|
نگاهی گذرا به دین، فرهنگ، هنر و جامعه
|
این روزها هر کجا که می نشینی صحبت از کنکور و دانشگاه است و این باعث می شود یاد کنکور دادن خودم بیافتم و خاطرات آن روزها برایم تداعی می شود. یاد روزهایی که اگر چه خیلی خوب درس نخواندم اما دغدغه درس خواندن و ورود به دانشگاه مدام همراهم بود و مثل خوره روحم را می خورد. و این مساله، یک سال از عمرم را شامل می شد. اما عاقبت روز موعود فرا رسید و کنکور را دادم و بعد از مراحل اعلام رتبه و انتخاب رشته – که خودش داستان دراماتیکی داشت- روز اعلام نتایج نهایی فرا رسید. رتبه ام شده بود سه هزار و خرده ای. نتایج را قرار بود از طریق اینترنت اعلام کنند. فرم را پر کردم، نفس عمیقی کشیدم، دکمه "مشاهده" را فشار دادم و چشمانم را بستم. چشمانم را که باز کردم، نگاهم روی صفحه مانیتور خشک شد. یک لحظه احساس کردم توی دلم اتفاقی افتاد. با لبخندی تصنعی از اتاق زدم بیرون و رو به برادرم گفتم: قبول نشدم!
خلاصه این که تا ابد به دلم خواهد ماند که چهار سال دوره کارشناسی را در دانشگاه سراری نخواندم و آرزوی درس خواندن در دانشگاه هایی مثل تهران و بهشتی هم یعنی کشک! و الان هم که در خدمت شما هستم در حال حرام کردن چهار سال از بهترین روزهای عمرم در دانشگاه فاجعه آزاد هستم. امروز هم محض تجدید خاطره رفتم سر جلسه و کنکور دادم. اما هنوز هم توی خلوت افسوس می خورم و به خودم می گویم، حیف شد پسر!