کنیم. میگوید: حرف شما درست است اما اینها اهانت میکنند. میگویم: اگر به مقدسات توهین کنند که خودمان خانهشان را آتش میزنیم! با خنده میگوید: تو که از من هم تندتری...
لحظاتی بعد سوار تاکسی میشوم. توی تاکسی با یکی از مسافرها همبحث میشوم. آرام آرام بحث سیاسی میشود. میگوید: از بعد از انتخابات دل و دماغ کار کردن ندارم. فضا خیلی سنگین شده. بغضی گلویم را میفشارد. با هم صحبت میکنیم و هر کدام استدلالهای خودمان را میآوریم. موقع پیاده شدن میگوید: خیلی حرف هست برای گفتن اما به هر حال شما انقلابی هستید و هر حرفی را نمیشود جلوی شما زد! از حرفش تعجب میکنم. لحظاتی پیش امیر و مجتبی از این حلقه بیرونم رانده بودند حالا او، انقلابی خطابم میکند و میترسد که در مقابلم حرف بزند! خدا آخر و عاقبت همه ما را ختم به خیر کند.
پدر، عشق، پسر
عدهای دارند شعار "صل علی محمد، بوی بهشتی آمد" سر میدهند. میروم سمت شلوغیها تا ببینم چه کسی آمده؟ لختی بعد خودم را در کنار دکتر سید علیرضا بهشتی –فرزند شهید بهشتی- مییابم. اما لحظاتی بیشتر طول نمیکشد تا جو دوباره متشنج شود. از یک طرف فریادهایی در طرفداری از سید بهشتی شنیده میشود و از طرف دیگر شعارهایی در ضدیت با او. عدهای بهشتی را به جرم حمایت از یک کاندیدا، "سید آمریکایی" خطاب میکنند. اگر صحنههای بیحرمتی به بهشتی را با چشمان خودم نمیدیدم، هرگز باور نمیکردم. جو به مراتب بدتر از روز آمدن کروبی است. مردم باز دو دسته شدهاند و علیه یکدیگر شعارهای تندی سر میدهند. در نظرم کسانی که امروز علیرضا بهشتی را "سید آمریکایی" خطاب میکردند همانقدر جاهل و کژاندیشند که جماعتی در روز قدس، شعار "نه غزه، نه لبنان" سر دادند. اگر سی سال پیش خود شهید مظلوم بهشتی، آمریکایی خطاب میشد، امروز تاریخ تکرار شده است و فرزندش آمریکایی خوانده میشود. و من در این گیر و دار تکرار تاریخ، از خودم میپرسم: به راستی انقلاب ما به کجا میرود؟
و اما، پایان نمایشگاه
روز آخر نمایشگاه است. مسئولان غرفهها یکییکی در حال جمع کردن بار و بندیلشان هستند. نمایشگاه آخرین نفسهای خود را میکشد اما تب بحثهای سیاسی همچنان داغ است و جمعیت زیادی در مقابل غرفه خبرگزاریهای رجانیوز و تابناک که ازقضا در کنار یکدیگرند، جمع شدهاند و در گروههای چند نفری، بحثهای تند سیاسی میکنند. از بلندگوی نمایشگاه چندبار اعلام میشود که مسئولان غرفهها وسایل خود را جمع و غرفهها را تخلیه کنند و این یعنی پایان کار نمایشگاه. میروم سمت غرفه والفجر تا برای آخرین بار، سردبیر والفجر را ببینم. پیرمرد باعشقی است. یک طرف غرفهاش پرچم فلسطین را زده و طرف دیگر پرچم حزبالله لبنان را. خستگی در صورتش موج میزند اما لبخند رضایتمندانهای روی لبانش نشسته است. میگوید: دیدید، یکتنه امسال هم این غرفه را سرپا نگه داشتم. به ایمانش غبطه میخورم. میپرسم: حاج آقا، نشریه شما روی دکه هم میآید؟ می گوید: نه، فقط توی نماز جمعه و برخی از ادارات دولتی توزیع میشود. میپرسم: دفترتان کجاست؟ میگوید: دفتر نداریم و بعد از چند لحظه دوباره میگوید: دفتر و دکه ما، دل شما جوانهای ارزشی است!
نمایشگاه تمام میشود و سقف پرنور شبستان، بینور میشود! همه غرفهها تقریبا تخلیه شده است و دیگر خبری از نمایشگاه روزهای پیش نیست و بیشتر شبیه ویرانههای یک نمایشگاه شده است. عدهای هم در این لحظات آخر مشغول جمع کردن غنیمت هستند! از مصلی که بیرون میروم، باد خنکی به صورتم میزند. با خنکی باد هممسیر میشوم تا جایی که خستگی اجازه میدهد. من خستهام اما باد خستگی نمیشناسد و میرود سمت دیگری و من سوار مترو میشوم.